شماره جنده خودش گقته بدم همه

09177316998

فوریه 27, 2008 at 9:10 ب.ظ. بیان دیدگاه

یه سایت خفن س ک س ی

سلام دخترا و اقایون چنده خوبید یا نه ؟
امروز یه سایت خیلی خفن دارم

متاسفانه بازدید کننده های ایران احنمال کم داره که داخل بتونن بشن

چون که این سایت طوری طراحی شده و فیلتر شگن استفاده شده که از داخل ایران نمیشه

اما احتمال وارد شدن نیز وجود داره امتحانش ظرر نداره


اینجا کلیک کنید

فوریه 22, 2008 at 9:00 ق.ظ. 9 دیدگاه

هنوز در سفرم (قسمت سوم و پایانی(

هنوز در سفرم (قسمت سوم و پایانی(

تو همين حين صداي ناله ها و ضجه هاي الهه بلند شد – محسن كيرش رو فرستاده بود تو كون الهه -تا حالا خيلي دقت نكرده بودم – بابا چه كون رو فرمي داره الهه- واقعا يه لحظه دلم خواست همزمان هم نازنين رو بكنم و هم كون الهه رو -واي چه صحنه اي بود صحنه كون دادن الهه – كيرم داشت منفجر ميشد – فكر كنم با هر بار تلمبه زدن محسن كلي از آب استخر وارد كس و كون الهه ميشد – ولي نامرد بي وقفه و بدون توجه به ضجه هاي الهه ، همينطور داشت تو كونش تلمبه ميزد -الهه مدام تكرار ميكرد واي واي – پاره شدماعتراف ميكنم ديدن پاره شدن كون الهه
خيلي لذت داشت- منو نازنين هر دو مون داشتيم به اين صحنه نگاه ميكرديم كه نازنين گفت :من برم دستشويي و برگردم – گفتم چي كار داري ؟ حالا الان نرو - اونم يه نگاه همراه با تعجب به من كرد و خواست بره به سمت دستشويي حياط كه مانعش شدم
اونم رونهاشو به هم فشار داد و گفت الان ميريزه ها -
منم تو يه لحظه به ياد فانتزي واتر اسپورت افتادم – كه آرزو داشتم با ماه رويي بهشتي همچون نازنين يه بار تجربه كنم – حالا كور از خدا چي ميخواد؟ دو چشم بينا
دهنم رو نزديك چاك كسش كردم و شروع كردم به ليسيدن – با دستاش سرم رو به عقب روند و گفت بذار برم توالت وقتي برگشتم بخورش – منم با بي قيدي و شهوت گفتم هر كاري داري تو دهن من بكن!!!با تعجب گفت ديوونه شديا ساسان و سرم رو به عقب هل داد – منم كه از شهوت و دلهوره ديوونه شده بودم – گفتم بشاش تو دهنم – ميخوام با شاشت دوش بگيرم – ميخوام شاشت رو بخورم – اولش باورش نميشد ولي همينكه اصرار بي پايان و جدي منو ديد – انگار خودش هم راغب شد كه از بهشتش جوي شير و عسل معروف رو تو دهنم جاري كنه و من رو جزو اصحاب يمين قرار بده – يه كمي به پاهاش زاويه داد و به سمت پايين متمايل كرد تا چاك كسش وا بشه – در همين حين شروع كردم با زبونم به حالت استدعا و التماس لاي كسش رو كاويدن-ولي من دل تو دلم نبود – يه لافي از روي شهوت زده بودم و نمي دونستم چي
ميشه؟نكنه بزنه تو ذوقم؟ يا بپره تو گلوم و پس بزنمش؟ نكنه ضد حال بشه؟ولي وسوسه جاري شدن ادرار نازنين از لاي كسش و چوچولش تو دهنم ، چيزي نبود كه اين دلهوره ها بتونن حريفش بشن -تو همين افكار غرق بودم كه…………….يهو جاري شدن مايع گرمي رو تو دهنم حس كردم – با ولع تمام – همچون نوشيدن شير توسط طفل از پستان مادر – نوشيدم – هر بار كه دهنم پر ميشد -ما بقي صورتم رو نزديك ميكردم و غسل تعميد رو به جاي مياوردم و شاش تو دهنم رو قورت ميدام و دوباره دهان در برابر اين مائده بهشتي – كه حقيقتا از بهشت وجود نازنين جاري بود – ميگشودم – آرزو مي كردم كه اين لحظه رويايي هرگز به پايان نرسه – طعم متبوع و شور مزه اي تمام دهانم رو پر كرده بود – نزولات آسماني و بهشتي كس نازنين كه به پايان رسيد - شهوت من صد برابر شده بود – دائم به حالت سوال ميگفتم – نازنينم هر چي از اون تو مياد ماله دهنه منه؟ اونم كه بيش از من تحريك شده بود مدام سرم رو تو كسش فشار ميداد و پشت سر هم پاسخ
ميداد : آره آره آره – همش ماله توئه – آره همش ماله دهنه توئه
حالتي غير قابل تصور و توصيف داشتم – خودم رو تو معراج حس ميكردم – كه يهو يه بنده خدايي با الاغ از كنارم رد شد اون لحظه نشناختمش – ولي بعدا متوجه شدم كه……………بوده – نميدونم طبقه ششم بودم يا هفتم ……………. – !!!!
با چكيدن آخرين قطرات شاش نازنين تو دهنم به خودم اومدم
نازنين پشت سر هم اين جملات رو تكرار ميكرد -آره ، آره همش ماله دهنه توئه- فقط تو – كه يهو فكري از ذهنم گذشت و تو دلم خندم گرفت – كه نكنه يهو پريود بشه تو دهنم – بگه بفرما هر چي از اين تو مياد بيرون ماله دهنه توئه……
دهنم رو از كسش جدا كردم ومتوجه اطرافم شدم – محسن و الهه هم كه انگار كارشون تموم شده بود – همينطور چهارشاخ مونده بودن و ما رو نگاه ميكردن……
همينكه نگام به الهه و محسن افتاد يه جورايي خجالت كشيدم – سريع پريدم تو استخر و در حين پريدن هم نيت غسل جنابت ارتماسي كردم – تا آثار ادرار نازنين از سر و روم پاك بشه و حكم شرع رو هم به جا آورده باشم – نازنين هم همينطور كون لخت آروم وارد آب شد و سريع خارج شد – اومدم بيروم و رفتم به سمت نازنين – اومد تو آغوشم و دستش رو دور گردنم حلقه كرد وپاهاش رم گرفت بالا و به همين صورت رفتيم به سمت ويلا تا عشقبازي نيمه كارمون رو از سر بگيريم – همين طور خيس و آب چكان وارد ويلا كه شديم من دستم رو از زير باسن نازنين آزاد كردم تا بياد پايين – ولي انگار چيزي تو ذهنش بود كه امتناع كرد – و با مالوندن كسش به كيرم منو متوجه كرد كه مايله به صورت سر پايي – چاك كسش رو بگام – پس دوباره دستم رو به زير رونها و كون نازنين بردم و اوردش بالا – كيرمم كه انگار داراي رادار جهت ياب در زمينه سوراخه - به راحتي سر چاك كس نازنين قرار گرفت – اما دريغ و صد دريغ كه كس نازنين به هيچ عنوان آمادگي سكس نداشت و تماس آب با اون تمام ترشحات كسش رو از بين برده بود – گفتم بيا پايين نازتو بخورم – همينكه آب انداخت ميفرستم توش – اونم با پدر سوختگي گفت همينجوري خوبه – منم با شيطنت گفتم جر ميخوري ها – كه جواب منو داد كه اين ديگه مشكل منه!!
سر كيرم همچنان با چاك كسش -كه تو اون لحظه حاضر بودم واسش جون بدم – در تماس بود – يه كمي خودم رو به عقب مايل كردم تا تعادلمون به هم نخوره – و يكي از دستامو با آب دهنم خيس كردم و به سر كيرم ماليدم – و كيرم رو تا حدي به داخل كس نازنين هدايت كردم – ولي كارساز نبود – كسش بيش از اينها بايد خيس ميشد – اين دفعه از آب دهن نازنين استمداد جستم – ديدم نازنين هم بي قراره واسه گاييده شدن و جر خوردن – ديگه گفتم هر چه باداباد – يه خورده نازنين رو آزاد كردم تا با وزن خودش كيرم وارد بهشت موعود بشهكيرم ذره ذره و به حالتي كه واقعا داشت كسش جر ميخورد راهش رو باز كرد و داخل شد – همينكه مقداري رفت تو – يهو با فشار كمرم وبيشتر با رها كردن نازنين – ته اين كوچه به ظاهر بن بست وا شد و كيرم تا دسته رفت توش – چنان دردي به اون كس بي همتاش وارد شد كه فكر كنم با تمام قدرت گردن منو گاز گرفت – و همراه با گاز گرفتن جيغ خفه اي هم -كه احتمالا ناشي از درد و لذت توامان بود -كشيد
ديگه به قول معروف راه باز بود و جاده دراز – رفت و آمد هاي كيرم تو كسش بي وقفه ادامه داشت – براي اينكه بيشتر لذت ببرم – با دستام كه زيره كون نازنين قلاب بود يه حالي هم به سوراخ تنگ كونش ميدادم -
با هر باري كه انگشتم ميرفت تو كونش يه گازي از شونه يا گردنم ميگرفتاين كارش كه با نگاه متعجب و همراه با سوال من مواجه ميشد -فورا ميگفت حقته (يعني داره درد سوراخ كونش رو اينطوري تلافي ميكنه)پيش خودم گفتم ما رو ببين كه رو درخت كي يادگاري نوشتيم – ديگه رحم و مروت رو يكسره به كناري نهادم و با كير كلفتم – آوردم بلايي رو بر سر كسش كه آوردني بودلحظه اي بعد ديدم داره به حالت ارگاسم ميرسه -با هر بار بالا و پايين رفتن صداي شلپ شلپ كسش رو كه توش تلمبه ميزدم ، ميشنيدم – چه آبي انداخته بود چاك كسش – اين صدا و صداي ناله هاي نازنين حسابي ديوونم كرده بود – اجازه دادم كاملا ارضا بشه – با فرو كردن ناخوناش تو بدنم و جيغ هاي پي در پيتو بغلم ارضا شد – ولي رهاش نكردم – حس لذت بردنش تقريبا به اتمام رسيده بود ولي من بي وقفه تلمبه ميزدم – اولش يه كمي رفلكس الكي نشون داد تا به اصطلاح منم حال كنم و ارضا شم – ولي …… ولي مگه آب من به اين راحتي ها ميومد – درد
همراه با عذاب در تمام وجودش مستولي شده بود – ولي همچنان رو در واسي ميكرد و اعتراض نميكرد – يه بند تلمبه ميزدم تو چاك كس خوش استيل و صورتي رنگش – حس ميكردم واقعا كسش داره آش و لاش ميشه – اونم با حالتي كه ميشد به نهايت عذاب كشيدنش پي برد – مي گفت بيا، زود باش ،تو رو خدابيا – تمام ناخوناش رو تو تن من فرو كرده بود و لبش رو با گاز گرفتن هاي پي در پي كبود كرده بود – ديدم – آبم داره مياد – به شدت تلمبه زدن و گاييدن سوراخ كسش افزودم با رعشه اي كه به تنم مي افتاد – گفتم نازنينم دارم ميامبخورش – آبم رو بخور – با سرعت و چالاكي كه در تصورم نمي گنجيد – از رو كيرم پريد پايين و كيرم رو گذاشت تو دهنش – و با حركت دست به اومدن آبم كمك كرد – آبم با جهشي فوق العاده – كه با لذتي باور نكردني و بي همانند توام بود – وارد دهنش شد – آخ – خدايا چه حال خوبي دارم – خدايا اين حال رو از من نگير – انگار جمع كثيري در تاييد دعاي من آمين گفتند!!! – بايد به احاديث و روايات مراجعه كنم ببينم اينا ديگه كي بودن؟
خلاصه – نازنين همچون پرنده زخمي خودش رو به روي تختخواب كشوند – با كرختي مفرط و يه حالت خلسه خاص كه هنوز توام با لذت بود – رفتم كنارش كه از لذتي كه براي من بوجود آورده تشكر كنم و دست تفقدي هم به سر و روش بكشم – (به هر حال بعد از دو سه بار معاشقه – اولين بار بود كه تقريبا با هم ارضا ميشديم)- و غرق بوسش كنم – يه نگاهي به ساعت كردمو ديدم حدود پنج عصره- رفتم و كنارش خوابيدم
آآآآآآآآآخ خ خ خ خ خ – جانممممممم – بهترينه من – عزيز ترينم – عمرم – نفسم – مونس و همدمم
داشت به آرومي اشك ميريخت – به خدا دنيا بر سرم خراب شد – دستش رو گذاشته بود تو لاپاش و پاهاش رو محكم به هم فشار ميداد – شير فهم شدم كه ادامه سكس بعد از ارضا شدن نازنين – شديدا باعث آزار و اذيت و ايجاد درد در قسمت مهبلش شده – خرابه خراب و منزجر از رفتارم و خود خواهيم- ملتمسانه شروع كردم گونه و پيشونيش رو بوسيدم – مني كه ميخواستم از وجودم، نازنين نهايت لذت رو ببره وبعدش از ارضا شدن و لذت بردن نازنين ، منم به اوج لذت جنسي نايل بشم – حالا تبديل شده بودم به فرشته عذابش و سوهان روحش – به والله كه نمي دونستم چي كار كنم – كاملا مستاصل شده بوده – اومدم كنارش و آروم تو گوشش زمزمه كردم كه – به خداوندي خدا ،فكر نمي كردم تا اين حد باعث آزارت بشم – نازنينم – بهترينم الهي قربونت برم – دور سرت بگردم – بلا گردونت بشم – به خدا غلط كردم – خود خواهي كردم – تو رو خدا گريه نكنالهي بميرم و چشماي نازنينه تو رو گريان و اشكبار نبينم- عمرم – عسلم – به خدا با هر
اشكت هستيه منو به آتيش مي كشي و سالي از عمرم رو بر باد ميدي – نكن – اين كار و با من نكن( دوستان و همراهان ممكنه به من نسبت هاي عجيب و غريب بدن - ولي شايد نتونين بفهمين – كه با چنين كرشمه و غمزه و غمازه اي كه- نازنين- بر دلم بنهاده بود داغ تازه اي – نازنين رو مي پرستيدم – عاشقانه و ديوانه وار مي پرستيدمش – و طاقت هر چيزي رو داشتم – جز گريه و دلخوري نازنين -( اين فرشته و حوري بهشتي) – رو از خودم ) حس عجيبي نسبت به اين اسطوره سكس و عشق در من وجود داشت – يه حس سرسپردگي (به معناي خوبش ) و دلباختگي و كرنش در مقابل زيبايي روحش، تو ذره ذره وجودم جريان داشت
هزاران بوسه بر اندام بهشتيش نثار كردم – خصوصا به ورودي اصلي بهشتشتنها آرزو و خواستم اين بود ، مورد عفو درگاه بخشايشش قرار بگيرم – كه حس ميكردم در مورد من – ديوار بخشايشش چنان بلنده كه كمتر گناهي وجود داره كه ممكنه از من سر بزنه كه از اون بلند تر باشه – ولي با تمام اين احوال سخت نگران بودم – گفتارم چنان پريشان بود كه بيشتر شباهت ميبرد به هذيانهاي بيمار تب دار – ولي ابايي نداشتم از گفتن هر چيزي كه باعث شه نازنينم گوشه چشمي به من بيندازه و از سر تقصيراتم بگذره – دوستان زبان از بازگو كردن اون احوال بي نهايت قاصره و كلام الكنه – به قول حضرت خداوندگار مولانا : چون قلم اندر نوشتن مي شتافت / چون به عشق آمد قلم در خود شكافت – عزيزانم حال عجيبي دارم – ناخودآگاه دست به دعا و استعاذه به درگاه خداوند برداشتم - و چه زود در اون لحظاتي كه غوغايي در دلم بر پا بود جواب
داد – خدايا ايمني از تو – مهابت هم ز تو – دعا از تو – اجابت هم ز توبار خدايا اين دل به ظاهر كوچيك و به واقع دريايي نازنين رو كه ناخواسته از كردار من متلاطم شده – آرامش دوباره ببخش – اين افكار و گفتار در ذهنم تداعي شد و بي اختيار تمام تن و وجود نازنين رو غرق بوسه كردم – ناگهان بيتي از ذهنم گذشت كه : تو نگو ما را بدان شه بار نيست / با كريمان كارها دشوار نيست – با قوت قلبي كه تكرار اين بيت به من داد – دهانم رو به گوش نازنينم نزديك كردم گفتم: نكنه از فراق تلخ گويي تو سخن/ هر چه ميخواهي كن ، ليكن آن مكن – پس يا ببخش يا سر ببر من را چو ميش – هر طوري كه دلت ميخواد تلافي كن – و منو از درگاهت نرون كه گر تو براني به كه روي آورم؟
حال زار و نذاري داشتم – مستقيم تو چشماش نگاه كردمو گفتم من حاضرم واسه هر مكافاتي – آاااااااااااااخ خ خ خ ح – با چشمان نمناكي كه ميشد هنوز برق عشق و علاقه رو توش خوند – نگاهي به من كرد كه بند دلم پاره شد و آروم بوسه اي بر روي لبم نهاد – آفرينها بر تو بادا اي خدا/بنده خود را ز غم كردي جدا – بي اختيار اشك شوق مي ريختم – به دست و پاي نازنين افتادموبهترين و بهترين و بهترين الفاظي رو كه يك انسان ميتونه نثار يه انسان ( كه نه فرشته – نه نه نه خيلي از فرشته پاك تر و والاتر )ديگه بكنه – نثارش كردم – چه حالي داشتم – اين كه نگاشتم يك از هزار آن چيزي كه بر من رفت، نبود
در دل حسرت بردم بر مردي كه شب هنگام در كنار و هم آغوش نازنين . همبسترش باشه و با استشمام شميم نفسهاش به خواب بره – و وقتي كه صبح گاهان از مرگ كاذب برميخيزه و صور اسرافيل روزانه دميده ميشه – اولين چيزي كه نگاهش رو نوازش ميده صورت همچون گلبرگ نازنين باشه چشمام رو باز كردم – گيج و منگ بودم – عطر نفسهاي نازنين كه تو آغوشم بود بينيم رو نوازش ميداد – ساعت رو نگاه كردم – ديدم دقيقا نه و نيمه شبه - اوه، چهار پنج ساعتي خواب بوديم – واي خدايا چه خواب آشفته اي ديدمولي نه!! كشيدن ناز اين آتيش پاره حتي تو خواب هم لذت بخشه – باور كنيناگه لذت اين خواب بيشتر از معاشقه هاي واقعي مون نباشه – حقيقتا كمتر هم نيست – نگاهم رو به سمت صورت نازنين چرخوندم و بوسه آرومي، كه همه احساساتم رو در اون جمع كرده بودم – بر روي لبهاش – همون لبهايي كه شبيه غنچه نيمه شكفته گل بود – نهادم و در دل تكرار كردم – نازنينم – ديوونهديوونتم
پایان 

فوریه 9, 2008 at 3:19 ب.ظ. بیان دیدگاه

هنوز در سفرم (قسمت دوم(

هنوز در سفرم (قسمت دوم(
شروع كردم ببينم ميتونم با آب دهن از شرشون خلاص شم يا نه؟ديدم نميشهلعنتي – اگه ميرفتم دستشويي هم حشر نازنين مي خوابيد – هم ممكن بود با محسن و الهه چشم تو چشم بشم – تو شيش و بش بودم چيكار كنم – كه يهو ياد سنت حسنه استخاره افتادم! – يه دسته پشم از پشماي كيرم كندم – تو دلم گفتم اگه زوج باشن ميرم _(يعني خوب اومده) اگه فرد باشه نميرم – كه به حمدالله با كمك خداوند منان – استخارم خوب اومد – در همين حين متوجه نگاه حيران و متعجب نازنين شدم – فرصت نبود پاسخي بهش بدم – فقط چشمكي زدم و آروم در اتاق خواب رو باز كردم – ديدم خبري نيست – با احتياط رفتم به سمت دستشويي - به سرعت كيرم رو غسل تعميد دادم و از شر دستمال كاغذي ها راحت شدم – و سريع برگشتم
اومدم تو اتاق – ديدم نازنين ملافه رو كشيده رو خودش و با نگاه عاقل اندر صفيه از من ميپرسه سر بزنگاه كجا رفتي ديوونه؟منم بدون توجه به حالت نازنين رفتم رو تخت و كنارش خوابيدم – حالا تو دلم خدا خدا ميكردم – ضد حال نزنه – با توجه به ذهنيتي كه داشتم – به سرعت رفتم سراغ لاله گوششديگه طاقت نياورد و پرسيد كجا رفتم – منم سريع در حين مالوندنش داستان رو واسش تعريف كردم – اونم تو يه لحظه خودش رو رها كرد و ملافه رو از روش كشيد – ضد حالي رو منتظرش بودم خوردم – لعنتي شورتش رو در اورده بود – منم كه مايل بودم ميليمتر به ميليمترشورتش رو پايين بكشم و كونش رو بليسم – تا برسم به كسش يه كمي حالم گرفته شد ولي بروز ندادم – خواستم برم سر وقت سوراخ كون بهشتيش كه مانع شد . بهم فهموند كه از در جلو وارد بهشت بشم و در پشتي بهشت تا اطلاع ثانوي مسدود ميباشد – تو دلم گفتم بيخيال و همه هنر كس ليسيم و يكجا گرد اوردم و شيرجه رفتم تو كس نازنين…….اغراق نباشهبه محض استشمام بوي كسش سرگشته و حيران شدم – مسته مست – معلوم بود دو سه روزي از اپيلاسونش ميگذره – ولي حقيقتا فوق العاده بود
سفيده سفيد – بدون هيچ خال يا لك و پيس -لاش صورتيه صورتي – در دم خودم رو در بهشت برين و هم اغوش با پريان بهشتي ديدم – همون كه خداوند وعده داده- فقط فرقش اين بود كه بهشت من بين محمود آباد و نور تو لاي كس نازنين قرار داشت – ديوانه وار شروع كردم به ليسيدنش – كه به قول مولانا : چنان ديوانگي بگسست بند / كه همه ديوانگان پندم دهند – مخصوصا كاري ميكردم كه بينيم آغشته به آب كسش بشه كه – بوي مسحور كنندش تا اعماق ذهن و وجودم رسوخ كنه تا بعد ها بتونم اين بوي بهشتي رو تو ذهن و مشامم باز آفريني كنم - كه الان كه دارم واستون اين خاطره رو تعريف ميكنم بوي كس نازنين در روح و ذهنم پيچيده و بي قرارم كرده – با اجازتون برم يه سيخ به الهه بزنم برگردم
ولي عزيزان واقعا بعضي از مثل ها خالي از حكمت نيست – مثلا همين مرغ همسايه غازه – خيلي با مسماست – و بارها اين موضوع به من ثابت شده – شايد در يك نگاه الهه از نازنين سر تر باشه -ولي لذت عشقبازي با نازنين – براي من بسي بيش از هم آغوشي با الهه ست – يا حتي بوي تن شون يا بوي لاپاشونبگذريم – بهتره مسائل خصوصي و خانوادگي رو قاطي قضيه نكنم- همينطور با ولع تمام كسه نازنين رو ميبوييدم و ميليسيدم – و نازنين با دو دست سر منو تو كسش فشار ميداد – لذتي بي همانند داشتم – تو يه لحظه منو از ليسيدن بازداشت – نميدونم شايد به لحظه ارضا شدن و ارگاسم نزديك شده بود – با كشش دستاش متوجه شدم كه ميخواد بيام روش و بذارم توش – ولي من هنوز از ليسيدن كسش سير نشده بودم – اومدم روش و با يه چرخش تو حالت 69 قرار گرفتيم – با بيميلي لاپاش رو باز كرد و من شروع كردم به ليسيدن مجدد كسش – ولي ديدم رقبتي واسه ساك زدن از خودش نشون نميده – فقط با دستش يه خورده با كيرم و بيضه هام ور رفت – موقع ليسيدن كسش – آروم انگشت سبابه دست راستم رو بردم رو سوراخ كونش – ديدم ترشح كسش اونجا رم خيس كرده – در حين ليسيدن كسش سعي كردم انگشتم رو بفرستم تو سوراخ كونش – يه خورده خودش رو منقبض كرد و با لحن خاصي پرسيد – چي ميخواي اون تو؟ منم يه كمي خجالت كشيدم – ولي خودم رو نباختم – آهسته گفتم – ميخوام انگشتم طعم و بوي بهشتيه سوراخ كونتو بگيره – اجازه هست برم توش؟ اونم با شيطنت گفت چرا استخاره ميكني؟ هنوز كلامش تموم نشده بود كه با فشار و به سرعت انگشتم رو فرستادم تو كونش – يهو جيغ زد و محكم تخمامو فشار داد – ولي مدهوش تر و مست تر از اون بودم كه انگشتم رو بكشم بيرون – يه لحظه به انگشتم حسوديم شد – كاش تمام وجودم و تمام تنم جاي انگشتم بود و ميفرستادمش اون تو و تا روز قيامت نميومدم بيرون – تو همين فكرا بودم – كه صداي نازنينش منو به خودم اورد كه تو رو خدا بسه ديگه – آروم درش اوردم و انگشتم رو گرفتم جلوي بينيم – حدس ميزنم نتونين متوجه لذت اين كار بشين؟ لذتي رو كه بوييدن انگشتم و مزمزه كردنش در من بوجود آورد در كلام نمي گنجه – پس بگذريم……
راستشو بخواين منم نخواستم ضد حال باشم – چرخيدم و به حالت عادي اومدم روش - كيرم رو با دستم آروم گذاشتم دم چاك كسش – حس كردم چشماش داره دو دو ميزنه و نزديك ارضا بشه – معطل نكردم – سرش رو فرستادم تو – تو تمام مدت نگام به صورتش بود – يه لحظه موقعي كه كيرم داشت داخل كسش ميشد – ديدم داره لبش رو گاز ميگيره – نميدونم ميخواست جلوي ارضا شدن زود هنگامش رو بگيره يا از درد همراه با لذت اين كارو ميكرد؟
كيرم رو تا ته فرستادم توش – حس كردم وقتي تا آخر فشار ميدم – كيرم با يه استخون نرم برخورد ميكنه كه تو اين لحظه نفسش بند مياد – از اين حالت خوشم اومد و كيرم رو چند لحظه اي تو اون حالت نگه داشتم – واقعا چند ثانيه اي نفسش رفت – خودمم ترسيدم
زاويه كيرم رو يكمي قائم كردم و شروع كردم به سرعت تلمبه زدن – هنوز چند لحظه اي از گاييدن كسش به اين حالت نگذشته بود كه شروع كرد به لرزش و جيغ زدنه همراه با ناله – حس كردم كلفتيه كيرم و شدت عملم تو كردن اذيتش كرده - خواستم كردنش رو متوقف كنم -كه ديدم – ضجه ها متعلق به زمان ارضا شدنشه - منو با تمام وجود فشار ميداد – منم با كيرم حسابي از كسش پذيرايي ميكردم - تا ضربان و انقباض مهبلش رو با كيرم حس كردم -بيحال شد و منم دست از تلمبه زدن كشيدم – آروم از توش در اوردم و زانوم رو گذاشتم تو لاپاشكرخته كرخت شده بود – محكم در آغوشش گرفتم و شروع كردم به نوعي مشت و مال دادنش – ديدم اونقدر بيحال شده كه تن ظريفش از اين كار اذيت ميشه – منم بيخيال شدم – فقط كيرم شق مونده بود و دلم ميخواست هر طوري شده آبم بيادولي نه هر طوري شده ! نه!
تو نگاهش يه حالتي بود كه قابل توصيف نيست – يه حس تشكر – شايد هم نوعي خجالت – همراه با لذت – ميدونين زبان قاصره از بيانش – ولي بي تعارف از ارضا شدنش بي نهايت لذت بردم ولي فقط اونطوري كه من فكر ميكردم و ميخواستم نبود – شايد لازم باشه يه چند باري با هم معاشقه كنيم تا لم كار دستمون بياد!
چشماشو بسته بود و خودشو – خود نازنينشو – چه اسم با مسمايي داره پدر سوخته – تو بغلم رها كرده بود – به قول صادق هدايت : تمام تنش رو به من تسليم كرده بود – و حتي روحش رو – احساس خوبي داشتم با اينكه شق درد امانم رو بريده بود از ديدن آرامش نازنين احساس خوبي پيدا ميكردم – بي اختيار پيشوني و چشماشو ميبوسيدم و بي وقفه قربون صدقش ميرفتم – هر از چند گاهي چشاي نازشو مثل مستها باز ميكرد و نگاهي – كه نمي تونم براتون توصيفش كنم - به من ميانداخت – آخ نميتونين حدس بزنين اين لحظات چقدر دل انگيز و دوست داشتني بودن – نمي دونم يه جورايي دلم مي خواست فداش شم و دورش بگردمو بلا گردونش بشم و……..(
همينطور كه در آغوش گرفته بودمش – و بي وقفه مي بوييدمش و مي بوسيدمش و قربون صدقش ميرفتم – يه لحظه حس كردم خوابش برد – آروم از كنارش بلند شدم و لباسهامو پوشيدم – تقريبا دم دماي ظهر بود – اومدم از اتاق بيرون – ديدم الهه تو هال نشسته و محسن رفته حموم دوش بگيره – به كنايه از الهه پرسيدم خوش گذشت؟اونم با پررويي گفت : فكر كنم به شما بيشتر خوش گذشته – منم كم نيوردم و گفتم واقعا – به من كه بي اندازه خوش گذشت
نمي دونم يه حس خجالت – همراه با شرم تو رفتار هر دو مون مشهود بود – من رفتم آشپزخونه يه چايي واسه خودم ريختم و همراه با بيسكويت شروع كردم به خوردن – تو همين حين محسن هم از حموم خارج شد و نيمه عريان رفت به سمت الهه – فكر كنم منو تو آشپزخونه نديده بود – با اشاره الهه دوزاريش افتاد و خودش رو جمع و جور كرد – منم با يه چايي ديگه رفتم تو اتاق خواب پيش نازنين – ديدم نازنين بيدار شده و لباسهاشو پوشيده – نشسته روي تخت – چايي رو دادم دستش و بوسه اي بر روي پيشونيش نهادم – ميدونين يه حس علاقه شديد نسبت به نازنين تو خودم احساس ميكردم – ولي نمي دونستم عاقبت اين روابط و علاقه به كجا ختم ميشه
نازنين با خجالت و به نوعي شرمندگي پرسيد – ساسان چه جوري بريم از اتاق بيرون؟
منم خودم رو بي خيال نشون دادم – تا نازنين دلش آروم بگيره – گفتم اين روابط رو اونا اول شروع كردن – اوني هم كه بايد خجالت بكشه اونا هستن نه ما
خلاصه با كلي كلنجار رفتن قانعش كردم بريم از اتاق بيرون
عزيزان براي جلوگيري از اطاله كلام به طور خلاصه عرض كنم كه با پيشنهاد من رفتيم با ماشين يه چرخي تو پارك جنگلي نور زديم و بعدش هم رفتيم ناهار و تو رستوران خورديم و در حين برگشتن به ويلا – من كه از اين سكوت مصنوعي كلافه شده بودم – رشته كلام رو به دست گرفتم و بدون رو در واسي (همون رودربايستي) و بدون لفافه گفتم – ببينيد يه اتفاقاتي بين ما چهار نفر افتاده – اگه با عقايد موجود بخوايم بهش نگاه كنيم هيچ توجيهي نمي شه واسش پيدا كرد – زندگي همه مون هم تحت الشعاع قرار ميگيره – ولي كار ديگه اي كه مي تونيم بكنيم اينه كه دنبال توجيه نباشيم – اتفاقيه كه افتاده و كاريش هم نميشه كرد – پس بهتره نهايت لذت رو از اين پيش آمد ببريم(حالا تو دلم از حرفهايي كه ميزنم حسابي شرمسارم ولي ……)
حالا همه صم و بكم نشستن و نگاهشون رو از هم ميدزدن – تا چشم تو چشم نشن
منم ديدم حالا كه قافيه به تنگ اومده – گفتم بهتره بزنم به صحراي كربلاگفتم ببين محسن تو با زن من حال كردي منم با زن تو – اين به اون در -خوب؟- (نازنين بعدا به من گفت تو اون لحظه دلش ميخواست زمين دهن وا كنه و اون رو ببلعه )
دوباره گفتم خوب؟ محسن هم با يه كمي خجالت گفت خوب – منم كه زده بودم به سيم آخر – گفتم پس بياين مسافرتمون رو خراب نكنيم – اصلا از اين به بعد تو مسافرتها الهه زن تو باشه نازنين هم زن من – خوب؟( ديگه وقاحت رو به منتها درجه رسونده بودم)
انگار محسن هم كه منتظر بود بالاخره يه نفر قضيه رو راست و ريس كنه – ديگه روش حسابي باز شد – بي مقدمه گفت – كاش علي و ويدا هم اينجا بودن -
به قرآن مي خواستم محكم بخوابونم تو گوشش – مادر به خطا تو فكر گاييدن زن بهترين رفيقشه -جلوي عصبانيتم رو گرفتم و با نگاهي كه بين منو نازنين رد و بدل شد – ديدم اونم به حرومزادگي شوهرش پي برده – با خونسردي گفتم – محسن حماقت نكني قضيه رو واسه كسي تعريف كني؟ اونم مثلا حالت جدي به خودش گرفت و گفت بچه شديا ساسان – همينطوري يه چيزي گفتم كه حرفي زده باشم – تو دلم گفتم آره بي ناموس!! – واسه ويدا هم كيرتو صابون زدي!!
به هر حال با صحبت هاي منو محسن جو موجود يه كم بهتر شد
به محض اينكه رسيديم جلوي در ويلا – منم از موقعيت استفاده كردمو – گفتم يه استراحتي بكنيم و بريم تو استخر – الان هوا جون ميده واسه آب تنيالهه هم كه تا اون موقع ساكت مونده بود – با حالتي كه منتظر بود بقيه هم حرفاشو تاييد كنن گفت همين الان بريم
منو نازنين يه لحظه نگاهمون با هم گره خورد – انگار منتظر جواب من بوداز ماشين پياده شدم و در ويلا رو باز كردم تا ماشين بياد تو بدون هيچ صحبتي من رفتم داخل ويلا – نازنين هم پشت سرم اومد – از پنجره نگاه كردم ديدم محسن و الهه رفتن كنار استخر ……… لباسهامو در اوردمو لباس راحتي تنم كردم و دراز كشيدم رو تخت…… چشمام داشت گرم ميشد كه با صداي خنده و شوخيه نازنين و الهه به خودم اومدم – بلند شدم ديدم بععععععله – با مايو رفتن كنار استخر و دارن همديگه خيس ميكنن و صداي خنده و شوخيشون تا ده تا ويلا اون طرف تر هم ميره ……..(خوشبختانه وسط هفته بود و كسي هم اون دورو برا نبود و ديوار هاي بلند ويلا مانع از ديد ميشد)منم رفتم و از رو بند مايوم رو برداشتم و تنم كردم و به جمع اونا پيوستم
منم مايوم رو پوشيدم و به اونا پيوستم – انگار همشون منتظر ورود من بودنبا اينكه وسط ظهر بود ولي تماس آب استخر با تنم اونو مور مور كرد – يهو حسابي سردم شد – از استخر اومدم بيرون و كنارش دراز كشيدم – محسن و الهه كه حسابي جام لاقيدي رو سر كشيده بودن – به بهانه آب بازي كردن حسابي همديگرو ميمالوندن – نازنين هم كه از ديدن اين صحنه ها هم عصباني شده بود و هم حسادتش گل كرده بود با نگاه ملتمسانه از من ميخواست وارد آب بشم و به نوعي ما هم مقابله به مثل كنيم تو همين گير و دار ديدم محسن به بهانه آب بازي با الهه، داره با دستش تمام تن الهه رو لمس ميكنه – و از اطراف مايو دستش رو تا في خالدون الهه تو ميبره – يه لحظه غيرتم گل كرد و چون بيد بر سر ايمان خود لرزيدم- با خودم گفتم اينا فكر ميكنن -انگار تا ابد اينجا مونده گاريم – هيچ تو فكر برگشتن و تبعات اون نيستن – دائم تو اين فكر بودم كه بعد از برگشتن روابطمون به چه شكلي خواهد بود؟ آيا رغبت همبستر شدن با الهه رو خواهم داشت؟-آيا ميتونم كما في السابق باهاش عشقبازي كنم؟و دها فكر از اين قبيل يه لحظه رهام نميكرد…..
كه يهو مور مورم شد – نازنين پدر سوخته آب پاشيده بود روم – بلند شدم كه وارد آب بشم – ديدم كار الهه ومحسن داره به جاهاي باريك كشيده ميشه -يه لحظه از ديدن اين منظره خشكم زد – ولي به خودم نهيب زدم – قانونيه كه خودت گذاشتي – پس كلاه بي غيرتي رو كشيدم سرم و پريدم تو آب
يه راست رفتم سراغ نازنين – انگار يه جورايي مي خواست با محسن و الهه تصفيه حساب كنه – نمي دونين چي كارا كه نمي كرد و چه كرشمه ها كه نمي اومد - من مبهوت مونده بودم كه اين همون دختر محجوب و ماخوذ به حياست؟
به محض اينكه لمسش كردم – خودش رو تو آغوشم رها كرد -منم نامردي نكردم و يه راست رفتم سراغ لاله گوشش – رفلكس هايي از خودش نشون ميداد كه بيشتر حس ميكردم سعي داره توجه محسن رو جلب كنه – با اولين ناله هاش يه لحظه محسن و الهه توجه شون جلب شد و دست از لب گرفتن كشيدن – ولي نمي دونم محسن پيش خودش چه فكري كرد و دوباره برگشت رفت سراغ زير گردن الهه – احتمالا كلاه كس كشيش رو گذاشته بود بالاتر -
حس كردم يه دور باطل بين ما داره بوجود مياد كه تنها چيزي كه توش نيست ،لذت بردنه – همه يه جورايي دارن به هم ضد حال ميزنن -
محسن مايو الهه رو تا نصفه در اورد و شروع كرد به خوردن پستوناش – الهه تخم سگم جيغ هايي ميزد و ناله هايي ميكرد كه من تا حالا ازش نشنيده بودم -
ديدم اينجوري نميشه – سرماي آب هم مزيد بر علت شده بود حرارت و حشر رو كاملا خنثي ميكرد -
نازنين رو از پشت بغل كردمو هلش دادم به سمت پله هاي استخر – از آب خارج شديم و كنار استخر بي مقدمه يقش كردم – يه نگاهي به محسن و الهه انداختمديدم الهه داره تو آب – كير محسن رو ساك ميزنه – تو دلم گفتم استغرالله ربي و…….
به خودم گفتم حالا كه اينجوريه بگرد تا بگرديم – من كه از ديدن سكس الهه و محسن هم تحريك شده بودم و هم عصباني – با شدت عمل شروع كردم مايو نازنين رو كه به تنش چسبيده بود در بيارم – ديگه طاقت نداشتم – به محض رويت سينه هاش اونا رو تو دهنم گرفتم و ما بقي مايو رو كشيدم پايين و از تنش خارج كردم – نازنين طفلك كاملا جا خورد كه بي مقدمه كون برهنش كردم – نشوندمش لب استخر و رفتم سر وقت كس بي همانندش -تماس زبونم با چوچولش حس ناگفتني و دوست داشتني يي رو در من بوجود مياورد-انگار آفريننده تمام هنرش رو در آفريدن كس نازنين به كار بسته بود -متوجه شدم تماس آب با كسش باعث شده بود ديگه بويي ازش به مشامم نرسه- در دم ياد بوي پيراهن يوسف و بهشت گم شده و چندتا فيلم ديگه افتادم……… – همينطور كه ديوانه وار زبونم رو تو كسش ميچرخوندم و با زبونم تلمبه ميزدم با نگاهم ازش مي پرسيدم پس عطره بهشتيه كست كو؟؟! انگار نازنين كه پشتش به محسن و الهه بودو نگاه سنگين اونا رو رو خودش حس ميكرد و كاملا معذب بود (نه چند دقيقه پيش كه ميخواست تو همون استخر بهم بده – نه الان كه كسش اصلا آب نميندازه) – انگار اونم متوجه نگاه لبريز از سوال من شد -
بلند شدم و رو لبه استخر دراز كشيدم و از نازنين هم خواستم به صورت معكوس69بياد روم – نگاهم رو به سمت محسن و الهه برگردوندم – ديدم الهه تو قسمت كم عمق قنبل كرده و محسن از پشت داره _ احتمالا _ كسش رو سرويس ميكنه- شايد هم سوراخ كونش رو – ولي حس عجيبي داشتم – هيچوقت فكر نمي كردم از ديدن گاييده شدم همسرم جلوي چشمام اينقدر لذت ببرم ( حالا ممكنه پيش خودتون بنده رو ملقب به انواع القاب كه لايق خودتونه بكنين – ولي به قول شهيد راه آزادي خسرو گلسرخي: گر ما ز سر بريده ميترسيديم / در محضر عاشقان نمي رقصيديم ) سرم رو كه برگردوندم – كس خوش استيل نازنين كه كم كم داشت آب ميانداخت – ديدم رو صورتمه – انگار نازنين هم مبهوت تماشاي اونا بودزبونم رو علم كردم و با فشار دست به باسن خوش تراش نازنين بهش فهموندم كسش رو به زبونم فشار بده و تلمبه بزنه رو
دهنم – اولش آروم و اندكي بعد با شدت تمام شروع به اين كار كرد – كس بهشتيش آروم آروم داشت لزج ميشد و بوي مدهوش كنندش داشت به مشامم مي رسيد - ولي فشار ضربات كس و كون نازنين به فك و دهنم و دردي كه به فكم منتقل ميشد تقريبا حس لذت رو از من گرفته بود – رومم نميشد بهش بگم – همچين دور برداشته بود كه نزديك بود سرم با لبه استخر يكي بشه – ديگه طاقت نياوردم و متوقفش كردم
-
ازش خواستم تغيير موضع بديم و من بيام بالا و اون بره زيرم(ادامه دارد) 

فوریه 9, 2008 at 3:16 ب.ظ. بیان دیدگاه

هنوز در سفرم

هنوز در سفرم (قسمت اول(
پارسال تابستون من و همسرم با پسر خاله همسرم – محسن – و نازنين همسر محسن رفته بوديم محمود آباد- محسن يه كمي هيز تشريف داره – و من بعضي وقتها حس ميكردم داره كون زنه منو ديد ميزنه ولي بيخيالي طي ميكردم تا مسافرت خراب نشه – يه بار الهه – همسرم – به من گفت موقع فيلم برداري محسن زوم كرده بوده رو كونش- ولي من گفتم بابا اين چه حرفيه ميزني؟                                                                                      .
خلاصه شب اول بود منو خانومم تازه لباسامون رو در اورده بوديم و انداخته بوديم پايين تخت داشتيم كم كمك حال ميكرديم كه يهو در زدن و زود درو باز كردن – ديدم محسنه اومده مثلا از كمد لحاف تشك اضافي برداره- ولي لباسهاي زيره منو زنم رو قطعا ديد – تو دلم گفتم چه قدر بي شعورهحالا يه بار ما رو آورده ويلاشون ها-
اين گذشت تا محسن صبح زود رفته بود نون بخره – من اومدم برم دستشويي ديدم لاي در اتاقشون بازه – از اونجايي كه نازنين زنه محسن خيلي خوشگل و خوش هيكل بود يهو به خودم گفتم چيزي كه عوض داره گله نداره
در و آروم باز كردم ديدم نازنين خوابه و قسمتي از رون پاش معلومه يهو ترسيدم و سريع رفتم دستشويي – با خودم گفتم بهتره از سوراخه در دستشويي يا حموم ديد بزنمتو دستشويي تو همين فكرا بودم و كيرمم راست شده بود شاشم هم نميومد- بيخيال شاشيدن شدم بلند كه شدم يهو نازنين بدون در زدن در توالت رو باز كرد و كير شق شده منم كاملا زيارت كرد-من گير كردم تو توالت ديگه روم نميشد بيام بيرون – بعد يك ربعي اومدم بيرون ديدم نازنين همين طور داره ميخنده – به محسن هم كه تازه اومده بود جريان رو گفته بود محسن هم دمق بود-
تو دلم به محسن گفتم احمق به من چه كه حالا واسه من قيافه گرفتي – نازنين با خنده قضيه رو واسه الهه – همسرم- هم تعريف كرد-الهه هم يه جوري شد – حالا خر بيار باقالي بار كن- ظهر رفتيم دريابرگشتيم واسه دوش گرفتن منو محسن تو حياط دوش گرفتيم -الهه و نازنين تو ويلا – محسن همين كه كيره منو موقع دوش گرفتن ديد گفت ساسان – الهه چيكار ميكنه با اين كيره كلفته تو؟
-
يه اخمي كردمو گفتم از اين شوخيها نداشتيم ها
-
گفت بابا الهه مثله خواهره منه
-
منم گفتم كه اينطور پس نازنين با اين كيره كوچيكه تو ارضا ميشه اصلا؟
دمق شد
منم ادامه دادم گفتم نه جدي ميگم محسن شايد هنوز دختر باشه ها؟
-
دمق رفت اونوره حياط
محسن رفته بود پشت پنجره حموم زنش رو ببينه – به گفته خودش- كه الهه رو لخت و عور تو حموم ديده بود – البته اينو بعدا فهميدم
از دريا كه اومديم ناهارم حاضري خورديمو رفتيم واسه چرته ظهر – دو ساعت بعد كه بيدار شدم ديده الهه نيست اومدم ديدم با محسن نشستن دارن پچ پچ ميكنن – گفتم حالا پسرخالشه ديگه – همينكه منو ديدن يهو جا خوردن – منم شك كردم ولي چيزي به روم نيوردم – از بعد از ظهر رفتارالهه يه جوري شده بود اصلا دستپاچه بودمحسنم حس ميكردم يه كمي بيقرارهمي دوني دسته خودم نبود يه جورايي شك كرده بودم- ناخوداگاه حس كرده بوده اينا با هم برنامه اي دارن-
شب زود رفتم تو رختخواب و خودمو زدم به خواب – تقريبا يه دو ساعتي بعد ااهه هم اومد و اونا هم رفتن تو اتاقشون الهه همين كه اومد پشتشو كرد به منو زود خوابيد- منم دايم به خودم لعنت فرستادم كه بهشون شك كرده بودم ولي به خدا دسته خودم نبود – تو خوابو بيداري بودم صداي بسته شدن در اتاق رو شنيدم و به فاصله دو سه دقيقه صداي در اتاق محسن اينا رو ديگه شصتم خبردار شده بود – دو سه دقيقه بعد كه از الهه خبري نشد آروم اومدم بيرون – يه نگاهي تو هال انداختم خبري نبود – رفتم پشت در توالت از سوراخ نگاه كردم چيزي معلوم نبود – ولي ميشد فهميد كه……
ولي ميشد فهميد كه دو نفر اون تو هستن- نمي دونستم چيكار كنم در باز كنم نازنين رو بيدار كنم !
اگه در و باز كردمو اونا داشتن برنامه اجرا ميكردن اونوقت من چيكار ميكردم!
ميزدم شون يا به پليس زنگ ميزدم؟ چيكار ميكردم؟- يه لحظه تغيير موضع دادن و از سوراخه كليد ديدم كه الهه سر محسن رو اورد تو لاپاشمحسن هم مثله ديوونه ها شلوارك الهه رو شروع كرد به ليسيدن- داشتم ديوونه ميشدم
خدايا ميزدم جفتشون رو ميكشتم ؟ اون لحظه صد ها فكر از مخيلم عبور ميكرد-شورت و شلوارك الهه رو با هم كشيد پايين و كس تنگ و مثل برف الهه نمايان شد محسن ديوونه وار ميليسيد و انگشتش و تو كس ااهه ميكرد – تندي رفتم و نازنين رو بيدار كردم – دستم رو گذاشتم رو دهنش فقط جيغ نزنه – شكه شده بود – با ايما و اشاره و التماس اوردمش دم در توالتمن نگاه كردم ديدم محسن كيرشو فرستاده تو كس زن من – نازنين هم نگاه كردهمينطور وا رفت و نشست رو زمين – جفتمون مستاصل شده بوديم – آروم منم نشستم و از پشت بغلش كردم – در گوشش گفتم ببين تو مثله خواهر مني ولي حالا واسه تلافي هم كه شده با من همراهي كن – نازنين طفلي فقط نگام كرد – از سوراخ نگاه كردم ديدم نامرد عجب تلمبه اي ميزنه تو كسه زنم – گوشم رو كه به در نزديك ميكردم صداي ناله هاي الهه رو مي تونستم بشنوم – از نازنين هم خواستم دوباره نگاه كنه تا از نظر روحي آماده بشه و خوب عصباني بشه و بتونه با من همراهي كنه – دستگيره رو دادم پايين و با لگد در و باز كردم…..-محسن كه داشت آبش ميومد حتي فرصت نكرد كيرش رو از تو چاك كسه الهه بيرون بكشه فكر كنم نامرد آبش رو ريخت تو كس زنم -الهه خم شده بود و دستاشو گرفته بود به كاسه روشويي و يه پاش رو هم گذاشته بود رو سطل زباله داخل دستشويي و محسن هم سر پا داشت چاك كسش رو ميگاييد با اون كيره كوچيكشنازنين تا چشمش به اين صحنه افتاد بي اختيار گفت كثافتا و رو به من گفت ساسان قبل از اينكه شما ازدواج كنين حدس زده بودم اين آشغالا يه سر و سري با هم دارنمن فقط نگاهشون كردم ديگه كيري بود كه تو چاك رفته بود و كاريش هم نميشد كرد!از پشت نازنين رو بغل كردم و دستم رو بردم زير سينه هاش به محسن و الهه گفتم ما (منو نازنين) با هم واسه امشب قرار مدار داشتيم خوب ميگفتين لااقل ضدحال نميخوردين!الهه فقط گريه ميكرد – محسن لجن هم سرش رو پايين انداخته بود و هيچي نميگفت- نازنين يه نگاه معني داري به من كرد – منم يه چشمك زدم – گفتم نازنينم بيا بريم اينا هم راحت باشن – من تا صبح باهات كار دارم – محسن يه نگاهي با التماس به نازنين كرد ولي جرات نكرد چيزي بگه – نازنينم خيلي مرددبود به طوري كه من دستش رو كشيدم دنبالم اومد – رفتيم تو اتاق درم بستم – ولي مصمم شده بودم ولي مصمم شده بودم – حالا كه كير محسن رفته تو كس زن منكير منم بايد بره تو كس نازنين – تا حساب بي حساب بشيم از نازنين خواستم بريم تو رختخوابگفت ديوونه شدي ساسان؟ حالا اونا يه گهي خوردن من و تو كه نبايد مثل اونا بشيم؟گفتم ببين شايد تو بتوني شوهرت رو ببخشي ولي من نمي تونم – اگه از اين اتاق بري بيرون
زنگ ميزنم نيروي انتظامي هر چي ميخواد بشه بذار بشه گفتم تو الان به ادامه زندگيتون فكر ميكني ولي اگه تلافي نكنيم -( اگه به من ندي)- چيزي از زندگي هيچ كدوممون نميمونه دستش رو كشيدم بردم رو تخت گفتم ببين ميدوني حكم زناي محسنه چيه؟ – پس چشماتو ببند و به نجات محسن فكر كن – بابا اصلا فكر كن من محسنم – خوب؟ – به شكم افتاد رو تخت و شروع كرد آروم گريه كردن- تقريبا خودش رو رها كرده بود – منم به خودم گفتم بجنب تا پشيمون نشدهتقريبا سپيده زده بود شلوارك و شورت رو با هم كشيدم پايين – بي اختيار شروع كردم به بوسيدن و بوييدن و ليسيدن باسن نازنين كه مثل يه جواهر تراش خورده خوش استيل و بي قرار كننده بود – در حال بوسيدن كونش بودم كه لبهام با سوراخ بهشتيه كونش برخورد كرد – بويي داشت سوراخ كونش كه در دم خودم رو در معراج و جلوي درب وروديه بهشت حس كردم – به قول خواجه شيراز: بوي گل چنانم مست كرد كه دامن گل ز دستم برفت – ديگه كس دادن زنم – الهه – و نامردي محسن كامل فراموشم شده بود – فقط سوراخ كون نازنين رو مي بوييدم و مي ليسيدم – چه طعمي داشت – چه طعمي داشت – زبونم رو تا اونجايي كه ممكن بود فرو ميكردم تو سوراخ كونش كه رنگش مثل پوشت تنش تقريبا صورتي بود مزه خوبي رو با هر بار فرو كردن زبونم تو سوراخ كون نازنين حس ميكردم – آرزو ميكردم كاش با
همه تنم برم توي سوراخ بهشتي كونش و تا آخر عمر بيرون نيام- تو همين احوالات بودم كه صداي ناله- همراه با لذت نازنين منو به خودم اورد- دايم بهش ميگفم سرم ببر تو كونت – سرم رو ببر تو سوراخ كونت- كسشو لمس كردم ديدم اونم خيسه – تعجب كردم كه كونشو ليسيدم كسش آب انداخت – واسه فرو كردن
كيرم تو مقعدش بي قرار بودمكه بدون صحبت منو برگردوند به صورته طاقباز و نشست روي كيرم باورتون نميشه – كه كسش از تنگي فرقي با يه دختره با كره نداشت – كير كوچيك محسن نتونسته بود باز و گشادش كنه – تا كيرم كامل وارد كسش بشه تقريبا از حال رفت – كسش مثل يه هندونه رسيده با يه فشار حسابي چاكش وا شد شايد هم پاره شد- و جيغ آرومي كشيد كه همه آبم رو يهو اورد سره كيرم- و قبل از اينكه اون ارضا بشه من آبم اومد – و نامردي نكردم و ريختم توش – تا قطره آخر ريختم توش              
نازنين كه حس كرده بود كه آبم توش ريخته با يه حالته شوك زده بلند شد و لخت و عور از اتاق خارج شد و به طرف توالت دويد – منم پشت سرش اومدم بيرون ديدم اثري از الهه و محسن نيست- هوا ديگه كاملا روشن شده بود – رفتم در توالت رو باز كردم – نازنين جا خورد حتما توقع داشت بعد از اين همه بازم در بزنم !!
-
گفت ساسان خيلي احمقي                                                  ..                                                  .
منم به شوخي گفتم محسن كه قيافش تخمي تخيليه لااقل بذار بچت شبيه منو تو بشه اونم با شوخ چشمي گفت برو ديوونه بذار خودمو بشورم پيش خودم فكر كردم الهه و محسن تو اتاق خواب بغلي هستن رفتم در زدم – در و باز كردم ديدم اثري ازشون نيست – تو حياط رو نگاه كردم ديدم رو لبه استخر نشستن دارن صحبت ميكنن – نميدونم يه جورايي از اينكه چشام تو چشم محسن بيفته خجالت ميكشيدم نازنين كه از دستشويي اومد بيرون گفتم اين همه مدت تو توالت چيكار ميكردي – كستو داشتي غسل تعميد ميدادي ؟ اونم كه يه كمي حالت جدي به خودش گرفته بود گفت: داشتم حماقت شما رو جفت و جور ميكردم منم گفتم به همين خيال باش ( حالا تو دلم ميترسيدم نكنه نطفه منعقد شده باشه؟) به نازنين گفتم بيا بريم تو اتاق بخوابيم گفت خوابش نمياد گفتم بيا بريم خودمون رو به خواب بزنيم لااقل تا چند ساعتي چشمون به محسن و الهه نيفتهپرسيد تو اتاقن؟گفتم نه بابا لبه استخر نشستنگفت فكر ميكني پمپ از ديشب استخر رو پر كرده منم يه نگاه عاقل اندر صفيه بهش انداختمو گفتم من چه ميدونم بريم؟كه رفت پشت پنجره – يهو منو صدا كرد – رفتم ديدم محسن دوباره الهه رو يقه كرده لب تو لب و دست رو پستونگفتم الان اونا ميان تو ويلا ها بريم بخوابيم رفتيم رو تختخواب – كنارش دراز كشدم و در حالي كه دستش تو دستم بود و ميبوسيدمش گفتم متاسفم كه نتونستم ارضات كنم و زودتر از تو اومدم – يه نگاهي همراه با شيطنت به من كرد – كه حس كردم داره ميگه خوب اين دفعه ارضام كن..آروم در آغوشش گرفتم – و تصميم گرفته بودم تمام هنر عشقبازيم رو به كار بگيرم تا نازنين حسابي لذت ببره و ارضا بشه – و از لذت بردن اون و ارضا شدنش من هم به اوج لذت جنسي نايل بشم -
پيشونيش رو بوسيدم – بعدش چشماش رو كه نوعي حرارت و شيطنت ازش تراوش ميكرد بوسيدم – و تو دلم گفتم حيف تو كه همسر محسن شدي!                  
آهسته روي لبش رو بوسيدم و اين كار و چند بار تكرار كردم – لبهاش رو مثل گلي كه در حال شكفتن بود باز كرد – تقريبا نفسش به شماره افتاده بودوقتي لبهام رو نزديك كردم براي كام گرفتن از لبهاي بينظيرش – بوي دهنش و شميم نفسهاش مدهوشم كرد – بي اختيار درنگ كردم- با تمام وجود نفس عميق ميكشيدم تا عطر نفسهاشو به اعماق وجودم منتقل كنم – با خودم ميگفتمخدايا چطور اين همه حسن ميتونه تو وجود يه نفر جمع بشه؟
از بوييدن اون نسيم بهشتي كه از دهانش خارج ميشد سير نميشدم – باور كنين اغراق نميكنم – ديوانه وار لبهاشو تو دهنم گرفتم و آروم زبونم رو وارد دهنش كردم – با پدر سوختگي يه گاز محكم از زبونم گرفت – ولي مدهوش تر از اون بودم كه زبونم رو بيرون بكشم            
چرخيدم و بدون صحبت به پهلوهاش فشار اوردم كه اون بياد روي من – همچنان لب تو لب بوديم – زمان و مكان بالكل فراموشم شده بود – حقيقتا مسحور عشقبازي با نازنين شده بودم – حالا نازنين زبونش رو وارد دهن من كرد – خدايا چه حس خوبي دارم – زبونش رو شروع كردم به مكيدن – خواست زبونش رو خارج كنه كه به كمك فك و لبهام مانع شدم – مقاومت كوچيكي كرد و منم رهاش كردم – آهسته گفتم آب دهنت رو بريز تو دهنم – گفت چي؟ – گفتم تف كن تو دهنم – انگار اونم زياد از اينكار بدش نميومد – چند سانتيمتري صورتش رو از صورت من دور كرد و آب دهنش رو آويزون كرد تو دهنم – نمي تونين تصور كنين چه حالي داشتم - با ولع تمام بعد از هر بار كه جريان تفش قطع ميشد اونو مزمزه ميكردميهو شيطنت ميكرد و محكم تف ميكرد به سمت دهنم – اونقدر ادامه داديم كه طفلك دهنش كاملاخشك شد
چرخيد و من اومدم روش – رفتم سراغ لاله گوشش – همينكه اولين تماس رو زبونم با لاله گوشش پيدا كرد – يه رعشه سكسي بهش وارد شدو تازه فهميدم يكي از نقاط خيلي حساسش همينجاست – ديوانه وار گوشش رو در دهان گرفتم -به صورت ناخودآگاه دستاش رفت رو موهام و هر بار كه شوك ميزد محكم موهام رد ميكشيد- باور كنين اونقدر شوك ميزد و رعشه به تنش ميفتاد كه ترسيدم از حال بره حسابي تحريك شده بود زيره گردن رو به سرعت طي كردم و رسيدم به سوتين به سرعت دستم رو بردم پشت كمرش و گره شو باز كردم- همينكه سوتين رو دراوردم مات و مبهوت موندم – سينه هاش بيشتر به اعجاز آفرينش شباهت داشت تا به پستون يه زن ايراني كه سه سال از ازدواجش ميگذشت – سفيد – گرد و برجستهسفت – سفته سفت – با نوكهاي صورتي – كه به قول حضرت مولانا : گر بگويم شرح اين بي حد شود / مثنوي هفتاد من كاغذ شود – عزيزان واقعا كلام الكنه از توصيفشون – وحشيانه حمله بردم واسه خوردنشون – مستانه ميخوردم پستوناشو -و نازنين بي وقفه پيشونيم رو مي بوسيد – يه حس رضايت و تشكر رو وقتي كه چشماشو باز ميكرد تو نگاهش حس ميكردم- انگار براي عشقبازي اينچنيني عطشناك بود – ولي برام عجيب بود كه مكيدن سينه هاش به اندازه خوردن لاله گوشش اونو تحريك نميكرد به همين دليل خوردن پستوناشو زياد طولاني نكردم – زبونم رو كشيدم روي شكمش و اومدم تا رسيدم به نافش – زبونم رو دور نافش چرخوندم – و شلواركش رو در چشم به هم زدني در اوردم – خواست شورتشم در بياره كه مانع شدم – و با فشار دست اونو متوجه كردم كه برگرده -
ميليمتر به ميليمتر شروع كردم به پايين كشيدن شورتش از پشت و همزمان لاي كونش رو ميبوييدم و مي ليسيدم و پايين ميومدم -و دايم ميگفتم نازنين چه بويي داره لاي كونت – چه بويي داره – همينطور كه روي پاهاش نشسته بودم با فشار پاش به كيرم – كه در منتها درجه شق شدن بود – منم حس كردم كه حتما مايله كيرم با پشت پاهاش در تماس باشه
بلند شدم و شلوارك و شورتم رو با هم در اوردم – ديدم اي دل غافل – دستمال كاغذيي كه موقع بيرون اومدن از اتاق روي كيرم گذاشته بودم و شورتم رو روش پوشيده بودم – مثل كاغذ ديواري رفته به خورد كيرم – واقعا عجب كيري خوردم)ادامه دارد( 

فوریه 9, 2008 at 3:15 ب.ظ. بیان دیدگاه

نیلوفر

نیلوفر
وقتی از خونه به سمت فرودگاه حرکت میکردم، خودم هم نمیدونستم که در این سفر اداری ممکنه چه اتفاقی برام بیفته و با چه کسی روبرو بشم. اون شب فرودگاه خیلی شلوغ بود. بلیت و چمدانم رو تحویل دادم و کارت پرواز رو از مامور فرودگاه گرفتم. موقعی که از میان مسافران بیرون میومدم یه دفعه چشمم به یک قیافه آشنا افتاد و نگاهمون بهم گره خورد. هرچند سالها گذشته بود، ولی خوب شناختمش موجود نفرت انگیزی که همیشه از بخاطرآوردن اسمش چندشم میشد: نیلوفر منصوری!
سابقه آشنایی ما به گذشته های دور برمیگشت. حدود 12 سال پیش و زمانی که هردومون دانشجو بودیم. نیلوفر دانشجوی رشته پرستاری دانشگاه اهواز بود و هرچند ما هم رشته نبودیم ولی منهم مثل خیلی از پسرهای دیگه، اونو خوب می شناختم! هنر نیلوفر این بود که با وجودیکه چندان زیبا نبود، ولی خیلی راحت با رفتار تحریک کننده و اغواگرش همه پسرها رو اسیر خودش می کرد. او فوق العاده هم تنوع طلب بود و هرگز مدت زیادی رو با یک نفر سرنمیکرد و مرتب دنبال شکار میگشت. کافی بود شما ظاهری زیبا ، وضعیت مالی خوب یا موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشید، در اینصورت نیلوفر حتما» به شما پاسخ مثبت میداد! خیلی از دانشجوها و اساتید و حتی شاید بعضی از افرادی هم که بیرون از دانشگاه بودند و سرشون به تنشون می ارزید طعم نیلوفر را چشیده بودند!!
شاید خیلی ها از روی عشق و علاقه به دنبال او میرفتند ولی نیلوفر اصلا» اهل این حرفها نبود و فقط به سکس فکر میکرد. افرادی که با عشق و صداقت با او ارتباط برقرار میکردند ضربه روحی سختی میخوردند و آنهایی که مثل خودش پلید و سنگ دل بودند از مصاحبت با او حتی برای یک شب هم که شده، بسیارکامروا میشدند و لذت حیوانی فراوانی میبردند. منهم جزء گروهی بودم که نیلوفر عشق و احساسشان را به بازی گرفته بود و جواب صداقت آنها را با بی وفایی داده بود. بعد از پایان دانشگاه و موقعی که دیگه گند کار میخواست در بیاد، نیلوفر با یکی از دوست پسرهای پخمه اش بنام مجتبی ازدواج کرد و آن بیچاره تفاخر میکرد که بالاخره در این مسابقه و در رقابت با سایر هم دوره ای ها برنده شده و کاپ افتخار را نصیب خودش کرده است! (البته از خیلیها شنیده بودم که نیلوفر بعد از ازدواج همچنان به رویه سابق خود ادامه میدهد و چون مجتبی نمیتواند او را خوب ارضا کند، بعضی شبها دور از چشم شوهرش با دیگران همخوابه میشود تا بازهم در زندگی تنوع داشته باشد!)
اینک بعد از این همه سال یکبار دیگر من با نیلوفر روبرو شده بودم. وانمود کردم که او را ندیده ام و خواستم با عجله به سالن انتظار بروم ولی او که هیچوقت بویی از شرم و حیا نبرده بود بین جمعیت با صدای بلند مرا صدا کرد. به ناچار ایستادم و وانمود کردم که از دیدنش خیلی خوشحال شده ام. هنوز هم رفتارش پر از عشوه بود. با گذشته هیچ فرقی نکرده بود، چین و چروکهای صورتش را با آرایش غلیظ پوشانده بود و بینی عقابیش را با عمل جراحی بالا کشیده بود.
باکمال تعجب فهمیدم که همراه من و با همان پرواز عازم تهران است. مطمئن بودم که عرضه و لیاقت ندارد و فقط بخاطر غیرت مجتبی و اضافه کاریهایی که خودش خارج از وقت اداری برای بعضیها انجام داده بود به مقام و منصبی رسیده و حالا هم برای یک ماموریت اداری عازم تهران بود!! ظاهرا» بعضی از مسولان اداره شان هم طعم نیلوفر را چشیده و از آن خوششان آمده بود!
باوجود تمام نفرتی که نسبت به او در خودم حس میکردم ولی بازهم رفتار پرعشوه و اغواگرش مرا وسوسه کرد تا این سفر اداری را با طعم نیلوفر شیرین کنم! در تحویل اسباب و اثاثیه اش به او کمک کردم و به اتفاق هم راهی سالن انتظار شدیم. ابتدا سعی کردم در رفتارم با او رسمی باشم، حال شوهرش مجتبی را پرسیدم، او خنده معنی داری کرد و گفت مجتبی هنوز هم مثل گذشته هاست(حتما» منظورش این بود که هنوز هم نمیتواند او را ارضاکند!).
با ذوق و اشتیاق از گذشته ها گفت. حتی از یادآوری خاطره سکسی که باهم داشتیم هم خجالت نکشید و با وقاحت تمام از لذت آن سکس تعریف کرد. یادآوری آن خاطره وجود مرا غرق نفرت کرد. هنوز هم نمیفهمم که در دوره دانشجویی چطور حاضر شدم در آغوش این شیطان بخوابم!
نمیدانم شاید از روی تمسخر یا چیز دیگری بود ولی ناغافل دهنم بازشد و گفتم: کاش میشد آن خاطره را یکبار دیگر تکرار کنیم! میخواستم ببینم آیا هنوز وقاحت گذشته اش را دارد؟ ولی او پررو تر از این حرفها بود و غیر ممکن بود که پیشنهاد مرا رد کند. برق شادی را در چشمان نیلوفر دیدم. مطمئن بودم که دارد با خودش میگوید: برای دومین بار این مرد را شکار کردم!
بدون معطلی پرسید امشب کجا اقامت میکنی؟ و من با خنده معنی داری جواب دادم هر جا که به شما نزدیکتر باشد!! گوشی موبایلش را درآورد و با هتل خودش تماس گرفت و به دروغ مرا یکی از همکارانش معرفی کرد و به این بهانه توانست یک اتاق هم برای من رزرو کند.
خوشبختانه پرواز بدون تاخیر انجام شد و ساعتی بعد ما با تاکسی به سمت هتل در حرکت بودیم. هرکدام یک اتاق جداگانه گرفتیم و بعد از گذاشتن چمدانها در اتاق با هم به رستوران رفتیم و شام خوردیم. مجبور بودم تمام نفرتم را از او مخفی کنم تا امشب بتوانم گذشته را تلافی کنم. اقرار میکنم که جز تنفر و انتقام هیچ احساس دیگری در من نبود و فقط وانمود میکردم که شهوت زده شده ام. بعد از شام لیوان نوشابه ام را سرکشیدم و سرم را جلو بردم و آهسته به نیلوفر گفتم: ساعت دوازده و نیم منتظرم باش و در اتاقت را باز بگذار. براحتی میشد آتش شهوت را در چشمانش دید. به اتاقم رفتم و بعد از حمام روی تختخواب دراز کشیدم. دو ساعتی فرصت داشتم تا یکبار دیگر خاطرات تلخ گذشته ام را مرور کنم و سراسر وجودم از تنفر و انزجار آکنده شود.
ساعت دوازده و نیم شب فرا رسید. به آهستگی از اتاقم خارج شدم. اکثر چراغهای راهرو خاموش بود و بیشتر مسافران هتل در خواب بودند. برای آنکه کسی متوجه نشود، سوار آسانسور نشدم و از طریق پله ها دو طبقه پایینتر رفتم. اتاق 230. در اتاق بسته بود ولی قفل نبود. ترسیدم اگر در بزنم اتاق بغلی از خواب بیدار شوند. به آهستگی در را فشار دادم و وارد اتاق شدم. نور آباژور کمی اتاق را روشن کرده بود. نیلوفر مثل همیشه در انتظار شکار خود بود. با وجود آنکه در مسافرت بود ولی پیش بینی های لازم را کرده بود و یک سوتین زیبا با شورت لامبادایی قرمز که بسیار تحریک کننده بود، پوشیده بود. مقابلش ایستادم و با اکراه بوسیدمش. مثل دخترهای جوان با عشوه و ناز شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کرد. حرارت دستاش شهوت مرا تحریک کرد. شلوارم را که در آورد، خودم را محکم به او چسباندم. هنوز هم مثل گذشته ها باسنش بهترین تکیه گاه کیر شق شده من بود! گمان میکرد که مثل سابق میخواهم با او معاشقه کنم تا او بازهم احساسات مرا زیر پاهایش له کند.
همچنان ایستاده بودیم. به سمت من برگشت، سعی داشت بزور از من لب بگیرد. وقتی لبهایش را قفل کرد دیگر مجال فرار از آنها نبود. با هر دو دستم به باسنش ضربه میزدم. آنقدر محکم که ممکن بود صدای آن از اتاق بیرون برود. غلیان شهوتش مانع از ابراز درد میشد و هیچ نمیگفت. آنقدر ضربه زدم که باسنش قرمز شد.
مطمئن بودم که با خودش فکر میکند بازهم مثل گذشته سرم را بین پاهایش میبرم و کسش را میخورم تا او غرق لذت شود. ولی اشتباه کرده بود. او را روی تخت خواباندم ، نمیخواستم کوچکترین علاقه و احساسی در این سکس از خودم نشان دهم. کیرم را از زیر کش بغل شورت بیرون آوردم. آه کشید،دستش را جلو آورد تا حرارت آنرا حس کند. خیلی تحریک شده بود ولی من پاهایش را از هم باز کردم و بدون معطلی کیرم را به سمت کسش بردم و فشار دادم. هرچند دیگر تنگی سابق را نداشت ولی هنوز هم گرم و نرم بود! آثار دلخوری در چهره نیلوفر نمایان بود که چرا من بدون مقدمه سر اصل مطلب رفته ام!
چند تلمبه زدم و بعد کیرم را بیرون کشیدم.مایع سفیدی اطراف کیرم را پوشانده بود.پاهایش را رها کردم و از روی تنه او بالا رفتم، کیرم را به سمت دهانش بردم. هیچوقت عادت نداشت خوب ساک بزند، ولی حالا برای من مهم نبود، فقط میخواستم ترشحات کسش را بخورد خودش بدهم! با همه اکراهی که از اینکار داشت ولی شاید غلیان شهوت باعث شد که سرکیرم را وارد دهانش کند، بدون توجه به احساس خوبی که از مکیدن کیرم داشتم، تمام آنرا بزور داخل دهانش فرو کردم. میخواست اوغ بزند! وقتی از بالا او را میدیدم که لای پاهای من خوابیده و کیرم را میخورد، احساس رضایت خاطر میکردم.
نیلوفر با نگاهش به من التماس میکرد که کمی مهربانتر باشم و مثل گذشته سکسی پراحساس با او داشته باشم. سعی میکرد با تکرار واژه «عزیزم» مرا تحت تاثیر قرار بدهد ولی سخت در اشتباه بود. بناچار ترفند دیگری بکار برد. کیرم را در دست گرفت و شروع به بوسیدن تخمها و حتی باسنم کرد. خیلی سعی داشت وانمود کند که شیفته کیر من شده!! کمی پاهایم را ازهم باز کردم و به او اجازه دادم چند دقیقه ای با کیر من عشقبازی کند و هرجایی را که دلش میخواهد بخورد. بیچاره حتی اطراف مقعدم را هم زبان کشید! و اینکار را چقدر خوب انجام میداد!! باید اعتراف کنم که اگر چند دقیقه دیگر ادامه میداد، من مغلوب او میشدم. پاهایش را از هم باز کرده بود و با دست اندامهای جنسیش را میمالید. به میان پاهایش رفتم، گمان میکرد میخواهم برایش سکس دهانی انجام دهم ولی کور خوانده بود! کیر شق شده ام را برای دومین بار وارد کسش کردم، قدرت بدنیش کمتر از آن بود که مانع من شود. تمام نفرتی که از او داشتم را در بدنم جمع کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. سعی میکردم کیرم را با تمام نیرو تا اعماق واژنش فرو کنم! صدای برخورد رانم با بدن او به یک موسیقی یکنواخت تبدیل شده بود. نیلوفر هیچ لذتی از این سکس نمیبرد، منهم لذتی نمیبردم ولی خوشحال بودم که دارم انتقام میگیرم! برای اینکه او را بیشتر زجر بدهم عمدا» آه میکشیدم تا تصور کند که خیلی لذت میبرم. برای اولین بار در عمرم دلم میخواست که زودتر آبم بیاید تا راحت شوم!
انقباضی که در عضلات لگنم احساس کردم به من هشدار داد که تا انزال چند لحظه ای بیشتر فاصله ندارم. با عجله کیرم را بیرون کشیدم و با دست محکم مالیدمش. عمدا»چند آه بلند کشیدم و بعد آبم را با فشار روی صورت نیلوفر پاشیدم. همه چیز خیلی خوب و سریع اجرا شد. با شورت قرمزی که کنار تختخواب بود خودم را تمیز کردم و فورا» لباس پوشیدم. نیلوفر هاج و واج مانده بود. لحظه ای بعد من درحال خروج از اتاق بودم و او با دستمال کاغذی صورتش را تمیز میکرد. حالا صورت نیلوفر از همیشه زشت تر و کثیف تر شده بود!!

 

فوریه 9, 2008 at 3:11 ب.ظ. ۱ دیدگاه

نفیسه

نفیسه (قسمت اول)

چهار سال پيش بود كه تازه امتحاناي پايان ترم پيش دانشگاهي رو داده بودم و براي كنكور حدود يك ماهي فرصت داشتم . مامان و بابا كه ديدن هوا گرم شده و يك مسافرت حسابي به طرف شمال جون ميده تصميم گرفتن برن شمال و تو دلشون گفتند گور باباي كنكور سهيل هر كاري مي خواد بكنه ما كه رفتيم مسافرت . منم كه بچه درس خون بودم تنهايي خونه موندم و قرار شد شب ها به امير دوستم بگم كه تنها نباشم. اونموقع مامانم يك دوست اهوازي داشت كه يك دختر سفيد با چشماي روشن و موهاي مشكي و خيلي خيلي نازو خوشگل داشت. اسمش نفيسه بود سوم دبيرستان . از بخت بد ما يا شايدم خوب اون روزها براي پيش دانشگاهي هم امتحان كنكور ميداديم و نفيسه بيچارم براي كنكور پيش دانشگاهي مشغول خوندن بود. من و نفيسه خيلي با هم صميمي شده بوديم و نفيسه براي رفع اشكال هفته اي يكي دو بار خونه ما مي اومد بعضي وقتها با هم قرار مي گذاشتيم و بيرون يك صفايي با هم مي كرديم .
روز موعود فرا رسيد و خانواده من پنجشنبه عصر برا مسافرت آماده شدن، از شانس خوب من يكي از فاميلاي نزديك مامان نفيسه ام تو اهواز فوت كرد و اونها هم همون روز راهي اهواز شدند . مامان نفيسه براي اينكه خيالش از جهت دخترش راحت بشه دختر خالش كه 28 سال سن داشت و تازه دو سالي بود كه از شوهرش طلاق گرفته بود رو پيش نفيسه گذاشت . اسمش سارا بود ، فوق ليسانس الهيات از دانشگاه امام صادق. يك خانم چادري مذهبي خشك كه من دلم براي اين نفيسه بيچاره سوخت تو اين مدت از دست اين سارا چيكار مي خواد بكنه.
سارا هم خيلي هيكل خوشگلي داشت من كه تا اونموقع صورتش رو از بس محكم رو مي گرفت نديد بودم. پنجشنبه شب حدوداي ساعت 7 بعداز ظهر بود كه نفيسه زنگ زد خونمون، بعد از حال و احوال و قربون صدقه ازش پرسيدم سارا خانم كجاست؟                                           ؟
گفت هنوز نرسيده ، بهش گفتم نفيسه من نمي دونم هر كاري مي خواي بكن ولي فردا ساعت 9 صبح ميخوام خونه ما باشي                                                                                 ،
نفيسه گفت : سهيل تو كه سارا رو مي شناسي چه آدم گيريه اونو چيكارش كنم؟
گفتم بگو ميرم خونه دوستم با هم درس بخونيم يه جوري خرش كن ديگه!
گفت ببينم چيكار مي كنم                                                                         .

خونه نفيسه اينا با تاكسي حدود ده دقيقه با خونه ما فاصله داشت صبح كه شد اميدوار بودم كه بتونه سارا خانومو راضي كنه. حدود ساعت 9:30 بود كه زنگ خونه به صدا در اومد خود نفيسه بود هنوز درو نبسته پريد تو بغلم محكم همو بوسيديم تو اين چند سال هر دو منتظر يك همچين روزي بوديم                .
همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم. لبلاي خيلي نرمو نازي داشت خيلي هم خوشمزه بود .
همينطور كه مشغول بوديم دست راستمو گذاشتم رو سينش و آروم آروم ماليدم نفسش تند شده بود گرماي بدنشو حس مي كردم. تازه يادم افتاد روسريشو هنوز بر نداشتم گفتم چرا روسريتو بر نداشتي با صداي لرزون كه معلوم بود از حشري شدنه گفت مگه تو امان دادي!!
گره روسريشو باز كردم موهاي مشكي بلند خيلي دلنشين بود يك كم با موهاش بازي كردم بعد همينجور كه مشغول لب گرفتن بودم دگمه هاي مانتوشو باز كردم و پيراهن شو در آوردم يك سوتين شيري رنگ بسته بود كه از سينه هاي تحريك شدش داشت پاره مي شد سوتينشو باز كردم باورم نميشد بدنشم مثل صورتش نازو سفيد بود خيلي خوشگل تر از اوني كه تصورش رو مي كردم شروع به ليسيدن گردنش كردم گرماي لطيفي داشت و لذتو تو نگاش مي ديدم لبامو نزديك سينه هاش بردم چشاشو بسته بود و نفس نفس مي زد سينشو محكم مكيدم نفساش تبديل به ناله شد                                                                                                             !
گفتم دردت مي ياد                                                                                               ؟
گفت نمي دوني چه لذتي داره انگار آدم تو ابرا راه ميره!
دستمو گذاشتم روي كسش پاهاشو جمع كرد نگاش كردم خجالت كشيده بود تا چشامو ديد يك خنده شيطنت آميز كرد و پاهاشو كاملا باز كرد از روي شلوار شروع به ماليدن كسش كردم نفسش ديگه بالا نمي اومد يك كم صبر كردم بعد شلوارشو كشيدم پايين يك شرت صورتيه نازك پا كرده بود شرتش خيس خيس شده بود بوي خوبي مي داد يك نگاش كردم چشاش بسته بود فهميدم مشكلي نيست دستمو كردم تو شرتش همه كسش خيس بود چوچولشو ماليدم ديگه نزديك بود فرياد بزنه شرتشو در آوردم ديدم نشست گفت ديگه نوبت منه يك لب گرفت و خوابوندم رو تخت همه لباسامو در آور و همينطور لخت روم خوابيد و سينه هامو مكيد خيلي بهم چسبيد شرتمو كشيد پايين گفت بخورم؟
گفتم اگه دوست داري!
گفت نمي دونم دوست دارم يا نه ولي چون خودتو دوست دارم امتحان مي كنم يك دفعه همه كيرمو گذاشت تو دهنش گفت تا حالا چيز به اين خوشمزگي نچشيده بودم من ديگه تو حال خودم نبودم شروع به ميك زدن كرد كاملا همشو با آب دهنش خيس كرده بود و با دست زيرشو مي كشيد با كنجكاوي بهش نگاه ميكرد و لذت مي برد تقريبا داشت آبم خارج ميشد حدود نيم ساعتي بود كه مشغول بوديم ولي نمي خواستم به اين زودي تموم بشه همينجور كه مشغول بود خوابوندمش رو تخت پاهاشو تا ميشد باز كردم كسش حسابي باز شده بود صورتي خوشرنگ بود و چوچولش يك كم بالا اومده بود سوراخ تنگي داشت آدم لذت ميبرد فقط نگاش كنه زبونمو بردم جلو شروع به ليسيدنش كردم روناي پاش مي ارزيد زبونمو به همه جاش كشيدم و تا مي تونستم فشار مي دادم تو، دستشو آورد جلو گذاشت روش و يك كم همه كسشو مالوند.
گفت ديگه جون تو بدنم باقي نمونده براي بار دوم حسابي خيس شده بود اب از كسش مي چكيد ديگه طاقت خودمم تموم شده بود نشست و شروع به خوردن كيرم كرد هنوز چند دقيقه نشده بود كه ديگه منيم داشت خارج ميشد بهش گفتم كجا بريزم گفت روي سينه هام ديگه نفس هر دومون تند شده بود
خوابيد يكدفعه همه منيمو ريختم رو سينه هاش كاملا بي حس شده بود با دست شروع به ماليدن مني ها رو سينش كرد بعدم ازم خواست كه همينجوري روش بخوابم حدود يك ربع همينطور روي هم خوابيديم ساعت حدوداي 12 ظهر بود يك دفعه گفت واي دير شد سارا الان گير ميده!
كمكش كردم تا لباسشو پوشيد نگاهامون خيلي صميمي تر شده بود يك لب ديگه ازش گرفتم و رفت. خيلي لذت بخش بود فكر نمي كردم اينقدر كيف داشته باشه.
احساس ضعف ميكردم يك غذاي حسابي خوردمو بعدم يك دوش گرفتم و شروع به درس خوندن كردم خيلي تو روحيه ام تاثير گذاشته بود از يك مسافرت يك ماه هم لذت بخش تر بود ساعت حدوداي 9 شب بود كه نفيسه زنگ زد گفتم مگه سارا خانوم اونجا نيست با خنده گفت چرا . گفتم پس از كجا تماس گرفتي گفت خونه. گفتم راستشو بگو شيطون خنديدو گفت بچه پررو آروم تر گردنمو مي مكيدي سارا جون از سرخيه گردنم همه چيزو فهميد!
ادامه دارد 

فوریه 9, 2008 at 3:10 ب.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


Blog Stats

  • 12,775,999 hits

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 833 مشترک دیگر بپیوندید