Archive for ژانویه, 2008

نوار بهداشتی خواهرم

نوار بهداشتی خواهرم

خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم.يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم.حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده .لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم.تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم٫بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون.مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن٫رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بيرون.همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود.تا منو ديد روشو برگردوند به من .منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن.تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم.نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نيست.من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اينحا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :‌کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلا نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه.کلا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی.ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی.رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم.ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو.رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم.تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش.يهو ازش پرسيدم:اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم.آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم:جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو٫اصلا جون من بذار من برات بذارم٫می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين٫جون من٫جون من بذار ديگه.اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت:آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم.منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من.آخه خيلی کنجکاوم٫جون من بذار ديگه. اونم گفت:از دست تو.بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا.من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد.هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا.من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم:اينجوری که نه.می خوام خودم اين کارو بکنم٫يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه.اونم گفت:آخه الان که نميشه گاو جان.مامان خونس.گفتم مامان با من.مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم.مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها٫ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم:قول ميديم.شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم.بوسش کردمو رفتم تو اتاقم.حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت.منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره.نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيد
کنم که بهش بگم که يهو گفت:هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت:اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديونه.منم رفتم.دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود.از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم.با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو.منم با گفتن:م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن.وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت:فلانی منو بکن٫ منو بکن.منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه.ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم.ديگه ماله من داشت ميومد.درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم.چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه.منو که ديد گفت:بدو خره٫الان مامان اينا شاکی ميشنا.بدو که دير شد.منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم.بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم

 

ژانویه 3, 2008 at 6:49 ق.ظ. بیان دیدگاه

منو از کون میکنی؟ من و دادادشم

منو از کون میکنی؟

خيلی خسته شده بودم. آخه چقدر کس بدم. چقدر کير فقط بره تو کسم! تا کی بايد کسم پاره شه! مگه من کون ندارم٫ مگه من سوراخ کون ندارم٫ خب منم ميخوام يه چيزه کلفت بجای کسم بره تو کونم. ديگه واقعا تحملم تموم شده بود. هر چی فيلم سوپر نگاه ميکرديم همش دعوا سره کون طرف بود تا کسش. به اين چنتا دوست پسرامم که هر چی نخ ميدادم که بابا منو از کون بکنين اصلا انگار نه انگار.
حموم که ميرفتم آينه رو کج ميکردم لای پامو باز ميکردم که لای پامو خوب ببينم. کسم خوشگل و تميز بود ولی هم يکم گشاده بود هم اينکه ديگه تکراری شده يه چيزی فقط بره اونتو. به سوراخ کونم که نگاه ميکردم خيلی بيشتر خوشم ميومد. دورش يکم هم تيره رنگ بود و هم خيلی کوچولو بنظر ميرسيد. فاصلشم به سوراخ کسم فقط ۲ سانت بود. البته چوچولم که از لای خط کسم زده بود بيرون اين فاصله رو کمتر کرده بود. با هر کی راجع به سکس حرف ميزدم ميگفتن دوست پسراشون بيشتر ميخوان اونارو از کون بکنن تا از کس. ميگفتن خيلی درد داره ولی کيفش هم در عوض خيلی بيشتره. اون عقب مونده هايی که هنوز پرده داشتن هم بستگی به دوست پسراشون داشت. اگه پسره زرنگ بود اونا رو از کون ميکرد اگه هم که ببو بود که فقط لاپايی با هم حال ميکردن. خيلی وقت بود تو اين فکرها بودم که يروز تصميم گرفتم خودم به خودم ور برم. مامان اينا که سرکار بودن و داداشمم که مثله هميشه پيشه دوست دختراش بود. خونه تنها بودم ولی باز برای اطمينان بيشتر در اتاقمو قفل کردم.
اول يه موزيک مورد علاقه ام رو گذاشتم. قبلش از پايين يکم مشروب آورده بودم با خودم تو اتاق. اونم آروم آروم داشتم ميخوردم. چشمامو بستمو با ريتم آهنگ دستامو آوردم بالا و خودمو مثله کرم رو تخت تکون تکون ميدادم.
چند دقيقه اول سعی کردم خودمو رلکس کنم. اين کاری بود که هميشه قبل از سکس ميکردم. يه ذره که گذشت اول از گردنم شروع کردم. ميدونستم کجای گردنمو بمالم که بيشتر خودمو حشری کنم. آهنگ اول سی دی رو فقط آروم آروم همين کارو کردم. به خودم کم کم ور ميرفتمو پا ميشدم مشروب ميخوردم. ديگه تقريبا حسابی همه چی دوره سرم داشت ميچرخيد. يهو ياده روزی افتادم که پردمو زدن. اون روزم مستم کردن قبلش. همه چی همونجوری که ميخواستم داشت پيش ميرفت. پا شدم نشتمو سگکه کرستمو از پشت باز کردم. آروم دستامو آوردم جلو و سوتينمو کامل دراوردم. دوباره دراز کشيدم. با دو تا انگشتام نوک سينه هامو گرفتم. نوکشو لای انگشتام هی ميچرخوندم. يذره که گذشت ديگه خيلی حشری شدم. دستمو خود به خود کردم تو شرتم. ديدم اينجوری نميشه ٫ پاهامو آوردم بالا و شرتمو دراوردم. به آيينه روبروم که نگاه کردم ديدم لخت لخت رو تخت دارم مثله کرم وول ميخورم. لای پامو باز کردمو شروع کردم با کسم بازی کردن. دستم که به چوچوله کسم ميخورد داد ميزدم و اون لحظه فقط يه چيز کلفت بيرحم ميخواستم که پارم کنه و جرم بده. با انگشتام لای کسمو باز کردم و انگشت اون يکی دستمو تا ته کردم تو سوراخ کسم. لای پام ديگه کاملا خيس خيس شده بود. با دوتا دستام افتادم به جونه کسم و هی ميمالوندمش. حسابی که ديدم ديونه شدم رفتم سراغ سوراخ کونم. اول از آب کس لای پام مالوندم به دوره سوراخم که قشنگ خيس شه. وای آب کسم چه بويی ميداد٫ محشر بود.
با انگشت وسطم شروع کردم. آروم آروم کردمش تو سوراخ کونم. دردی نداشت ولی خب احساس ميکردم يه چيزی داره تو يکی از سوراخای جديده بدنم ميره. اينبار انگشت شستمو خواستم بکنم تو ديدم اينم زياد بهم لذت نميده. دنبال يه چيزی بودم که هم کلفت باشه هم دراز. از همون روی تخت اينورو اونورو نگاه کردم که يهو چشمم افتاد به شمعی که روی ميز بود. ديدم آره هم کلفته هم درازه و هم خودش چربه و زياد دردم نميگيره. البته شمعه خيلی دراز بود و من ميخواستم فقط يذرشو بکنم تو. دمرو خوابيدم. بالشو گذاشتم زيره شکمم که باسنم قشنگ بياد بالا که لای پام قشنگ باز بشه. اول دوباره دوره سوراخ کونمو خيس کردم ولی چون کافی نبود انگشتمو کردم تو سوراخ کسم و از آب کسم ماليدم به سوراخ کونم. شمع رو دادم به يه دستم و با اون يکی دستم سعی کردم تا جايی که ميتونم لای پامو باز کنم. اول سر شمع رو اروم ماليدم به دوره سوراخ کونم. هی ليز ميخورد ميرفت تو کسم. برای همين يکم بيشتر فشار دادم که حداقل سرش بره تو که ديگه ليز نخوره. اولش نميرفت ولي يكم كه بيشتر فشار دادم سرش رفت تو. واي چه دردي داشت . احساس ميكردم سوراخ كونم داره پاره ميشه با دندونام بالشو گاز گرفتمو آروم شمع رو فشار دادم تو. براي اينكه پارم نكنه ميچرخوندمشو ميكردم تو. يذرش كه رفت تو دردش كمتر شد. خيلي خوشم اومده بود. ديدم حالا که تا اينجاش رفته تو پس بذار بيشتر شو بکنم. قمبل کرده بودم و اينقدر لای پامو باز کرده بودم که داشتم جر ميخوردم. تقريبا دو هفته ای ميشد که موهای لای پامو نزده بودم. برای همين يذره درومده بود و وقتی ميخورد به دستم اونارو حس ميکردم. ته شمع رو محکم گرفتم و باسنمو قشنگ دادم بيرون. چشمامو بستم و يهو شمع رو تا نصفه بيشترش کردم تو. يه لحظه چنان دردی احساس کردم که فقط تونستم جيغ بزنم. يه جيغ بلند کشيدم و چون باسنمو خود بخود جمع کردم شمعه خودش درومد و افتاد روی تخت. يه دستمو بردم سمت کونم که جر خورده بود و سوراخ کونمو آروم آروم ماساژ دادم که دردش کمتر بشه. لبمو گاز ميگرفتم و نميدونستم از درد چيکار کنم. پاشدم وايسادم که تو آيينه نگاه کنم ببينم چه بلايی سره خودم آوردم. اومدم آيينه رو کج کنم که بتونم لای پامو بهتر ببينم که يهو ديدم صدای پا مياد. تا اومدم بخودم بجنبم ديدم داداشم داره بلند از پشت در داد ميزنه: تو چته٫ حالت خوبه٫ چرا جيغ ميزنی يهو ؟
منم که خيلی هول شده بودم و نمی خواستم نشمون بدم که از اومدنش شکه شدم گفتم: هيچی از روی تخت داشتم ميفتادم پايين يهو ترسيدم٫ ببخشيد اگه ترسيدی.
گفت:آره من که ترسيدم فکر کردم حالا چی شده ولی از جيغه تو بيشتر از من اونی که با منه ترسيد .
گفتم:وااا٫ مگه کی باهاته؟ ديدم خنديد٫ فهميدم کی باهاشه ٫
گفتم:بازم دختر مردمو آوردی سرش بلا بياری؟
ديدم گفت: بابا اون خودش از اين بلاها دوست داره٫ اصلا بلا چيه٫ چيزيکه آدم خوشش مياد همش انجام بده مگه ميشه بش گفت بلا… اينو گفتو رفت پايين.
منم با خودم گفتم: خبر نداری چقدر از اين بلا ها دوستات سر من ميارن٫ حالا اونا کم ميارن خودمم سر خودم بلا ميارم. يواش يواش لای پامو باز کردم ديدم ديگه درد نداره ولی قشنگ حس ميکردم يه چيزی رفته بود توم. اومدم راه برم ديدم نميتونم معمولی راه برم. لای پامو يکم باز کردمو گشاد گشاد رفتم سمت کمد لباسام.
هنوز خيلی حشری بودم ولی اون لحظه تصميم گرفتم حداقل شرتمو بپوشم. رفتم سمت کمد٫ آروم دولا شدم که شرتمو از روی زمين وردارم که يهو دسته صندلی ماليده شد به لای پام. اول بروی خودم نياوردم ولی ديدم خيلی کيف داد.
دوباره باسنو بردم سمت دسته صندلی و اينبار خودمو آروم ماليدم بش. يذره کمرمو صاف کردم که قشنگ بتونم بذارمش لای پاهام. دسته صندلی رو لای پام تنظيم کردمو شروع کردم خودمو جلو عقب کردن. وای چه کيفی ميداد. دسته صندلی به همه جای کسم ماليده ميشد. چشمامو بستمو احساس کردم که الان يه پسره حشری وحشی کيرشو گذاشته لای پام و بزور ميخواد بکنه تو کسم. با يه دستم جلوی کسمو گرفتم که مثلا من بش کس نميدم و اونم مجبور بشه منو از کون بکنه. خيلی خوشم اومده بود. تو اين فکر و تجسمها بود که يهو اين اومد به ذهنم که الان دادشم داره با اون دختره پايين چيکار ميکنه. اول صحنه سکسشون اومد جلوی چشمم. بعد کم کم کس دادن دختره و نهايتا خود داداشم رو کنار خودم حس کردم. دستش رو گرفتم و آروم گذاشتم لای پام. پامو بيشتر جمع کردم که کسم بيشتر با دستش تماس داشته باشه و سرمو کج کردم که گردنمو هم بخوره.
با هر دوتا دستم لای کسمو باز کردم و سه تا از انگشتهای يکی از دستامو کردم تو کسم و سعی کردم اون دوتا انگشت ديگمو هم بکنم تو سوراخ کونم. وای چه کيفی ميداد. خيلی خوشم اومده بود. اون لحظه دوست داشتم به همه کس بدم. يذره که گذشت ديگه کنترل خودمو از دست دادم. ديونه شدم و مشروب رو تا آخر خوردمو حوله حمومم رو پوشيدم و کمربندشو شل بستمو در اتاقو باز کردمو تلو تلو خوران رفتم سمت اتاق دادشم. ديدم اونم صدای موزيکو بلند کرده که مثلا صدا بيرون نياد . از سوراخ کليد در نگاه کردم. چيز زيادی نتونستم ببينم فقط يه سايه بزرگ رو ديوار بود که معلوم بود که اونا دارن رو تخت باهم کشتی ميگيرن. يذره به خودم اومدم. تا ديدم از اون حالت لذت بخش دارم ميام بيرون سريع دستمو بردم لای پام و با کسم و چوچولم يکم بازی کردم که دوباره مثله قبل ديونه بشم. همينطور هم شد. ديگه پشت در آخو اوخم بالا رفته بود. چشمامو باز کردم ديدم هيچيو نميتونم ببينم . چيزی نميخواستم بجز يه کير شق و کلفت. در يه لحظه تصميم گرفتم خودمو رو مقابل کار انجام شده قرار بدم. يه نگاه به بدن لخت خودم انداختم ٫ يه نگاه به دستگيره در کردم و تصور کردم الان تو اتاق داداشم چه خبره و چه لذتی اونجا منتظره منه. دستگيره در گرفتمو اول آروم و بعد يهو درو تا آخر باز کردم.
اونا چون زير پتو بودن در اون لحظه متوجه اومدن من نشدن. صدای آخواوخه دختر رو که شنيدم و کمر دادشمو ديدم که زيره پتو چطور داره دختررو جر ميده باعث شد که ديگه حاليم نشه. درو نيم باز گذاشم و رفتم نزديک تخت. داشتم فکر ميکردم که منم چجوری به اونا ملحق بشم که ديدم دست دادشم يهو از زير پتو اومد بيرون و خورد به من. تا احساس کرد دستش خورده به يه چيزی پتو رو زد عقب و منو ديد که بالای سرش وايسادم. اومد دختررو صدا کنه که بش بگه من اينجام و پاشه که من سريع کمربند حولمو باز کردم. حولم کامل افتاد رو زمين. داداشم تا اينو ديد ناخوداگاه ذل زد به کسم. دستشو گرفتم و گذاشتم رو شيکمم که يعنی منم ميخوام. تو اين حين بوديم که ديدم اون دختره همينجور داره مارو نگاه ميکنه. معلوم بود اونم خيلی حشريه چون اصلا نميتونست چشمامشو خوب باز نگه داره. منم خودم پتو رو يکم زدم اونور و دراز کشيدم و لای پامو باز کردم و چشمامو بستم يعنی کس منم بخور. يذره طول کشيد که داداشم اين مسئله رو باور کنه که خواهرش لای پاشو براش باز کرده و لخت جلو روش دراز کشيده. ولی کم کم قبول کردو دولا شد رو من. اول لای پای منو دستمالی کرد بعد آروم آروم رفت سراغ کسم. منم که ديدم اينجوريه و اون دختره داره از کير بی نصيب ميمونه دستمو بردم سمت سينه هاش.
دست منو محکم گرفت و منم با اون يکی دستم کسشو گرفتم تو مشتم. داداشمم داشت کس منو ليس ميزد. کمرمو آوردم بالا تر که لای پام بيشتر باز بشه که بهتر بتونه کسمو بخوره. هرچی زبونشو بيشتر ميکرد تو کسم منم کس اون دختررو بيشتر براش ميمالوندم. اومدم خودمو اينورو اونور کنم که ديدم داداشم کمرمو گرفت و آروم گفت: تو قمبل کن سمت من و کس اونو براش بخور. همين کارو کردم و چنان قمبل کردم براش که سوراخ کسم داشت پاره ميشد. دو تا دستمو بردم سمت سينه های اون دختره و با آرنجم لای پاشو بيشتر باز کردم و افتادم به جون کس گشاد و خيسش. داداشم اول يکم از اون پشت کسمو ماليد و بعد خودشو خم کرد رو کمر من. فهميدم ميخواد کيرشو بذاره لای پام. منم دولا تر شدم و هر چهار تا انگشتمو کردم تو سوراخ کس دختره و چوچولشو از لای کسش کشيدم بيرون و با نوک دندونام گازش گرفتم.داداشم کيرشو قشنگ تنظيم کرد و گذاشت لای پام و هی خودشو جلو عقب ميکرد. يهو با کف دستش چنتا محکم زد زيره کونم که جاش تا چند روز بعد مونده بود. من که ديدم انگار از کون لخت قمبل کرده من خيلی خوشش اومده همينجور که با کس دختره بازی ميکردم رومو برگردوندم سمتش و آروم بش گفتم: نميکنی تو ؟ ديدم انگشتشو برد سمت سوراخ عقبم و داره سعی ميکنه بازش کنه. منم دوباره شروع کردم کس اون دختر رو خوردن و منتظر بودم که هر لحظه يه کير کلفت شق شده بره تو کونم. یذره گذشت و اين احساس رو واقعا کردم. اول سرشو کرد تو . دردم اومد ولی هيچی نگفتم و سعی کردم حواسمو به کس دختره پرت کنم که داداشم کيرشو تا آخر بکنه تو. ديدم با هر دوتا دستاش لای باسنمو باز کرد. خودشو يکم خم کرد به سمت پايين و آروم آروم تا ته کرد تو. از شدت درد ميخواستم جيغ بکشم. دهنمو کردم تو کس دختره که اگه يهو جيغ هم زدم نشنوه. با دو تا دستام کس دختررو تا آخر باز کردم و اون گوشتای قرمز لای کسشو همرو کردم تو دهنم.داداشمم کيرشو تا ته کرده بود تو و برای اينکه من زياد دردم نياد آروم آروم جلو عقب ميکردش. فقط تا سر کيرشو در مياورد و دوباره تا ته ميکرد تو. کم کم به وجود کيرش تو کونم عادت کردم. وای چه حالی ميداد. هر چی ميگذشت و من بيشتر بهم خوش ميگذشت دستمو بيشتر ميکردم تو کس دختره. ديگه کنترل خودمو از دست داده بودم.
داد زدم:بکن٫ بکن٫ تا ته بکن٫ پارم کن٫ وای چه حالی ميده٫ خوشم مياد٫ خوشم مياد٫ وای نسا فقط بکن
اينارو که گفتم مثله اينکه داداشمو خيلی وحشيتر کردم. مثله خر ميکرد منو. اصلا رحم نداشت و با چنان قدرتی کيرشو تو کون من جلو عقب ميکرد که صدای شلپ شلپ خوردن بدنشو به کونم ميشنيدم. احساس کردم دارم ارضا ميشم. داد ميزدم. جيغ ميزدم٫ فرياد ميکشيدم و التماس ميکردم که يوقت وای نسه و تا اونجايی که ميتونه فقط منو بکنه. اونقدر کمرمو تکون تکون ميدادم که چندبار کيرش از تو کونم اومد بيرون ولی چون هم لای پام و هم سوراخ کونم خيس خيس بود خيلی سريع دوباره ميکرد تو. ديگه آب کسم داشت ميومد. لنگامو بازتر کردمو کس دختررو گاز ميزدم از لذت. آب کسم اومد. داداشم هنوز داشت منو ميکرد و منم کس دختر رو ميخوردم براش.
کم کم شل شدم. سرمو گذاشتم لای پای دختره. داداشم که فهميد من ارضا شدم اونشو از تو سوراخ عقبم دراورد و گذاشت لای پام. من چون ديگه حال اينکه حتی کمرمو بالا نگه دارم رو نداشتم افتادم رو تخت. ديدم داداشم هنوز ارضا نشده منم برای اينکه هم اون ارضا بشه و هم اون دختره بتونه کيفی رو که کير داداشم بهم داد رو ببره دستمو دراز کردم و حولمو از رو زمين ورداشتم .اون دستمو گرفتم به لبه تخت و بلند شدم. تو آيينه خودمو نگاه کردم ديدم هم قيافم خيلی به هم ريختس هم مثله اين دخترای جر خورده شدم. آروم آروم رفتم سمت در. برگشتم ديدم داداشم همون کاريو که با من کرد داره با اون دختره ميکنه يه لبخند کوچولو زدمو رفتم حموم که يه دوش بگيرم.

 

ژانویه 2, 2008 at 7:34 ب.ظ. بیان دیدگاه

سحر

سحر

سلام این خاطرات سحر خانومه که چطوری جنده شد.

اسم من سحر الان 20 سالمه من دادنو از 6 سالگی شروع کردم حتما همتون تعجب میکنید ولی صبر کنید تا بهتون بگم:

6سالم بود یه روز که غیر از منو داداشم که 2 سال از من بزرگتر کسی خونمون نبود من تو اتاقم داشتم با عروسکم بازی میکرم. داداشم هم تو اتاقش بود . همونجور که با عروسکم داشتم بازی میکردم دست عروسکم کنده شد رفتم که بدم داداشم اونو برام درست کنه که دیدم از تو اتاقش یه صداهایی میاد یواش در اتاقشو باز کردم دیدم که داره تلویزین نگاه میکنه تلویزیون داشت یه فیلم نشون میداد که یه خانوم و یه آقا تو یه اتاق بودن ولی یهو لباساشو نو در آوردن من جا خورم داداشم اصلا متوجه من نشده بود و کاملا حواسش به فیلم بود که من بهش کفتم داداش اینا چیکار میکنن اون برگشت و منو نگاه کرد میخواست ویدیو رو خاموش کنه که نظرش عوض شد.
گفت: هیچی همه آدما از این کارا با هم میکنن بیا تو. نمیدونم فیلمو از کجا آورده بود ولی فکر کنم از یکی از پسرهای همسایمون که باهاش دوست بود و از داداشم بزرگتر بود گرفته بود. فیلم به اونجایی رسید که تازه زنه داشت کیره مرد رو میخورد و بعد پا شدن و مرد کیرشو کرد تو کس زنه ( البته اون زمان من اسم اینا رو بلد نبودم )
داداشم بهم گفت : سحر نری به مامان و بابا بگی اگه نه هر دو مون کتک میخوریم ،باشه؟
منم گفتم باشه بعد دیدم داداشم داره کیرش رو میماله منم یه دست به کسم زدم یه جوری بودم! بدتر شدم
یهو داداشم بهم گفت : سحر بیا چیزامون رو به هم نشون بدیم بیا شلوارامون رو در بیاریم مثل تو فیلم .
من گفتم : نه زشته مامان گفته نباید شلوارمو جلو کسی بکشم پایین تازه خانم مربی هم گفته این کاره زشتیه و شماها نباید بول بولاتون رو به کسی نشون بدین .
داداشم گفت: نه اونا همه الکی میگن نگاه اگه اینجوری بود این خانم آقاهه چرا لباساشونو جلو هم در آوردن. صحنه فیلم تموم تموم شده بود و یه صحنه دیگه بود که خانمه با آقاهه داشتن همو میمالیدن .
داداشم گفت : تازه مامان و بابا از کجا میخوان بفهمن اونا که الان نیستن اگه تو بهشون نگی که نمیفهمن
من گفتم : اخه مامان گفته هرکی شلوارتو خواست بکشه پایین بیا به من بگو.
داداشم گفت: خوب حالا اگه نگی که نمیفهمه بیا اصلا من اول شلوامو میکشم پایین اصلا هم زشت نیست. اون شلوارشو در آرورد و گفت :حالا نوبته تویه
منم وقتی دیدم اون در آورده منم شلوارم در آوردم بعد اون شورتشو در آورد من خیلی دوست داشتم ببینم چول پسرا چه شکلیه . یه چیزی از جلوش اویزون بود
گفتم: اون چیه.
گفت: چلم دیگه.
گفتم چرا این شکلیه
گفت : مال پسرا این شکلیه مگه تو فیلم ندیدی نگاه آقاهه رو ،
تلویزیون رو نگاه کردم ولی مال مرد خیلی بزرگتر از مال داداشم بود .
داداشم گفت: تو هم شورتتو در بیار من اولش خجالت کشیدم ولی بعدش شرتمو در آوردم
داداشم اومد یه دست زد به کسم. یادش بخیر چه کس کوچولی نازی داشتم کی فکر میکرد این کوچولویه ناز و معصوم یه روزی یکی از دخترهای فاحشه بشه که همه قیمتشو بدونن. کی فکر میکرد که کس کوچولو و سفید یه روزی دست هر نامردی بهش بخوره.
داداشم منو بغل کرد و گذاشت رو تخت و شروع کرد به مالودن کسم مثل فیلم منم کیر اونو براش میمالوندم بعد اومد و روم خوابید مثل فیلم و چولامونو بهم میزدیم بعدشم از رو هم پاشیدیمو و لباسامونو پوشیدیم بعد داداشم بهم گفت : به مامان بابا چیزی نگی اگه پرسیدن چیکار کردین بگو خاله بازی باشه
منم گفتم : باشه
….

این قضیه همچنان ادامه داشت و ما هر چند وقت یکبار که کسی خونه نبود به هم ور میرفتیم تا اینکه من کیر اونو میمالید و و اون هم کس منو. بد نبود وقتی کمی بزرگتر شدم بیشتر حال میکردم وقتی کسمو میمالید یه حالی میشدم که خوشم میومد 9 سالم شده بود و تو این مدت یه چند بار با پسر عمو و پسر عمه ام هم یه شیطونی هایی کرده بودیم بدون اینکه داداشم بفهمه!

یه روز داداشم بهم گفت بیا این فیلم جدید با هم نگاه کنیم چون میدونست من جلوی فیلما طاقت نمیارم و اونم همینو میخواست. فیلمو که داشتیم نگاه میکردیم کم کم لباسهای همو در آوردیم مثل همیشه یکم با هم ور رفتیم و مال همو مالیدیم من خیلی داشتم کیف میکردم چون دیگه وارد شده بود میدونست اگه دستشو لای قاچ کسم بذاره و بماله من خیلی خوشم میاد و رفتیم رو تخت و رو خوابیدیم چیزامونو به هم میزدیم گاهی هم از پشت
یکهو دیدم داداشم از روم پاشد من به شکم حوابیده بودم بر گشتم نگاه کردم دیدم داداشم داره کیرشو تف میزنه
گفتم :چه کار میکونی
گفت :هیچی
گفتم: تف نزن خیس میشه خوشم نمیاد
گفت : نه اتفاقا بیشتر حال میده نگاه تو فیلمه همین کارو میکنه ،
منم نگاه کرده یارو کیرش رو تف زده بود و یه تفم انداخت رو زنه ،
من گفتم: نه تف نزن .. نمیزارم من دوست ندارم خیس بشه
اون گفت: نه حال میده صبر کن خودم تمیز میکنم ، بخواب .
اون یه تفم انداخت لای پای منو خوابید روم ، کیرش لیز میخورد لای پام و شروع کرد به بالا و پایین رفتن اولش زیاد خوشم نیومد ولی وقتی کیرش میخورد لای قاچ کسم و از روش رد میشد خیلی حال میکردم ولی در کل اون بیشتر حال میکرد تا بجایی رسید که گفت: سحر یه جوری شدم دیگه نمی تونم تکون بخورم کرم یه جوری شده و پاشد از رو من و رفت دستمال کاغذی آورد و لای پاهامو تمیز کردو یه دستمال دیگه من ازش گرفتمو خودمو تمیز کردم که یهو دیدم صدای مامان ، بابا میاد دادشتن منو و داداشمو صدا میزدن داداشم شلوارشو پاش کرده بود و من شرتمو پام کرده بودم که بابا اومد تو منو وقتی اونجوری دید گفت: چیکار میکردین
گفتم : هیچی شلوارم کثیف شده بود داشتم عوضش میکردم.
بابام چپ چپ به داداشم نگاه کرد و گفت : خیله خوب .
داداشم از اتاق رفت بیرون و من شلوار دیگمو پوشیدمو رفتم بیرون و سعی کردم طبیعی باشم.

 

ژانویه 2, 2008 at 9:56 ق.ظ. ۱ دیدگاه

برادر شوهر

برادر شوهر

از خيلي وقت پيش دلم ميخواست که من رو بکنه ولي هيچ وقت جرات نمي کردم که بهش بگم که بيا يه حالي با هم بکنيم. هر دفعه که ميرفت حموم من ميرفتم و از سوراخ در نگاهش ميکردم، ولي خوب ديگه درست و حسابي معلوم نبود. ولي تا يه لحظه کيرش رو ميديم آن قدر حشري ميشدم که ميرفتم و با بالا و پايين کردن دستم رو کسم خودم رو ارگاسم ميکردم. پيش خودم گفتم که چي؟ من بايد يه کاري کنم که بياد و من رو به بگا بده. ولي هر چي فکر ميکردم، کمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم که يه بار يه دوربين بذارم تو حموم که حداقل يه کم بتونم درست و حسابي ببينمش. براي همين رفتم و يه وبکم از يکي از دوستام گرفتم و يه جوري آن رو تو حموم گذاشتم که وقتي زير آب وايسه من بتونم کيرش رو ببينم، سيمش رو هم از بالاي در رد کردم و آوردم تو اتاقم و وصلش کردم به کامپيوترم. حميد آمد خونه. جلو رفتم و يه بوسش کردم و گفتم تا تو يه سر بري دوش بگيري و بياي من هم غذا رو برات گرم ميکنم. اون هم رفت حموم     .
من هم با کس پريدم پشت کامپيوترم و روشنش کردم. واي، باورم نمیشد که اين قد کيرش کوچيک باشه ولي البته کيرش خواب بودا       .
نميدونم که چي شد که يه دفعه کيرش شرو کرد به بزرگ شدن. معلوم نبود برا چي، ولي کيرش شق شده بود. من هم کم کم داشتم حشري ميشدم. کيرش رو که کاملا شق شده بود گرفته بود تو دستش. يه کم شامپو برداشت و ريخت رو کيرش، ميخواست جلق بزنه. من هم که اين قدر حشري شده بودم که ديگه نميتونستم خودم رو کنترل کنم.
پيش خودم گفتم که الان خيلي حشريه، من ميتونم از اين حشري بودنش استفاده کنم و برم تو حموم و کارم رو انجام بدم. براي همين رفتم پشت در و در زدم. لاي در رو باز کرد و کلش رو از لاي در آورد بيرون و گفت چي ميگي بابا؟
گفتم ميتونم بيام تو؟ اولش خيلي تعجب کرده بود ولي بعد از ۳-۴ ثانيه، گفت بفرماييد. من هم که از خدا خواسته لباسم رو در آوردم و با شرت و کرست وارد حموم شدم. تا کيرش رو ديدم با دهنم پريدم روش. کيري که همیشه آرزوش رو داشتم الان تو دهنمه. بردمش زير آب، آخه دوربين اونجا بود و من هم ميخواستم يه فيلم يادگاري از اين ماجرا داشته باشيم. کيرش رو خيلي سريع تو دهنم جلو و عقب ميکردم. اون هم از خدا خواسته داشت آه آه ميکرد. من هم از آه آه کردن اون خيلي حشري شده بودم. براي همين کيرش رو از تو دهنم درآوردم و سرش رو هل دادم رو کسم. اون هم رفت پايين و شروع کرد به ليسيدن کسم        .
آه که چه حالي ميداد. تا اون موقع هيچ کسي اين کار رو برام نکرده بود. خيلي حال ميداد. داشتم ارگاسم ميشدم براي همين سرش رو گرفتم و از رو کسم کشيدم کنار و خوابيدم رو زمين. اون هم بدون مقدمه خودش رو پرت کرد رو من کيره کوچيکش رو گذاشت رو کسم. و چند با کشيد روش. من هم که خيلي حشري شده بودم کيرش رو با دستم گرفتم و کردم تو سوراخم. اولش يه داد بلند کشيدم. آخه خيلي درد گرفت ولي بعد فريادم به آه آه تبديل شده بود. تا اون موقع اين قد حال نکرده بودم. بعد از چند دقيقه که ديگه سرعتش رو خيلي زياد کرده بود، احساس کردم دارم ارگاسم ميشم. با يه آه بلند کيرش رو از تو کسم کشيد بيرون و آب کيرش رو ريخت رو پستونام. من هم که هنوز ارگاسم نشده بودم با دستام آبکيرش رو کشيدم رو پستونام و صورتم.و سرش رو با دستم بردم نزديک کسم.اون هم فهميد که من هنوز ارگاسم نشدم، برای همين شروع کرد به خوردن کسم. بعد از چند دقيقه لاس زدن و آه آه من ارگاسم شدم. بعد بلند شدیم خودمون رو شستيم و رفتيم بيرون. بعد از چند روز فيلمی که اون روز گرفته بودم رو به حميد نشون دادم. اون هم بعد از زدن يه تو گوشی به من اون رو پاک کرد                             .
فرستنده: فائزه

 

ژانویه 2, 2008 at 9:55 ق.ظ. ۱ دیدگاه

یه خاطره دیگه از رضا

یه خاطره دیگه از رضا

اسم من رضا ست. يه وقت فكر نكنيد بي غيرتم ولي اين ماجرا واقعيت داره.
هفته ي پيش بابام نبود رفته بود ماموريت ، من و خواهرم و مامانم رفتيم مهموني. مهموني يكي از دوستاي مامانم بود.
وقتي رسيديم بعد از سلام و احوال پرسي مامانم و خواهرم رفتن تو يه اتاق تا لباساشونو عوض كنن
وقتي اومدن بيرون مامانم يه جوراب سفيد نازك بلند پوشيده بود با يه دامن كوتاه سياه كه به اندازه ي يه وجب تا بالاي زانوش بود. يه پيراهن سفيد حرير هم پوشيده بود كه زيرش معلوم بود و كرست سفيد مامانم معلوم بود. خواهرم يه شلوار برمودايي تنگ پوشيده بود از ايناكه پاچش تا زير زانوش بود با يه تاپ و بدون كرست كه سر سينه هاش معلوم بود.
در ضمن بگم كه خواهرم 20 و مامانم 38 سالشه ولي خيلي جوون مونده.
كم كم مهموني خيلي شلوغ شد. كلي پسر و دختر اومده بودن . مامانم با چند تا از اين پسرها حرف ميزد و ميخنديد. خواهرم با يه دختر و 2تا پسر ديگه تو اتاق ورق بازي ميكردن، وسط هاي مهموني بود كه ديدم خواهرم ميگه من ميرم بيرون. بدون اينكه لباساشو عوض كنه مانتوشو پوشيد و روسريشو انداخت رو سرش ، رفت.
مانتوش هم از اين مانتو نازك ها هست كه پوشيده بود.اينو بگم كه اون فقط تو مهموني ها اين مانتو رو مي پوشيد.
بعد از شام ديدم هنوز نيومده.گفتم برم ببينم كجاسترفتم ديدم يه صداي جيغ از بالا مياد. مشكوك شدم رفتم بالا. خونه ي دوست مامانم سه طبقه بود و طبقه هاش خالي بود.ديدم لاي در بازه. آروم درو باز كردم كه صدا نده رفتم تو ديدم ….
باور نمي كردم 3 تاپسر هم زمان داشتن با خواهرم حال ميكردن.خواهرم نشسته بود رو يكي ، اون يكي هم كيرشو كرده بود تو كونش ، سومي هم داشت با ساك زدن خواهرم حال ميكرد.تا حالا نمي دونستم خواهرم opene .
ديدم ايجوري خيلي بده. اين پسرها هم هي حرفاي ركيك ميزدن منم ديگه داشتم ميتركيدم ولي نمي دونستم چيكار كنم. پسرها هي ميگفتن جرت ميدم. قوربون سينه هاي اون مادري كه به تو شير داده.خواهرم هم مثل كسايي كه حشري شدن داشت ميگفت جووووووون منو بگا !
سري اومدم پايين و بروم نياوردم. ديدم مامانم مسته مسته و چون نمي فهمه پاهاش باز شده و شورتش معلومه. يه شورت سفيد طوري كه كسش از زير معلومه. ديگه موندن و جايز نديدم و اومدم بيرون.
ساعت 11 شب بود برگشتم ديدم جفتشون مستن و دست مردا و پسرها هم بيكار نبود. همش لاي پاها و سينه هاي اونا بود. همينكه منو ديدن خودشونو جمع و جور كردن.
شب كه اومدم خونه خواهرم به مامانم ميگفت مامان چقدر آب خوردي من سه تا مامانم گفت منم دو تا ، خوب شد رضا نفهميدنيمه شب گذشته بود اومدم آب بخورم ديدم هر دو لخت تو بغل هم خوابيدن. حالا نمي دونم چيكار كنم، كمكم كنيد.

ژانویه 1, 2008 at 9:46 ق.ظ. 2 دیدگاه

میترا و آرش

میترا و آرش

اسم من ميترا است 23 ساله دانشجوي سال سوم کامپيوتر هستم و 3 سال است که با شايان ازدواج کرده ام شايان مثل اسمش بسيار زيبا وجذاب و خوش تيپ است و هر دختري دوست دارد همسري چون او داشته باشد ما زندگي خوبي داريم تنها مشکل ما اينست که من زني پر حرارت و هوس ران هستم و به سکس علاقه زيادي دارم اما بر عکس شايان کمتر توجه اي به اين کار دارد و فقط هفته يا ده روز يک بار اين کار را با اصرار من انجام مي دهد و هر چه سعي کردم او را به اين کار علاقمند کنم اثر و نتيجه اي نداشت غذا هاي چرب و داراي ويتامين کاي جنسي مي پختم آرايش هاي گوناگون و متنوع مي کردم لباس هاي تنگ و چسبان مي پوشيدم اما اثري نکرد و زندگي ما روز به روز کم رنگ تر مي شد و عشق و علاقه هم داشت رنگ مي باخت از اين وضع خسته و کلافه شده بودم در درددل با پريا به اين نتيجه رسيدم که زندگيم را حفظ کنم اما مگر مي شد من به سکس علاقه ي زيادي داشتم خود ارضاي هم راضيم نمي کرد چون من تجربه سکس با مرد را داشتم و مثل دختران با خود ارضاي راضي نمي شدم . يک روز از ماهواره و يک کانال آلماني فيلمي را تماشاه مي کردم که يک زن شوهر دار با يک مرد ديگر رابطه داشت و سکس هاي جذابي مي کردند که آدم را به عرش مي برد اما شوهر زن متوجه رابطه آنها شد ولي بعد از کشمش فراوان همديگر را بخشيدند هر چند ديالوگ هاي آنها را نمي فهميدم اما تصميم خود را گرفتم با خود گفتم انسان فقط يکبار به دنيا مي آيد و زندگي را تجربه مي کند و هر کس حق دارد بعنوان يک انسان آزاد به خواسته هاي خودبرسدو آنها را برآورده سازد تصميم گرفتم با يک مرد دوست شوم آگر هم يک روز شايان متوجه شد و مرا نمي بخشيد از او مي خواستم مرا طلاق دهد هر چند واقعا من او را دوست داشتم اما نمي توانستم از اين ميل دروني خود بگذرم فرداي ان روز که به دانشگاه مي رفتم تصميم گرفتم اين کار را عملي کنم توي کلاس ما پسري بود که از همان روز هاي اول نظرم را جلب کرده بود او هم به من توجه مي کرد و زياد به من نگاه مي کرد و با لبخند هايش قصد به دست آوردن دل من را داشت اما به خاطر عشق علاقه ام به شايان به او توجه نمي کردم و هر وقت با نگاهش تعقيبم مي کردبا اخم و بي توجهي من روبرو مي شد اما حالا تصميم داشتم تا آرش ( همان پسر همکلاسيم)را مال خود کنم چون اوهمان بود که مي خواستم خوش تيپ قد بلند با چشم هاي سياه و درشت و پوستي برنزهاون روزهم يواشکي از روي شلوار نگاهي دزدکي به اونجاش کردم مي شد از روي شلوارمي شد تشخيصش داد به نظرم بزرگ و دوست داشتني بود اون روز يه کمي بيشتر بهش نزديک شدم قلبم به شدت مي زد و حسابي عرق کرده بودم احساس مي کردم همه دانشگاه داره منو مي پاد درو و برم را نگاه کردم کسي به من تو جهي نداشت حتي آرش هم به من نگاه نمي کرد و حواسش جاي ديگه بود اما من از کنارش رد شدم و نگاهش کردم و وقتي متوجه من شد بهش لخند زدم و سريع رد شدم به پشت سرم هم نگاه نکرد باز هم اون غرور کاذب بود که مانع هر زدن من شد از اون روز کارم اين بود که آرش ببينم و بهش لبخند بزنم اونم از من بدتر جرات نزديک شدن به منو نداشت شايد با خودش فکر مي کرد که اين لبخندا همين طوريه يا اصلا اشتباه ديدم بهر حال جرات نمي کرد به من نزدک بشه يه دو هفته اي گذشت تا اينکه تو يه بعداز ظهر بهم نزديک شد و آروم سلام کرد اصلا باورم نمي شد با دست پاچگي و خجالت جوابشو دادم اصلا رنگ به رو نداشت و مي لرزيد من هم کم از اون نداشتم اما تونستم جوابشو بدم گفت افتخار مي دي با هم باشيم گفتم کجا گفت اگه کلاس نداري همين نزديکيها يه کافي شاپ بريم اونجا گفتم نه راستش ترسيدم کسي که منو مي شناسه ما را ببينه گفت پس هر جا شما بگين گفتم فردا ساعت 10 صبح تو پارک مشتاق ( پارکي در اصفهان ) قبول کرد و بعداز خداحافظي و رد و بدل کردن نگا هاي مهربان و معني داري با يک لبخند از هم جدا شديم ديگه دل تو دلم نبود از خوشحالي نمي دونستم کجام و کي به خونه رسيدم وقتي شايان جلوم با يه دونه چاي ديدم دلم هري پائين ريخت و از اينکه بهش خيانت کردم پشيمون بودم حالا سر يه دو راهي گير کرده بودم از يه طرف شايان مهربون و دوست داشتني و از يه طرف آرش پر حرارت نمي دونستم چه کار کنم اماخيال با آرش بودن يک لحظه راحتم نمي گذاشت اونشب را با دودلي وترس به صبح رسوندم وقتي از خواب بيدار شدم طبق معمول شايان به سر کار رفته بود ساعت هشت ونيم بود و چيزي به وقت قرارمون نمونده بود زود بلند شدم و يه دوش گرفتم بعد خوردن يه چاي و يه دونه بيسکويت خودم آماده ي رفتن کردم يه ذره هم به خودم رسيدم ساعت نه ونيم بود که از خونه زدم بيرون تقريبا سر موقع تو پارک مشتاق بودم اما از اون خبري نبود داشتم دور و برم نگاه مي کردم که يه نفر از پشت سر سلام کرد دلم هري ريخت زود برگشتم و آرش را در حاليکه لبخندي به لب داشت ديدم گفتم کجايي گفت تقريبا يه ساعته منتظرتم مي ترسيدم نياي گفتم ديدي که اومدم خوب حالا چه کار کنيم گفت اگه موافقي يه گوشه بنشينم و صحبت کنيم من يه جايو نزديک پل خواجو که اون موقع روز خلوت بود پيدا کردم آرش دوتا بسته چيبس هم از دکه کنار آب ( رود زاينده رود ) خريد و به اونجا رفتيم و کنار هم نشستيم و مشغول خوردن جيبس شديم گفتم آرش ( با حالتي از ناز و عشوه زنانه ) منو آوردي بهم چيبس بدي گفت اينا که قابل نداره مي خوام بهت جون بدم اخه دختر خوشگلو ناز تو اين دو سه سال تو که ما را کشتي چرا اينقدر منو زجر مي دادي من که مردم تا تونستم دلتو به دست بيارم ( پيش خودم گفت
آره جون بابات اگه دلم کير نمي خواست صد سالم نمي تونستي با من حرف بزني چه برسه کنارم بشيني و چيبس بخوري ) خلا صه از اون حرف از عشق بود و از ما ناز وعشوه ولي طوريکه اون نفهمه حواسم به وسط پاهاش بود بفهمي و نفهمي يه کم اونجاش قلمبه شده بود فکر کنم اگه شلواره لي ( جين ) پاش نبود حسابي کيرش بالا اومده بود گفتم آرش مي دوني که من شوهر دارم و اونم خيلي دوست دارم از طرفه ديگه نمي تونم به تو که اينقدر به من لطف داري کم توجه باشم من دلم ميخواد يه جوري باهات دوست باشم همين و بس. پس يه دفعه فکر ازدواج با منو نکن چون من به هيچ وجهي دلم نمي خواد از شو هرم جدا بشم ديدم آرش يه کم دلخور شده با اينحال گفت من به دوستي با شما هم راضييم يه دو ساعتي با هم بوديم از هر دري گفتيم و خنديديم مردمي هم که از کنار ما رد مي شدن فکر مي کردن که ما زن و شوهريم و اصلا اهمييتي نمي دادن تقريبا ساعت 12.5 از هم جدا شديم موقع خدا حافظي شماره تلفنشو به من داد و گفت منتظر تماست هستم و آروم دستشو جلو آورد که براي خدا حافظي بهش دست بدم منم بهش دست دادم با تمام وجود دستم فشار داد که نزديک بود جيغ بکشم اما اون دستم ول کرد خيلي لذت بردم به طوري که مي خواستم بپرم تو بغلش و بوسش کنم اما بهر حال خدا حافظي کرديم تو ماشين احساس کردم حسابي خيس کردم . ديگه بي طاقت شده بودم دلم کير مي خواست اما تونستم آرشو بدست بيارم خلاصه وقتي از آرش جدا شدم انقدر حشري بودم كه آب از لب و لوچم سرازير شده بود بطوريكه نزديك بود كار دست خودم بدم راننده تاكسي كه باهاش داشتم بر مي گشتم بد طوري رفته بود تو نخ ما آخه تاكسي كه نبود از اين بي كاره هاي مسافر كش بود يه دفعه به خودم اومدم كه داره مي پرسه خانوم نازه كجا مي ري منم كه حسابي تو كف كير بودم بدم نيومد سر به سرش بگذارم گفتم تا هر جا كه مزاحم نباشيم گفت به اختيار دارين ما در بست نوكر شما هيم هر جا شما بگيد گفتم من دروازه شيراز پياده مي شم گفت چشم قربون چشات . يه كم مونده به دروازه شيراز ديدم پچيد تو خيابون مصلا منو مي گي از ترس داشتم مي مردم نمي دونستم اون اين ادا واطوار ما راجدي مي گيره گفتم آقا كجا گفت مگه نگفتين هر جا شما مي ريد منم مي يام. من مي رم خونه قابل بدونين خدمتي كرده باشيم گفتم آقا نگه دارين شما شوخي هم سر تون نمي شه ( آخه بعد از بر خورد با آرش فكر مي كردم همه آ قايون مثل آرش و شايان با شخصيتن نمي دونستنم با يه شوخي كوچولو هواي مي شن آخه من تا اون روز با كسي شوخي نكرده بودم ايندفعه هم تقصير اين كس بي معرفت بود كه داشت بي آبروم مي كرد ) گفت ما كه جسارتي نكرديم گفتيم اگه مي شه يه ناهارو با هم باشيم بعد شما را به سلامت گفتم ناهار بخوره تو سرت نگه دار يا داد مي زنم كه زد زير خنده دست بردم طرف گيره در و در باز كردم كه ديدم با آخرين سرعت ايستاد منم پريدم بيرون و پا به فرار گذاشتم از شانس بد ما تو اون موقع روز تو اون خيا بون پرنده هم پر نمي زد اونم دور زد گذاشت دنبال ما پريدم تو پياده رو حالا ده برو كه نرو تا اينكه به خيابون اصلي رسيدم اون مرتيكه احمق هم رفت پي كارش از ترس نمي دونستم كيم و كجام در يه مغازه يه سانديس گرفتم خوردم حالم كه جا اومد به طرف خونه راه افتادم همش با خودم مي گفتم اين نتيجه خيانت به شايان اما نمي تونستم از فكر آرش هم بيرون بيام اون شب اصلا بي قرار بودم حتما براتون اتفاق افتاده كه تو خواب احساس كنين كه بيدارين و همه چيز براتون مرور بشه منم داشتم كابوس اون مرتيكه مزخرف را مي ديدم اما اين بار وحشتناك تر . بهر حال صبح شد و شايان هم صبح زود رفت سر كار منم كه كلاس داشتم به دانشگاه رفتم وقتي وارد كلاس شدم آرش را ديدم كه اونطرف كلاس نشسته با ديدن من لبخندي زد منم رفتم و توي قسمت دخترا نشستم و منتظر استاد شدم استاد كه اومد و شروع به درس دادن كرد همه چيزو فراموش كردم
. درس كه تموم شد من گذاشتم تا همه از كلاس بيرون رفتن ديدم آرش هم نشسته آخري كه بيرون رفت اومد و چند صندلي به من نزديك شد و سلام كرد گفتم آرش جان مگه قرار نبود تو دانشگاه هم صحبت نشيم چون ممكنه ديگران بفهمن و برامون بد بشه گفت آخه ديشب همش فكر تو بودم و تا صبح خوابم نبرد گفتم مثل من گفت جدي مي گي گفتم آره به خدا ( من از كابوس خوابم نبرد نه بخاطره تو ) اينا تو دلم گفتم نمي دونم چه جور مي شه كه تا آدم با يه پسر قريبه حرف مي زنه اول به اونجاش نگاه مي كنه و زودي حشري مي شه اونم چه جور حشريي خلاصه دوباره فكر كير آرش عينه خودش اومد سراغم و اصلا نمي فهميدم اون چي ميگه دوباره بچه ها برگشتن و ساعت بعد شروع شد اين ساعت بر خلافه ساعت پيش كه همش حواسم به درس بود حواسم به كير بود آروم و زير چشمي روي شلوار چند تا از همكلاسي هاي پسر را نگاه كرده بعضي هاشون اصلا معلوم نبود بعضي ها بگي نگي هي يه چيزيو مي شد ديد اما از حبيب ( يكي از همكلاسي هاي جنوبي ) خوابيدش بد جوري از روي شلوار پيدا بود حالا كه سرم تو كار شده بود فهميدم چرا مريم خيلي باش اياق شده پس بگو چه خبره . تمام ساعت كلاس كير حبيبو رك شده و گلفت تجسم مي كردم و تو دلم مي گفتم خدايا تو كه همه چيزو به شايان دادي اينم مي دا
ي تا كمال را در اون به حد اعلا رسونده باشي راستش از حبيب خوشم نمي يومد سياه و زشت وبود و از همه بد تر دندونهاي كثيفي داشت اما خوب كيري داشت هي كلاس كه تموم شد با كسي خيس و چو چو له اي داغ و سفت از كلاس زدم بيرون نمي دونم چرا نا خودآ گاه بطرف يه جا ي خلوت رفتم كه كمتر كسي از اونجا رفت و آمد مي كرد نشستم زير يه درخت خواستم ساندويچي را كه آوردم بودم بخورم كه يكهو احساس كردم دو تا پا پشت سرم ايستاده خواستم جيغ بكشم كه يكي گفت سلام نگاه كردم آرش بود گفتم خدا لعنتت كنه تو كه منو ترسوندي گفت چرا و من تمام ماجراي ديروز را براش تعريف كردم كه يك دفعه به رگ غيرتش بر خورد كه اين چه طرز صحبت با يه راننده بود با اين صحبتا كه تو كردي خوب شده بلاي سرت نيوردي و اصلا شماره ماشينشو بده و از اين حرفا
( نمي دونم اين عيب ما ايراني هاست كه اگه كسي با خواهر يا نامزد و يا دوست دختر ما مثلا حرفي بزنه به رگ غيرتش بر مي خوره و اگه خودمون هر كاري كرديم مختاريم آخه خره همونطور كه تو با زن يا خواهر يا نامزد كسي داري مطمئن باش خواهر همسر نامزد خودت هم بي كار نيست سعيد (ساسان) ) گفتم بابا كوتاه بياه مثل اينكه خودتم عاريتي هستييو و از اين حرفا گفتم خوب چي مي خواي بگو برو تا كسي ما را نديده گفت ديشب زنگ نزدي گفتم شبا اصلا فكرشو نكن اما روزاي كه بي كاري و خونه اي و كسي نيست بگو تا بهت زنگ بزنم و اونم روزا و ساعت هاي گفت و گفت من تنهام و كسي با من نيست تازه فهميدم آرش از كرج اومده واينجا درس مي خونه بهتر از اين نمي شد. د و روز بعداز اون ماجرا تو يه بعد از ظهر كه تو خونه تنها بودم و شايان براي انجام كاري بيرون رفته بود تصميم گرفتم به آرش زنگ بزنم گوشيو برداشتم و شمارشو گرفتم بعد از خوردن چند زنگ گوشيو برداشت قلبم تند تند مي زد ( لابد پيش خودش فكر مي كنه عجب كسي كه اين زنه ولش نمي كنه البته اينا بازم از اون غرور كاذ ب بلند مي شد كه در درون من خود نمايي مي كرد )سلام كردم وقتي فهميد منم از شدت خوشحالي زبونش به تته پته افتاد گفت ميت ميت را ( ميترا ) خا خا نم شما ئيد با با چشم ما روشن چه عجب كه يادي هم از ما كردي بابا زير پاتم نگاه كن اصلا تو كجايي كه نه زنگ مي زني نه تو دانشكده هستي من كه تو اين دو روزه از بس دانشكده را گشتم پا هام تاول زد گفتم كم دروغ بگو خودت بهتر مي دوني من يكشنبه ها و دوشنبه ها كلاس ندارم اصلا خودتم نداري ( چون واحدهاي ما عين هم بود) ثانيا من كه گفتم هر وقت بتونم زنگ مي زنم گفت نه به خدا به دانشگاه رفتم گفتم شايد بخلاي بري كتابخونه . خلاصه حرفاي ما گل انداخت و اون از هر دري وارد شد تا ما را بيشتر به خودش عاشق كنه اينكه من تا حالا عاشق كسي نشدم از همون روز اول تا تو را ديدم بهت دل بستم تو خودت اينو بهتر مي دوني من تو را دوست دارم و مي پرستم و اگه تو اراده كني دنيا را برات جابجا ميكنم و بقول بعضي ها از اين كس و شعر هاي دختر كش منم از شما چه پنهون با بستن چند حرف ديگه از اينا كه به شكمش مي بستم همون حرفا را تحويل خودش مي دادم و با طنازي و عشوه گري هاي زنانه اونا بيشتر آتيشي مي كردم نمي دونم تو اين حرفا اصلا به چيزي كه بوي از سكس داشته باشه نشد اما من واقعا بد جوري آتيش گرفته بودم ( بي چاره اين پسرها و دخترها كه لاس خشكه ميزنن عجب زجري ميكشن ) هر چي من سعي كردم اونا بطرف چيزهاي ببرم كه حرفي از سكس و اينا بزنه اصلا حاليش نبود مثلا ميگفتم آخه تو از چي من خوشت اومده كه عاشق من شدي آخه تو كه مي دونستي من شوهر دارم اون مي گفت من عاشق نجابت شدم ( آخه احمق جون من اگه نجابت داشتم كه سراغ تو نمي اومدم ) ديگه چي ديگه اينكه خيلي با شخصيت و با معرفعتي ديگه ديگه اينكه واقعا خوشگل و طناز و با وقاري اينا كه گفت احساس كردم نفسش مثل آدمهاي كه مي خوان كيرشون فرو كنن داره مي لرزه و من بد جوري حرارتم بالا رفت ديگه نتونست چيزي بگه آب دهنشو فرو داد و گفت خوب تو چي از چي من خوشت اومد كه خواستي با من دوست بشي ( خواستم با تمام وجود فرياد بزنم كيرت كيرت كير كلفت آبدارت ) اما جلو خودم گرفتم گفتم تو چيزاي داري كه هر زن و يا دختري دوست داره داشته باشه گفت مثلا چي خواستم ببينم دو رياليش مي افته گفتم خودت حدس بزن گفت من از كجا بدونم گفتم خوب يه چيز بگو با شوخي و لودگي گفت حتما به خاطره اينكه خوش تيپم ( تو دلم گفتم آره جون بابات خوش تيپ نديدي ) گفتم يكيش اينه گفت نميشه خودت بگي گفتم به وقتش مي فهمي و بهتر كه از اين حرفا بگذريم و اگه كاري نداري قطع كنم گفت نه تو را خدا زوده گفتم شو هرم بيرونه ممكن يه دفعه سر زده بياد . گفت اگه مي توني زود زود زنگ بزن گفتم سعي ميكنم و گفت فردا مياي دانشكده گفتم آره پرسيد ساعت چند گفتم ساعت ده كلاس دارم گفت منتظرت هستم و بعد خداحافظي كرديم. فرداش از روزاي پيش بيشتر به خودم رسيدم تا ببينم اين احمق كودن دو رياليش مي افته يا نه ساعت 5/9 تو دانشگاه بودم اونم زود اومده بود و از همكلاسي ها كمتر خبري بود تا منو ديد اومد نزديك و سلام كرد اخمامو تو هم كشيدم و گفتم مگه قرار نشد تو دانشكده همديگه را نبينيم با حالتي شبيه بغض گفت آخه من چه كار كنم تلفني كه نمي شه تو بيرونم كه ممكنه آشناي ببينه اينجاهم كه نميشه پس مي گي من جه كار كنم گفتم من نمي دونم مگه قرار كاري بكني ( اين جمله آخري را با يه حالت خاصي گفتم كه اگه معنيشو نمي فهميد ديگه خيلي كودن بود) بعد از يه مكث كوتاه مثل اينكه چيزي به خ
اطرش اومده باشه گفت اگه مي شه بيا خونه من من كه اكثر مواقع تنهام ( از شما چه پنهان من كه منتظر اين حرف بودم نزديك بود از خوشحالي بال در بيارم آخه چيزي نمونده بود كه كيرشو بچپونم تو كسم ) خودم زدم به اون راه گفتم خونه ! خونه نه اخه من نمي تونم بيام من همش كه كلاس دارم بعدشم بايد خونه باشم والي شايان مي پرسه كجا بودي و از اين جور حرفا گفت خوب يه وقت كه كلاس داري بيا گفتم من فقط سه شنبه بعداز ظهر اون دو ساعت آخريو مي تونم بيام (‌مي دونستم اون روز سه شنبه است ) گفت يعني امروز خودمو به گيجي زدم اخ امروز سه شنبه است اصلا نمي دونستم گفت آره اگه افتخار بدي با هم باشيم گفتم اگه مي شه بذار براي يه هفته ديگه گفت نه ديگه من نمي تونم تا يه هفته ديگه منتظر ذيدن شما باشم بعد از كلي اصرار قرار شد از ساعت يك به بعد تا ساعت سه و نيم كه كسي متوجه غيبتم نميشه برم خونه آرش . آرش دوساعت صبح راهم رفت كه وسايل پذيرايي را آماده كنه و بعد از دادن آدرس و سفارش كردن كه مبادا زنگ صاحبخونه را بزني خداحافظي كرد و رفت تو كلاس همش به اين فكر بودم كه حالا تو خونه چه كار مي كنيم و تئ حالت فانتزي سكس با آرش از شما چه پنهون چند بار هم به حالت نيمه ارگاسم رسيدم چون تازگي ها هم قاعد گيم تموم شده بود در اوج شهوت بودم اگه همون وقت شورتم در مي آوردي و مي چلوندي آب كسم ازش مي چكيد ترسيدم اين حالتمو همكلاسيهام بفهمن بخصوص مريم وشيلا كه بد جوري بهم نگاه ميكردن آخه تند وتند ساعت نگاه مي كردم مگه اين كلاس لعنتي تموم مي شد بلاخره كلاس تموم شد ومن با عجله به طرف خونه آرش راه افتادمبعداز نيم ساعت دم در خونه آرش بودم زنگشو که طبقه دوم زندگي مي کرد زدم خودش درو باز کرد و همونطور که بهش قول داده بودم وارد ساختمان شدم و بطوريکه همسايه ها نفهمن در آهسته بستم و يواش به طبقه دوم رفته در يکي از واحدها باز بود و آرش آروم صدام زدرفتم طرفش رفتيم تو ودر آروم بست خدا و خدا مي کرديم کسي ما را نديده باشه آخه يه زن غريبه تو خونه يه دانشجو تنها خيلي سه بودخلاصه آرش با يه تک پوش قرمز مردانه که از بالاي اون مو هاي سينه شو مي شد ديد واقعا مرد دلخواه و مورد ه علاقه من بود آخه من مي مردم براي مردي که سينه ش پر مو باشه آخه شايان به غير از چند تا مو که از وسط سينش مي رفت پائين چيزي نداشت اما حالا آرش پر مو و مردانه که دلم مي خواست همون ساعت شلوار ورزشي اسپورتشو جر مي دادم و کيرشو مي چپوندم تو دهنم اما خودم کنترل مي کردم و سعي مي کردم آرامشم را حفظ کنم به هر حال آرش منو دعوت کرد تو سالن پذيرايش که با يه فرش 12 متري و يک پتو که گوشش انداخته بود ساده و بدون هر گونه تزئيني خود نمايي مي کرد از مبل و وسايل ديگه خبري نبود تو دنياي ساده خونه آرش سير مي کردم که گفت ببخشيد ديگه خونه مجردي و از همه بدتر خونه دانشجويي و من گفتم نه اين حرفا نفرمائيد وجود خودتون که من به اينجا کشونده و اينا اصلا مهم نيست و رفتم رو پتو نشستم که آرش گفت تو را خدا راحت باشين مانتوتون در بيارين که راحت باشين و من هم منومن کنان گفتم نه راحتم اما تو دلم آشوب بود آرش که رفته بود تو آشپز خونه کفت من اينطور راحت نيستم منم لباسمو دراوردم تا شما هم احساس راحتي کنين اگه ما را قابل نمي دونين بفرماين تا ما هم چيزي نگيم گفتم آقا آرش خوب مي دونين که شما برام خيلي عزيزن که اومدم اينجا حالا هم اگه اينطور راحتين بفرماين اينم مانتو و مانتوم درآوردم و گذاشتم کنارم حالا يه تاپ سورمه اي و يه شلوار سياه چسبان تنگ تنم بود يه کم خجالت ميکشيدم و خودمو جمع وجور کردم که آرش با يه سيني که توش دو تا چاي بود اومد وقتي سرم بلند کردم تا عکس العملشو ببينم ديدم با نگا هاي پر حرارت داره منو سير مي کنه و و چشاش داره رو بدن من از اين ور به اون ور مي پر بخصوص که از بالاي تاپ مي شد بالاي سينه هامو ديد به هر حال اومد وکنار نشست بطوري که مي تونستم حرارت بدنشو حس کنم گفت بفرماين نا قابل و من يه دونه از چاي ها را برداشتم و يه ذرشو سر کشيدم داغ بود اما به نظرم داغ تر سينه هاي پر موي آرش بود خجالت مي کشيدم به آرش نگاه کنم اما احساس مي کردم داره منو سر تا پا برانداز مي کنه و روسينه هام که مي رسه مکث ميکنه و برااينکه مجلس با سکوت تموم نشه هرز گاهي چيزي و حرفي بين ما رد وبدل مي شد اما اينا بهونه بود خودمون خوب مي دونستيم چي مي خوايم آروم و زير چشمي يه نگا به لاي پاي آرش که چهار زانو جلوم نشسته بود نگاه کردم هيچ برجستگي ديده نمي شد يعني چه اين همون آرش که تا بهش مي گفتي سلام اول اونجاش سر بلند مي کرد و جواب مي داد شايد اشباه کردم يه ذره دقيق تر نگاه کردم که به نظرم آرش هم متوجه شد اما چيزي نديدم گفتم گمون مثل دزداي ناشي به گاهدون زدم اينم از بخت و اقبال من پس اين هيچي نداره و همش من تو فکرم اون ديدم و از ايجور حرفا که يهو آرش از دهنش پريد ميترا خانم خيلي تو اين لباس جذابي خوش به حال شو هرت که هر روز تو اين حال مي بينت گفتم اما چه فايده قدر که نمي دونه گفت يعني بد اخلاق و اذيتت ميکنه گفتم نه بابا اگه تو دنيا يه مرد با ادب و خوش اخلاق و خوش تيپ باشه اونم شايانه گفت پس چي گفتم خوب ديگه فکر کنم دو زاريش افتاد گفت پس احساسات کم مي ياره خودم به اون راه زدم گفتم منظورت چيه گفت يعني که سرديش مي شه گفتم نمي فهمم اما کسم داشت شر شر آبش مي يومد که گفتم الانه که ضايع بشه و شلوارمو خيسکنه گفت عوضش من مي تونم اون سرديشو جبران کنم و يه ذره سريد طرفم گفتم منظورت چيه و خودم عقب کشيدم گفت ميترا جون مي دوني من تو اين دو
سه سال از دست تو چي کشيدم من تنها آرزوم اين بود که با تو باشم و حالا که تو حرفش پريدم گفتم قرار بود دوستي ما ساده باشه همين مگه نه گفت تو دلت مي ياد ساده باشه و دستشو آوردو از رو لباس چنگ زد تو سينم نفسم بند اومد با زور خودمو از دستش بيرون کشيدم و خواستم در برم که ديدم خودشو رو ول کرد حالا من زير ارش بودم و سينه ي مردانش منو فشار مي داد و يه دفعه لبلشو رو لبام گذاشت و با تمام وجود اونا را کرد تو دهنش ديگه نمي تونستم مقاومت کنم بدنم ول کردم تا بيشتر اونا احساس کنم دست انداختم دور گردنش و سرش گرفتم زير بازو هام حالا منم لباي اونو مي مکيدم يه ذره خودشو بالا کشيد و در حالي که لبامون رو هم گره خورده بود از بالاي تاپ و سوتيين دستشو برد وسينه هاي سفتمو تو چنگش گرفت و فشار داد بطوري که نفهميدم چي شد که جيغ کشيدم بي چاره آرش فکر کرد دردم اومده تند دستشو پس کشيد وقتي فهميد چيزيم نيست دوباره کارشو تکرار کرد از روي رونام احساس مي کردم يه چيز بلند داره سفت وسفتو سفت تر مي شه ديگه نتونستم تحمل کنم دست بردم و .دست بردم و از زير بدنش و از روي شلوار کيرشو تو دست گرفتم واي واي شايد تا اون روز چيزي به اين کلفتي و دوست داشتني را لمس نکرده بودم شايد تقريبا دو برابر کير شايان بود. درسته چند بار بلند شدشو از روي شلوارش ديده بودم اما حالا که تو چنگم بود به نظرم چند برابر بود راستشو بخواين ترسيدم و با خودم گفتم الانه که جر بخورم و انوقت نتونم راه برم و خلاصه جلو شايان گند بالا بيارم گفتم آرش جان ديگه بس من که برا اين کارا نيومدم مي خواي نتونم جلو شوهرم سر بلند کنم تو را خدا بي خيالش شو. که انگار نه انگار اين بار از رو سينم بلند شد و تاپم بالا کشيدو افتاد به جونه سينه هام راستش چنان مي مکيد که انگار صد ساله استاده اين کاره گفتم بسه دردم مي ياد گفت اذيت نکن ديگه تو اومدي اينجا و من نمي ذارم بري تا سير بکنمت آخه سه ساله که افتادم دنبالت و هزار شبه به يادت جق زدم حالا که خدا خواسته اومدي مفتي بذارم بري مردم بفهمن نمي خندن از اينک مي ديم در خيالش با من حال مي کرده بيشتر احساس غرور مي کردم با خودم گفتم من که مي دونم تا جر نخورم از اينجا بيرون نمي رم دادو بيدادم کنم ابروم رفته در ضمن مگه من نيومدم تا کرده بشم پس بهتره خودمو بسپارم دست هر چه پيش آيد خوش آيد به هر حال اجازه دادم کاروش بکنم گفتم آرش جان پس تو را خدا يواش مي ترسم يه جامو سياه کني بعد شوهرم بفهمه اونم قول داد و دوباره رفت سراغ سينه هام منم بي کار نموندم دو باره رفتم سراغ کيرش يه کم که دستماليش کردم ديدم بازم داره گنده مي شه تعجب کردم گفتم مگه اين دودوله تو چقدره که هنوز بزرگ مي شه گفت هي تقريبا 24 يا 25 سانت و عرضش
14 سانت وقتي با کير شايان مقايسش کردم تقريبا دو برابر اون بود گفت چه جوره خوشت مي ياد گفتم خيليه گفت هر چيشو خواستي بردار منم که ديگه طاقتم تموم شده بود دستم تو شلوارش کردم و يه عمود گوشتي داغ و سيخ شده را تو دستم حس کردم يه لحظه احساس کردم سست شدم و بي حال چون تو همون موقع آرش تموم سينه ي چپم کرد تو دهنش و اين دوتا هم زمان منو اروگاسم کردند کسم حسابي خيس شده بود طوري که احساس کردم لاي رونام خيس شده تو اين حالتها يهو آرش دست آورد و شلوارشو از پاش پائين کشيد بعدشم شورت سياهي را که پاش بود درآورد حالا ديگه چيزيو که مدتها آرزوي ديدنشو داشتم مي ديدم يه کير کلفت و دراز که نگاه کردنشم آدمو به عرش مي برد چه برسه بذارنش لاي رونات از بيضه هاش نگو ونپرس عينه دو تا تخم مرغ کوچيک که کمي هم خودنشونو به هم چسبونده بودند بطوريکه دلم مي خواست يه دفعه هر دو تاش قورت بدم انگار مي دونست که موفق مي شه منو بکنه چون تازه هم مو هاشو زده بود به هر حال تر وتميز از نوک کيرشم آبي سفت و بي رنگ و لزج بيرون زده بود و حسابي کيرشو خيس کرده بود کارش که تموم شد و شلوار و شورتش که در آورد اومد سراغم و گفت چطوره مي خواي کستو حال بدم گفتم نه مي خوام اول بخورمش گفت پس من چي منو از شربت شرين عسلت محروم مي کني گفتم من نمي خوام اخه کثيفه که اخماشو تو هم کشيدو گفت اگه يه دفعه ديگه اين حرف بزني خودت مي دوني و بطرف شلوارم هجوم آورد و تو يه چشم به هم زدن کس لختم از لاي شورت قرمزم بيرون کشيد حسابي خجالت کشيدم چون متوجه شدم خيسي شورتو فهميده منتظر عکس العمل منفيش بودم که ديدم شورتم با تمام ولع کرد تو دهنش و شروع کرد به ليسدن اون که امونش ندادم و اونا از لاي دستاش بيرون کشيدم و گفتم اگه مي خواي ادامه بديم ديگه اين کارو نکن گفت خوب پس اجازه بده کستو بخورم گفتم بشرطي که آروم بخوري و اونم افتاد به جونه کسم اولش يه کم احساس غلغلک کردم اما کم کم خوشم اومد ازش خواستم همونطور که کسمو مي خوره منم کيرش بخورم اونم پاهاشو داد طرفه من بطوريکه کيرش درست جلو صورتم بود و منم کيرش گرفتم و از نوک کلفتش چپوندم تو دهنم و يه مک محکم بهش زدم به طوري که احساس کردم اندازه يه ته استکان آب لزج ونرم با يه طعم خيلي دوست داشتني خالي شد تو دهنم انقدر بهم مزه داد که با تمام قدرت شروع کردم به مک زدن کيرش تا شايد دوباره از اين مايع معطر بيرون بده يه کم ديگه که ميکدمش ديدم آه و نالش به آسمون رفت و داد زد ميترا بخور بخور کيرم مال تو بخور جون مادرت بخور و منم با ولعي دو چندان مي مکيدمش اونم با تمام وجودش کسم ليس مي زد گاهي هم زبونش حلقه مي کرد و فشار مي داد تو کسم داش
ت صدام در مي اومد داد زدم آرش مي خوامت بخورش مال خودته برا هميشه مال خودته بخورش و کيرشو مي مکيدم که يهو احساس کردم کيرش داره متورم مي شه خواست خودشو عقب بکشه که من اون محکم گرفتم و گفتم نه من مي خوامش مي خوام بخورمش که يه دفعه عينه شلنگ آب با تمام قدرت ابش خالي کرد تو دهنم و منم بخاطره اينکه عقب نمونم تند تند قورت مي دادم دروغ نگم حدود يک دقيقه کير آرش خودشو بالا و پائين مي کرد و دهنه منو ابياري مي کرد اين اولين باري بود که مزه آبه مردو تو دهنم چشيدم خيلي خوشمزه بود اما يه ذره بوي وايتس مي داد اما به خوردنش مي ارزيد
. آرش بي حال شد و من چون شايانو تو اين حال ديده بود گفتم نشد که کسم مزه اين کيرو بچشه آخه شايان تا آبش ميومد ديگه هر کارش مي کردي کيرش بلند نمي شد خوب حتما آرشم مثل اونه داشتم با حسرت آخرين قطره هاي آب کير آرش مي مکيدم که ديدم دوباره آرش افتاد به جون کسم و آنگار نه انگار يک دقيقه تمام کيرش بالاو پائين شده و خودشو تو دهنه من تخليه کرده .همنطور که شروع به خوردن کسم کرد و منم کيرشو مي مکيدم دوباره کيرش آروم آروم تو دستم سفت وسفت و سفت تر شد و بعد از يک دقيقه انگار نه انگار که اون کاري کرده کيرش عينه گرزه رستم تو دستم بود همينطور که اون کسم مي خورد و منم کيرشو يه بوي خوبي به دماغم خورد يه بو که آدم بد طوري آتيشي مي کرد خوب که دقت کردم فهميدم بوي بيضه هاشه منم افتادم به جونه تخماش و شروع کردم به ليسيدن اونا و اونارا کردم تو دهنم عجب بو مزه اي تو همين هين دو باره ارگاسم شدم اما دست بردار نبودم که احساس کرد م آرش مي خواد کارو تموم کنه . گفت حالا مي خواي جرت بدم گفتم نيکي پرسش و اونم بلند شد يا پشتي گذاشت زيره کمره من بطوري که کسم اومد بالا و بعد خودش رفت وسط رونام کيرشو گذاشت لب کسم و چند بار کله ي بزرگش مالوند دمش داشتم بال در مي آوردم مي خواست جيغ بزنم اما ترس از همسايه ها مانع مي شد . بعدش آروم آروم کيرشو سروند تو کسم وقتي سر کندش رفت تو ديگه نفهميدم يه جيغ و بعدش احساس بي حالي آرش گفت دردت اومد با خجالت گفتم اره امابرا باره سوم ارگاسم شدم آرش کيرشو در آورد و دو باره دادش تو کسم و ذره ذره فرستادش تو گفت هر وقت بست شد بگو و من که تازه مزه واقعي يه کيرو مي فهميدم اصلا نگفتم بسه و اونم کير 25 سانتي را تا ته فرستاد تو کسم زير نافم مي تونستم احساسش کنم و خيلي به هم حال مي داد شروع کرد به عقب و جلو رفتن هر بار که عقب و جلو مي رفت چشام از شدت هوس بي رمق روي هم مي افتاد حدود سه الي چهار دقيقه منظم پمپ مي زد که يه دفعه احساس کردم داره سنگين مي شه و کيرش داره ديواره هاي کسمو جر مي ده خودش منقبظ کرد و سرعت پمپ زدنشو بيشتر کرد و تند وتند که يه دفعه با تمام آخرين ضربه کيروشو به ته کسم زد و با يه فرياد رو ولو شد تو همون حين منم جيغ کشدم و بي حال .ديگه نهفميدم چند دقيقه گذشت اما تا 5 دقيقه آب داغيو تو کسم حس مي کردم جاي خوشبختي بود که من قرص ضد حاملگيم همرام بود و الي چي مي شد خدا مي دونه بعد از ده الي پانزده دقيقه آرشو لخت يه ليوان آب دستش بود بالا سرم ديدم آبو گرفتم گفتم مگه من چقدر آب مي خوام گفت قابل نداره و سرشو پائين انداخت دست بردم زير چونش و صورتمو جلو بردم و لباش بوسيدم و گفتم آرش به خدا ممنونم اونم چند تا بوسه از لب و گونه هام گرفت و من چند دقيقه سرم گذاشت توي سينه مردانه پر موش که هر زني آرزو داره همچين مردي داشته باشه .بعد از خوردن ناهار يه سکس کوچيک ديگه کرديم و تقريبا ساعت سه من از خونه آرش يواشو بي صدا بيرون زدم از يه طرف راضي که بلاخره معني سکس واقعي را فهميدم و از طرف ديگه مضطرب که چرا به شايان خيانت کردم .بلاخره خونه رسيدم و شايان مثل هميشه با يه چاي اومد به استقبالم و من نادم و پشيمان چرا به اين مرد زيبا و مهربان خيانت کردم . چرا خدا تو سکس اونا مثل آرش خلق نکرد و اصلا چرا منه پر هوس را سر راه اين مرد قرار داد و..بازم با آرش سکس کردم تا وقتي که درسش تمو شد و از اصفهان رفت اما هيچ کدام مثل اون سکس اولي نبود شايان هم هيچ وقت چيزي نفهميد و يا اگر هم بوي برد به روي من نياورد.

 

 

ژانویه 1, 2008 at 9:44 ق.ظ. بیان دیدگاه

من و ساحل

من و ساحل

یادمه بهاره پارسال ساحل دختری که اشنایه خانوادگیه ما بود قرار شد بره فرانسه من و ساحل قبلا 1/2 بار همو دیده بودیم اما خوب اصلا با هم حرف نزده بودیم روزه قبل از اینکه بخاد بره Good Bye Party گرفت خوب ما هم دعوت بودیم و رفتیم همه مشغوله رقصیدن بودن من خواستم برم Wc اما قبلش یکی دیگه اشغال کرده بود اونجارو من منتظر موندم تا بیاد بیرون وقتی در باز شد من دیدم که صاحب مجلس یعنی ساحل خانوم اون تو بودن وقتی اومد بیرون ما چند ثانیه داشتیم همو نگاه میکردیم که برشت به من گفت : -ببین من دارم میرم اما میخوام همچنان با تو رابطه داشته باشم -من که از خدام بود چون وقتی اون هیکله نازشو میدیدم واقعا حالی به حولی میشدم بهش گفتم : -ساحل خانوم بنده نوازی میکنین من از خدامه تو ماله من باشی -باشه پس من رسیدم اونجا باهات تماس میگیرم و شمارمو بهت میگم -باشه واقعا خوشحالم کردی بعد من رفتم تو و اونم اومد بیرون تو همین حین شونشو زد به من منم دستمو زدم به دستاش وای چه گرم و لطیف بود من برگشتم بیرون اومدم و سر جام نشستم بعد چند دقیقه ساحل اومد دستمو گرفت و گفت : -پاشو با هم برقسیم وای خدا انگار دنیار بهم داده بودن رقصیدن با همچین جیگری ….. باید بگم تا اون موقع هیچ دختر و پسری تو رقص جلو من کم میاوردن تو هر تور رقص :تکنو/بندری/عربی/بابا کرم و … (البته بچه ها اینو به حسابه چیز بودن نزارنا ) خلاصه منی که تا حالا کم نیاورده بودم جلو ساحل کم اورده بودم لا مذهب چنان قری به کمرش میداد که ادم خشک خشک ابش میومد بالاخره اون شبه رویایی تموم شد و ما با ساحل خدا حافظی کردیم تو راه همیه فکرم پیشه اون بود شب هم خوابم نبرد فرداش ساحل رفت بغض سختی تو گلوم بود که نمیترکید شب ساحل به قولش عمل کرد و زنگ زد : -الو بله -الو عماد…. عماد سلام -سلام خانومی….رسیدن به خیر -خوبی -اره عزیزم – تو چتوری … راحت سفر کردی -ای بد نبود -عماد شمارمو یاد داشت کن من نمیتونم زیاد حرف بزنم -باشه باشه بگو -00336741…… -باشه مرسی -زود زود زنگ بزنیا -باشه حتما -خدا حافظ -خدافظ از اون به بعد من شروع کردم به زنگ زدن با هم کلی حرف میزدیم میخندیدیم گریه میکردیم و …. معمولا شبا ساعت 3/4 بهش زنگ میزدم اونم بدونه کارت تلفن یه شب خیلی حشری شده بودم نمیدونستم چی کار کنم تلفن کردم به ساحل گفتم بلکه بتونم با اون یه حالی بکنم….. اما مگه میشد من بهش چی بگم اخه هر چی فکر میکردم بدتر نا امید میشدم گرمه صحبت بودیم که دیگه کیرم داشت شرتمو پاره میکرد هر چی اومدم بهش بگم چه حالی دارم نمیشد میترسیدم نا راحت بشه و دوستیمون به هم بخوره تو همین گیرو داد گفتم از طریقه شوخی وارد شم بعده چنتا جک سکسی بهش گفتم : -ساحل -بله -ساحل میای سکس تل کنیم (البته نه به این اسونی که اینجا گفتم) -چی -سکس تل اره سکس تل میای یه کم خندید بعد گفت اره -تا گفت اره گفتم چی تنته {بعدها ساحل از این حرفه من به عنوانه یه خاطره خوب یاد کرد که تا بهم گفت اره منم نه ورداشتم نه گذاشتم گفتم چی تنته } -گفت : یه تاپ با شلوارک همون مینی جوپ -درشون بیار -باشه -گرمایه بدنشو احساس میکردم بهش گفتم ساحل ؟ -بله -من دوست دارم میخوامت -منم میخوامت عزیزم -یه لب میدی -بیا لبایه من ماله تو -احساسه عجیبی بود حس میکردم واقعا لباش رو لبامه بعد چند دقیقه گفتم ساحل دستم رو سینه هاته دیدم هیچی نمیگه گفتم دارم سینتو میمکم اونم میگفت باشه ا….ه احساس میکردم سینه هاش تو دهنمه ساحل دارم نوک سینتو با نوکه زبونم میمالم میخوام همشو بخورم… -من متعلق به تو ام بخور عزیزم من پشته تلفن ملچ مولوچ میکردم گفتم دارم میام پایین تر میخوام کستو بخورم اوووووم دارم از بالا تا پایینشو میلیسم -اه ا…..ه اروم تر با نوکه زبونم دارم لاشو میخورم قشنگ از بالا تا پایین و بر عکس لبامو میزارم رو کست و هر چی اون تو هستو میک میزنم میکشم بیرون اوووووف تو این حال چشمامونو میبستیم و به یه سکس واقعی فکر میکردیم بعد بهش گفتم میخوای ساک بزنی گفت : -بدم نمیاد -گفتم پس بخور -اونم شروع کرد به گفتن و خوردن چنان اه اوه میکرد که انگاری واقعا داشت ساک میزد -دارم میخورم نوکشو لیس میزنم تند تند میخورم -اخ تا تشو بخور همش ماله تو خب این قسمتو کوتاه میکنم ( سکس میکردیم و تقریبا ارضا میشدیم) من واقعا دوسش داشتم همیشه با هم کلی حرف میزدیم و مسه همه حتی قهر میکردیم و
…. تابستون سال 81 یعنی 10 تیر روزی که روزه تولدشم بود ساحل قرار شده بود بیاد ایران خیلی خوشحال بودم چون هم میتونستم ببینمش و هم اینکه دیگه رومون به هم باز شده بود و من میدونستم میتونیم با هم
Real Sex داشته باشیم . از روزه قبل خودمو اماده کردم از هر لحاظ اماده اومدنش بودم نمیدونم اون روز چرا تا شب بشه انقد طول کشید.به هر حال شب شد ساعت 12 پرواز میشست منم مشتی تریپ زده بودم یه دست لباس رسمی و با کلاس خلاصه رفتم فرودگاه مامانش / داداشش/ خواهرش/داییش/خاله و شوهر خالشم اومده بودن همه منتظر ماندیم ….. بالاخره عشق من اومد واییییی عجب چیزی شده بود ابو هوا بهش ساخته بود وای موهایه طلایی عجب گوشتی معرکه شده بود هر چی بگم کم گفتم اومد اما هنوز منو ندیده بود بعده احوال پرسی و ماچو بوسه با مامانش و بقیه راه افتاد که بره فکر کرده بود من نیومده بودم که یهو مامانش گفت : -ساحل حواست کجاس عماد اونجاست =====> ساحل همونتوری که 2 تا کیفش دستش بود برگشت و منو دید 2 تا کیفی که دستش بود از دستاش افتاد و دوید طرفه من ظرفه 3 سوت دیدم تو بغله یکیم ساحل حسابی بغلم کرده بود و منو میفشرد و گریه میکرد منم بغلش کردم و بهش میگفتم اروم باش عزیزم و سرشو ناز میکردم بعد از من جدا شدو رفت به منم گفت با داداششو داییش بیام خونشون منم گفتم باشه اونا با یه ماشین رفتنو ما هم با یه ماشین رسیدیم دره خونه ما زودتر رسیدیم اونام رسیدن بعد گوسفندیو که از قبل اماده کرده بودن رو جلوش قربونی کردن اونم انگشته نازشو زد تو خونه گوسفنده و زد به پیشونیش بعد همه رفتن تو مشغول رقصیدن بودن همه اما من عین بچه ها یه گوشه نشسته بودم یواش یواش داشتن بساط شام رو اماده میکردن دیگه همه سر و صدا ها خوابید تو تمامه این مدت ساحل به من نگاه میکرد و لبخند ملیح و عاشق کشی به من میکرد شام اماده شده بود همه دوره میز نشستن منم نشستم اما تو دلم غوغا بود میل هیچیو نداشتم همه شروع کردن اما من دست به هیچی نزدم همه میگفتن بخور اما من فقط نگاه میکردم نگاهم فقط به خوردن و لبهایه ساحل بود. همه غذاشونو خوردن و یواش یواش رفتن خوابیدن . فرزام داداشه ساحل واسه من یکی از شلواراشو اورد که مثلا راحت باشم.اما اون شلوار واسه من گنده تر بود و هی از پام می افتاد و همه و مخصوصا ساحل مسخرم میکردن خلاصه من کش شلوار رو گره زدم اما فایده نداشت بازم می افتاد.همه رفته بودن .سکوت همه جا فریاد میزد.من مونده بودم و اون خانوم خوشکله مامانش و خواهرش تو اتاق مامانش بودن/فرزام و داییش تو حال خوابشون برده بود//خالش و شوهر خالش و کوچولوشون هم تو اتاق سابق ساحل و فعلیه داداشش من و ساحل هم تو حال بودیم و با هم حرف میزدیم که یه دفعه ساحل گفت : -پاشو بریم اشپز خونه من گشنمه -من با تعجب زیاد گفتم : تو که همین الان این همه غذا خوردی -خوب بازم گشنم شد پاشو بریم تو همین حال دیدم که دستم گرفت بلندم کرد و منو با خودش برد اشپز خونه رفت سر یخچال و گاز یه بشقاب پره برنج و مرغ کشید و سالاد و ماست … شروع کرد به خوردن منم نگاش میکردم بعده چند دقیقه یه قاشق برنج گرفت روشم یه کم مرغ گذاشت و گفت : -بیا بخور -نه ساحل نمیتونم اصلا اشتها ندارم -میگم بخور -نه نمیتونم بعد خودش قاشق رو گذاشت تو دهنش یه کم جویید بعد چونه منو گرفت و کشید جلو…. لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن هر چی غذا تو دهنش بود میومد تو دهنه من تا حالا هیچ غذایی به خوش مزگی اون غذا نبود دیگه تو حاله خودم نبودم شروع کردم به خوردن لباش همینطور لبایه همو میخوردیم زبونمو حلقه میکردمو زبونش رو میخوردم وای چه حسه عجیبی بود ساحل قلبش تند تند میزد دستمو بردم رو سینه هاش همینتور که لبامون رویه هم بود شروع کردم به مالوندنه سینه هاش واااییییی چه سینه هایه نرمی همینتور میمالوندمدستمو از زیر بردم زیره لباسش قلبم داشت تند میزد با نوکه انگشتم نوکه سینشو میمالوندم دیگه تو حاله خودش نبود لباسشو در اوردم یه سوتین عجیب /قشنگ به رنگه کرم تنش بود از رویه سوتین سینه هاشو میمالوندم و می بو سیدم کیرم حسابی شق کرده بود داشتم از گرما میمردم که ساحل همه لباسامو در اورد منم دامنشو یواش یواش کشیدم پایین حالا فقط شرت و کرستش تنش بود چه تنه سفیدی شرو کردم رونه پاشو خوردنبا یه دستم سینشو میمالوندم با یه دستمم میکشیدم رو کسش و دایم پاهاشو میبوسیدم و رونشو لیس میزدم با دستاش موهایه منو گرفت و سرمو کشید بالا و گذاشت رو کسش منم خواستشو اجرا کردم من شرتشو اروم از پاش در اوردم و اونم همزمان سوتینشو باز کرد . حالا دیگه وقتش شده بود من داشتم کسه نازشو نگاه میکردم که یهو شکمشو اورد بالا منم دستامو انداختم زیره کونش و بالا نگهش داشتم اروم سرمو اوردم پایین 2 تا بوس به وسط کسش زدم و شروع کردم به لیسیدناول اروم شروع کردم و اون اروم میخندید اما خوردنو تند تر کردم حالا دیگه از گرما به خودش میپیچید خیلی داغ شده بود هم خودش هم کسش . دستشو میذاشت رو سرم و محکم فشار میداد رو کسش وای که چه کسه سفید و بی مویی تند تند واسش لیس میزدم خیلی حال کرده بود بلند شدم اونم نشست رو زانوهاش کیرمو گرفت تو دستش یه کم مالوند بعد گذاشت تو دهنش اول جلو عقب نمی کرد همونتور که تو دهنش بود با زبوش میکشید به کیرم اه اخ که چه حالی میدا
شروع کرد به ساک زدن همیه کیرمو میکرد تو دهنش و در میاورد با زبونش از نوکه کیرم تا تخمامو لیس میزد رفت بین پاهام و شروع کرد از پایین خوردن تخمامو میکرد تو دهنش بعد افتادم روش باز لباشو خوردم… حالا دیگه هم من هم اون کاملا حشری شده بودیم با یه دست ته کیرمو گرفته بودم و بهش گفتم برگرد میخوام بکنمت اما اون کسشو نشون داد با نگاش میگفت کیرتو بکن تو کسم بهش گفتم مطمینی گفت : -بهت گفته بودم من از تو بچه میخوام یه بچه میخوام که خون تو توو رگهاش باشه **اره راست میگفت همیشه بهم میگفت من از تو یه بچه میخوام میگفت اسمشم میخوام بزارم مجید اما من فکر میکردم شوخی میکونه اما الان اومده بود که حرفشو بهم ثابت کنه** یه لبخند رضایت زد و چشماشو بست .من هم خواستشو رد نکردم.سر کیرمو مالوندم به چوچولش یه کم با انگشت بازش کردم یه تف زدم به سر کیرم یه تفم انداختم رو کس اون سر کیرم اروم کردم تو کسش خیلی تنگ بود خیلیم داغ !! در اوردم و با یه فشاره دیگه کیرمو کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن واسه اینکه صداش در نیاد انگشتمو کردم تو دهنش من دیوونه شده بودم داشتم جرش میدادم اشکش در اومده بود اما رضایت تمومه وجودشو گرفته بود منم تند تند کیرمو میکردم تو در میاوردم بعد که کاملا کسش خیس شده بود کیرمو در اوردم و از پشت مالیدم به کونش پاهاشو وا کردم و 3 چاف کیرمو کردم تو کونش یه اخ بلند گفت و تقریبا بی هوش شد منم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت ابم میومد اونم فهمید سریع برگشت و گفت بریز تو کسم منم بدونه هیچ حرفی با 2 تا کف دستی تمامه ابمو ریختم تو کسش اونم حسابی با دستش کیر من و کس خودشو میمالوند حسابی حال کرده بودیم و به ار گاسم رسیده بودیم .چند تا لب از هم گرفتیم و لباسامونو تنه هم کردیم و رفتیم بخوابیم که فهمیدیم ساعت 7 صبحه من لباسایه خودمو پوشیدم اماده رفتن شدم اونم بدرقم میکرد تو را پله دستمو گرفت و گفت : -به خاطر همه چی ممنون منم شونهاشو گرفتم و گفتم : -دوست دارم و میخوامت یه کم به هم نگاه کردیم و لبامونو نزدیک کردیم و یه لبه داغ از هم گرفتیم بعد خدافظی کردیم و من رفتم اما رفتن هماناو
……….. وقتی رسیدم خونه دوش گرفتم یه کم دراز کشیدم و به اون شبه رویایی فکر میکردم.حدوده ساعت11 صبح زنگ زدم بهش اما مامانش ور داشت و گفت ساحل در دسترس نیست یعنی خونس اما مهمون داره … از ساعت 11 صبح 1 ساعت به 1 ساعت زنگ زدم تا با ساحل حرف بزنم اما نشد تا ساعت 11 شب !!!! ساعت 11 وقتی زنگ زدم : -الو ساحل سلام کجایی تو بابا !!؟؟ -سلام ا…………….ه چی میگی بابا چقدر زنگ میزنی -من با تعجب گفتم مگه چی شده ؟ -گفت من امروز سور پرایز شدم – د چی شده مگه ؟ -مانیو سیا اومدن پیشم -اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد (من مانی و سیا رو خوب میشناختم ) -با عصبانیت بهش گفتم Ok امشب با مانیو سیا بخواب -bye و گوشیو قطع کردم اونم دیگه زنگ نزد بی معرفت مثله اینکه منو به خاطر همون بچه میخواست ! خلاصه دیگه باهاش رابطه نداشتم تا چند روز پیش که فهمیدم ازدواج کرده اول نا را حت شدم اما بعد دعا کردم خوشبخت بشه دوستی با اون واسه من چند تا ضرر به همراه داشت : 1-پول تلفن 1 ملیون و 500 هزار تومان که هنوز دارم با هاش دستو پنجه نرم میکنم و به مشکل خوردم 2-از دست دادن یه خوشگلی مثله اون 3-شق موندنه کیرم زمانی که یاده کس نازش می افتادم به هر حال اینم داستانه من البته فهمیدم که ساحل کرج زندگی میکونه دوست دارم بدونم الان مجید ما رو دسته شوهرش شاشیده یا نه… ها ها ها ها بچه ها از همتون ممنون امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه اینتوره بگید تا بازم واستون بنویسم یه چیز دیگه منو ببخشید اگه بد شده این اولین نوشتم بود به خوبیه خودتون «SoRrY» اها یه چیز دیگه فارسی تایپ کردن واسه من خیلی خسته کننده بود چون من همیشه لاتین تایپ کردم چشمام واقعا درد گرفت تا تمومش کردم اما واسه اینکه شما راحت باشین این سختی رو به جون خریدم همتونو دوست دارم حتی ساحل عزیزمو

 

ژانویه 1, 2008 at 9:42 ق.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین نوشته‌های تازه‌تر


Blog Stats

  • 14,086,521 hits

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 863 مشترک دیگر بپیوندید