مامانم و پسر عمه ام

فوریه 6, 2008 at 9:16 ق.ظ. بیان دیدگاه


مامانم و پسر عمه ام

زنگ آخر معلم نداشتيم و زود تر تعطيلمون كردن.
يكي دو تا از دوستام گفتن بيا بريم فوتبال ولي من چون شب قبلش دير خوابيده بودم و خيلي خوابم ميومد نرفتم و رفتم خونه كه تا مدرسه پنج دقيقه بيشتر راه نبود.
رسيدم خونه و درو باز كردم و از پله ها رفتم بالا و رسيدم دم در خونه.
كفش مردونه دم در توجهمو جلب كرد به خصوص كه مال بابام نبود. آروم كليد انداختم و رفتم تو… اومدم مامانمو صدا كنم كه ديدم يه صداهايي از تو اتاق خواب مياد… صدايي مثل آه و ناله… كيفمو گذاشتم رو زمين و آروم رفتم سمت اتاق خواب… در اتاقباز بود و من پشت ديوار خودمو مخفي كردم تا بتونم ببينم چه خبره.             
واي خداي من… چي ميديدم؟                                                 .
مامانم لخت رو مبل دراز كشيده بود و حميد پسر عمه ام سرش لاي پاهاي مامانم بود و داشت كسشو ميخورد… خيلي حشري شده بودم… مامانمم كه همينطور داشت آه و اووه ميكرد… پسر عمه ام كه ده دوازده سالي از من بزرگتر بود خيلي خونهء ما رفت و آمد داشت اما نميدونستم كه با مادرم رابطه داره… حالا داشتم ميديدم كه از جاش بلند شد و پيرهن و شلوارشو درآورد و با شرت ايستاد جلو مامانم.      
مامانم گفت چرا اينو در نمياري؟ چرا اصل كاري رو در نمياري؟
اونم جواب داد: اصل كاري رو خودت بايد در بياري زن دايي!                              
مامانم بلند شد و رو مبل نشست و دستشو برد سمت شرت پسر عمه م… باورم نميشد كه ما            مانم دست به كير حميد بزنه. ولي داشتم ميديدم كه كير شل و آويزون حميد رو از لاي شرتش درآورد و شروع كرد باهاش ور رفتن و گاهي هم دستشو خيس ميكرد و دوباره با كيرش ور ميرفت… بعد يهو كير حميد رو ديدم كه داره بزرگ و بزرگ تر ميشه
مامانم گفت آها… اينجوري خوبه! و كير حميد و كرد تو دهنش و شروع كرد سرشو عقب جلو كردن و ساك زدن… حميد هم سرشو ميبرد عقب و هر چند ثانيه يه بار يه آهي از روي لذت ميكشيد… مامان من داشت كير پسر عمه م رو ميخورد؟                                                 .
باور كردني نبود. خلاصه بعد از يه مقدار ساك زدن حميد كيرشو گرفت تو دستشو شرتشو درآورد و رفت رو مبل و پاهاي مامانمو داد بالا… واااي… حالا ميتونستم كس مامانمو خوب خوب ببينم… هميشه آرزو داشتم يه بار از نزديك بتونم كس مامانمو ببينم… چند بار هم از كنار حموم سعي كردم ديد بزنم ولي نشده بود… اما حالا ميتونستم ببينم و حتي ببينم كه حميد چطوري داره كيرشو رو كس مامانم بازي ميده… حميد خيلي جدي كيرشو گرفته بود و دم سوراخ مامانم گذاشته بود و داشت بازي ميكرد… كيرشو نميكرد تو ولي روي كس مامانم ميمالوند و مامانم رو حسابي حشري ميكرد.   
منم خيلي حشري شده بودم و كيرم راست راست شده بود و نميدونستم بايد چيكار كنم… حميد كيرشو يهو كرد تو كس مامانمو صداي جيغ كوچيك مامانم منو به خودم آورد. ميديدم كه كير حميد همينطور داره ميره تو كس مامانمو مياد بيرون و هر دوشون دارن آه و اووه ميكنن و حال ميكنن.               
يه مدت كه گذشت حميد كيرشو از تو كس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند و از پشت كيرشو گذاشت دم كون مامانم و گفت الان ديگه ميخوام پارت كنم!                         
من ترس برم داشته بود كه نكنه واقعاً بخواد مامانمو اذيت كنه… ولي شنيدم كه مامانم ميگه: آره… تا ته بكن تو كونم… جرم بده… با اون كير كلفتت جرم بده                                   .
اين بود كه خيالم راحت شد!               
حميد هم آروم آروم كيرشو ميكرد تو كون مامانم و مامانم هم ها يه آه ميگفت و ساكت ميشد و بعد دوباره با يه ذره فشار كير حميد دوباره احساس درد ميكرد و باز ساكت ميشد. چند دقيهقه طول كشيد تا كون تنگ مامانم كير گندهِ حميد رو تو خودش جا بده و وقتي كه كير حميد تا دسته رفت تو حركت عقب جلوي كون حميد بهم فهموند كه تلمبه زدن شروع شده… مامانم خيلي آروم ناله ميكرد و معلوم بود كه داره كيف ميكنه… ميگفت: آها… بكن… تو بلدي بكنيمردم كير داييتو بكنم تو كونم نرفت… كونمو نميخواد                                                               .
حميد هم با يه صداي سكسي گفت:                              
قربون اين كون تنگت برم…    جووووووووووووووووووووووووووووووووون
من دستم رو كيرم بود و داشتم باهاش ور ميرفتم… اونا هم سرعت كارشون بيشتر شده بود و داشتن داد و هوار ميكردن… فهميدم كه آب حميد داره مياد
مامانم داد ميزد: آبتو بريز تو كونم… ميخوام تا خود روده هام حسش كنم… آبداغتو ميخوام تو كونم بريزي……………………………………………………..
حميد هم محكم و محكم تر كيرشو فشار ميداد و مامانمو ميكرد و ميكرد تا اينكه يهو صداي اونم بلند شد و فهميدم كه آبش داره مياد… هر بار كه فشار ميداد و معلوم بود داره آبشو ميريزه تو كون مامان، مامانم هم يه جيغ بلند ميزد… معلوم بود كه حسابي داره حال ميكنه
منم فهميدم كه الانه كه كارشون تموم بشه و بيان بيرون و منو ببينن… اين بود كه آروم از اونجا اومدم تو هال و از خونه زدم بيرون… بعد از يكي دو ساعت كه تو خيابونا خودم رو الاف كرده بودم اومدم خونه… مامانم تا منو ديد اومد و گفت: ناهار برات بكشم؟
مونده بودم چي بگم… قيافه ش رو داشتم ميديدم و با خودم ميگفتم «يعني اين همونيه كه الان داشت به پسر عمه ام كس ميداد؟« 

Entry filed under: داستان های خانوادگی و فامیلی. Tags: .

کون به جای کس مانتوی چسبان منشی شرکت من

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Blog Stats

  • 14,465,452 hits

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 869 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: