Posts filed under ‘داستان های خانوادگی و فامیلی’

یه سایت خفن س ک س ی

سلام دخترا و اقایون چنده خوبید یا نه ؟
امروز یه سایت خیلی خفن دارم

متاسفانه بازدید کننده های ایران احنمال کم داره که داخل بتونن بشن

چون که این سایت طوری طراحی شده و فیلتر شگن استفاده شده که از داخل ایران نمیشه

اما احتمال وارد شدن نیز وجود داره امتحانش ظرر نداره


اینجا کلیک کنید

فوریه 22, 2008 at 9:00 ق.ظ. 9 دیدگاه

مامانم و پسر عمه ام


مامانم و پسر عمه ام

زنگ آخر معلم نداشتيم و زود تر تعطيلمون كردن.
يكي دو تا از دوستام گفتن بيا بريم فوتبال ولي من چون شب قبلش دير خوابيده بودم و خيلي خوابم ميومد نرفتم و رفتم خونه كه تا مدرسه پنج دقيقه بيشتر راه نبود.
رسيدم خونه و درو باز كردم و از پله ها رفتم بالا و رسيدم دم در خونه.
كفش مردونه دم در توجهمو جلب كرد به خصوص كه مال بابام نبود. آروم كليد انداختم و رفتم تو… اومدم مامانمو صدا كنم كه ديدم يه صداهايي از تو اتاق خواب مياد… صدايي مثل آه و ناله… كيفمو گذاشتم رو زمين و آروم رفتم سمت اتاق خواب… در اتاقباز بود و من پشت ديوار خودمو مخفي كردم تا بتونم ببينم چه خبره.             
واي خداي من… چي ميديدم؟                                                 .
مامانم لخت رو مبل دراز كشيده بود و حميد پسر عمه ام سرش لاي پاهاي مامانم بود و داشت كسشو ميخورد… خيلي حشري شده بودم… مامانمم كه همينطور داشت آه و اووه ميكرد… پسر عمه ام كه ده دوازده سالي از من بزرگتر بود خيلي خونهء ما رفت و آمد داشت اما نميدونستم كه با مادرم رابطه داره… حالا داشتم ميديدم كه از جاش بلند شد و پيرهن و شلوارشو درآورد و با شرت ايستاد جلو مامانم.      
مامانم گفت چرا اينو در نمياري؟ چرا اصل كاري رو در نمياري؟
اونم جواب داد: اصل كاري رو خودت بايد در بياري زن دايي!                              
مامانم بلند شد و رو مبل نشست و دستشو برد سمت شرت پسر عمه م… باورم نميشد كه ما            مانم دست به كير حميد بزنه. ولي داشتم ميديدم كه كير شل و آويزون حميد رو از لاي شرتش درآورد و شروع كرد باهاش ور رفتن و گاهي هم دستشو خيس ميكرد و دوباره با كيرش ور ميرفت… بعد يهو كير حميد رو ديدم كه داره بزرگ و بزرگ تر ميشه
مامانم گفت آها… اينجوري خوبه! و كير حميد و كرد تو دهنش و شروع كرد سرشو عقب جلو كردن و ساك زدن… حميد هم سرشو ميبرد عقب و هر چند ثانيه يه بار يه آهي از روي لذت ميكشيد… مامان من داشت كير پسر عمه م رو ميخورد؟                                                 .
باور كردني نبود. خلاصه بعد از يه مقدار ساك زدن حميد كيرشو گرفت تو دستشو شرتشو درآورد و رفت رو مبل و پاهاي مامانمو داد بالا… واااي… حالا ميتونستم كس مامانمو خوب خوب ببينم… هميشه آرزو داشتم يه بار از نزديك بتونم كس مامانمو ببينم… چند بار هم از كنار حموم سعي كردم ديد بزنم ولي نشده بود… اما حالا ميتونستم ببينم و حتي ببينم كه حميد چطوري داره كيرشو رو كس مامانم بازي ميده… حميد خيلي جدي كيرشو گرفته بود و دم سوراخ مامانم گذاشته بود و داشت بازي ميكرد… كيرشو نميكرد تو ولي روي كس مامانم ميمالوند و مامانم رو حسابي حشري ميكرد.   
منم خيلي حشري شده بودم و كيرم راست راست شده بود و نميدونستم بايد چيكار كنم… حميد كيرشو يهو كرد تو كس مامانمو صداي جيغ كوچيك مامانم منو به خودم آورد. ميديدم كه كير حميد همينطور داره ميره تو كس مامانمو مياد بيرون و هر دوشون دارن آه و اووه ميكنن و حال ميكنن.               
يه مدت كه گذشت حميد كيرشو از تو كس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند و از پشت كيرشو گذاشت دم كون مامانم و گفت الان ديگه ميخوام پارت كنم!                         
من ترس برم داشته بود كه نكنه واقعاً بخواد مامانمو اذيت كنه… ولي شنيدم كه مامانم ميگه: آره… تا ته بكن تو كونم… جرم بده… با اون كير كلفتت جرم بده                                   .
اين بود كه خيالم راحت شد!               
حميد هم آروم آروم كيرشو ميكرد تو كون مامانم و مامانم هم ها يه آه ميگفت و ساكت ميشد و بعد دوباره با يه ذره فشار كير حميد دوباره احساس درد ميكرد و باز ساكت ميشد. چند دقيهقه طول كشيد تا كون تنگ مامانم كير گندهِ حميد رو تو خودش جا بده و وقتي كه كير حميد تا دسته رفت تو حركت عقب جلوي كون حميد بهم فهموند كه تلمبه زدن شروع شده… مامانم خيلي آروم ناله ميكرد و معلوم بود كه داره كيف ميكنه… ميگفت: آها… بكن… تو بلدي بكنيمردم كير داييتو بكنم تو كونم نرفت… كونمو نميخواد                                                               .
حميد هم با يه صداي سكسي گفت:                              
قربون اين كون تنگت برم…    جووووووووووووووووووووووووووووووووون
من دستم رو كيرم بود و داشتم باهاش ور ميرفتم… اونا هم سرعت كارشون بيشتر شده بود و داشتن داد و هوار ميكردن… فهميدم كه آب حميد داره مياد
مامانم داد ميزد: آبتو بريز تو كونم… ميخوام تا خود روده هام حسش كنم… آبداغتو ميخوام تو كونم بريزي……………………………………………………..
حميد هم محكم و محكم تر كيرشو فشار ميداد و مامانمو ميكرد و ميكرد تا اينكه يهو صداي اونم بلند شد و فهميدم كه آبش داره مياد… هر بار كه فشار ميداد و معلوم بود داره آبشو ميريزه تو كون مامان، مامانم هم يه جيغ بلند ميزد… معلوم بود كه حسابي داره حال ميكنه
منم فهميدم كه الانه كه كارشون تموم بشه و بيان بيرون و منو ببينن… اين بود كه آروم از اونجا اومدم تو هال و از خونه زدم بيرون… بعد از يكي دو ساعت كه تو خيابونا خودم رو الاف كرده بودم اومدم خونه… مامانم تا منو ديد اومد و گفت: ناهار برات بكشم؟
مونده بودم چي بگم… قيافه ش رو داشتم ميديدم و با خودم ميگفتم «يعني اين همونيه كه الان داشت به پسر عمه ام كس ميداد؟« 

فوریه 6, 2008 at 9:16 ق.ظ. بیان دیدگاه

سکس غیرعلنی من و مامان

سکس غیرعلنی من و مامان سلام. ماجرای من از اونجايی شروع شد که من تازه کرک و پشمی درآورده بودم وهمش نگام تو کس و کون همسایه ها و فامیلا بود ولی بعد از یه مدت تکراری می شدن و برام اون جذابیت رونداشتن همه جز یه نفر. مامانم! اولا از خودم خجالت می کشیدم که مامانمو دید می زنم ولی خوب این حس اینقدر قوی بود که نمی شد مهارش کرد. بابام از آدمای تقریبا مذهبی بود و این ترس منو چند برابر می کرد ولی مامانم خوشبختانه این جوری نبود ومعمولا تو خونه خیلی راحت می گشت که همینم منو انگولک می کرد. مامانم از بابام 6 سال کوچيک تره و 39 سالشه. یه زن جا افتاده وگوشتی. سینه های بزرگ و نرم 80 با کون و رون تپل که نگاه آدمو خیره می کنه. من که پسرشم نظرم اینه وای به حال بقیه. همیشه وقتی می خواست خم بشه سعی می کردم جلوش باشم و سینه هاشو دید بزنم. این دید زدنها تا حموم واتاق خواب و… ادامه پیدا کرد تا این که مامان فهمید من همیشه دارم سعی می کنم که سینه و کونشو دید بزنم و میرم سروقت لباسای زیرش. یه روز که داشت تو آشپزخونه کار می کرد رفتم سر کمد لباساش. داشتم با شورت مامان ور می رفتم وبو می کردم که یه دفعه مامانم صدام کرد. قلبم داشت مثل گنجشک می زد. اومد جلو. شورت رو از دست من گرفت ولی عصبانی نشد. بعد گفت: چرا این کارو می کنی؟ تو اگه احتیاج داری اونم تو این سن من درک می کنم ولی نمی خوام بچم نسبت به چیزی حریص باشه و همیشه له له چیزی رو بزنه. تو اگه چیزی می خوای می تونی به من بگی. بین خودمون می مونه. من داشتم همین جوری عرق می کردم و سرم رو انداخته بودم پایین. بعد مامان رفت سر کارش. منم رفتم تو اتاقم و تا شب بیرون نیومدم. حتی شام نخوردم و خوابیدم. فردا صبح بی سروصدا رفتم مدرسه. وقتی برگشتم خونه مثل همیشه نبود. مخصوصا مامان. بر خلاف چیزی که فکر می کردم مامان خیلی مهربون تر شده بود. یه تاپ تنگ پوشیده بود با شلوارک که معمولا اینا رو جلوي بابا تو اتاق خواب می پوشید. من کلی تعجب کردم. می دونستم چرا این کارا رو می کنه. می خواست زحمت منو کم کنه و من هر چه قدر می خوام ببینم تا به قول خودش حریص نشم. ولی از برخورد دیروز اصلا حرفی نزد و به روم نیاورد. چند روز اول من خجالت می کشیدم تو روش نگاه کنم ولی کم کم یادم رفت چه گندی زدم و کلی حال می کردم. مامانم هر روز سکسی تر می پوشید. مثلا دیگه زیر تاپ کرست نمی بست تا قشنگ حالت گردی سینش پیدا باشه. دیگه جوری شده بود که وقتی از مدرسه میومدم خونه منتظر یه کار جدید از مامان بودم. یه روز وقتی اومدم خونه دیدم مامان حمومه. من تو اتاق بودم که در حموم باز شد. مامان با شورت و کرست اومد بیرون. ولی مثلا نمی دونست من اومدم یه جیغ کوچیک زد و دوید تو اتاقش. من آب از دهنم راه افتاده بود. سینه هاش داشت کرستو پاره می کرد. وقتی که دوید تا اتاق کون و سینه هاش می پریدن بالا وپایین. شورتش تو او کون و رونای تپل گم شده بود. اون روز تا شب با صحنه ای که دیده بودم 3 بار جق زدم ولی بازم حس می کردم ارضا نشدم. مامان روزها این جوری بود ولی به محض این که بابا میومد می شد همون مامان قبل تا بابا نفهمه. این جریان ادامه داشت تا این که یه روز مامان اومد پیشم و بدون اینکه خجالت بکشه یا روش نشه بهم گفت: سعید جان این اصلا درست نیست که تو روزی چند بار جق می زنی! خیلی ضعیف شدی. چهرت خیلی داغون شده. این کار ارضات نمی کنه. اگرم بکنه خیلی زود گذره. سعی کن خودتو درونی ارضا کنی. منم فقط گوش می کردم. دیگه خجالت نمی کشیدم. مثل یه شاگرد به حرفای معلمم گوش می کردم. فقط بدیش این بود که می گفت این کارو نکن. نمی گفت چه کاری بکنم که تخلیه بشم. منم چیزی نمی گفتم. ولی من کار دیگه نمی تونستم بکنم و با دیدن مامانم که دیگه یه جورايی خودشو در اختیار من گذاشته بود که راحت دید بزنمش فقط می تونستم به یادش جق بزنم. مامانم می خواست کمکم کنه ولی خودشم نمی دونست چه جوری. تا این که چند ماهی گذشت. مامان دیگه این کارا براش عادی شده بود وبعضی وقتا حتی با شورت و کرست می رفت حموم یا همون جوری میومد بیرون. تا این که مامان پا درد شدید گرفت… پشت رون راستش که من می میرم براش درد شدیدی گرفته بود. وقتی رفت دکتر، دكتر گفت: که اسپاسم ماهیچه گرفتین (گرفتگی شدید عضله). یه سری دارو بهش داده بود که اثری نکرد. پیش چند تا دکتردیگه رفت که بهش گفتن بهترین کار اینه که روزی سی دقیقه با آب گرم و یه پماد خاص مالش داده بشه. چند روزی مینا خانم زن همسایمون این کارو براش می کرد ولی بعدش بهونه می آورد که کار دارم و ازاین حرفا. بابامم که نبود. پس موند فقط من. وای که چه حالی کردم وقتی مامان از رو ناچاری بهم گفت: سعید کسی نیست باید خودت زحمتشو بکشی. منم با کمال میل قبول کردم و همچین چشم گفتم که مامان تا حالا از من نشنیده بود. یعد مامان رفت حموم و یه چند دقیقه بعد منو صدا کرد که برم برا کمک. دیدم مامان تشک طبی اش رو پهن کرده و با یه تاپ و شورت به شکم خوابیده کف حموم. تا این صحنه رو دیدم دلم خالی شد. هیچ عجله نداشتم. مثل همیشه چون می دونستم مامان حالا حالا ها از جاش بلند نمي شه. داشتم همین جوری نگاه می کردم که کیرم راست شد. مامانم صداش دراومد. گفت: معلومه چی کار می کنی؟ زود باش دیگه. منم زود کیرمو جمع وجور کردم. نشستم کنار مامان. گفتم: حالا باید چی کار کنم؟ گفت: این پماد رو بگیر و آروم بمالش به پام. فقط آروم وبی عجله. معلوم بود مینا خانم با بی حوصلگی این کارو کرده و مامانم اذیت شده. منم گفتم: همچین بمالم که حال کنی. مامان گفت: ببینیم و تعریف کنیم. منم شروع کردم. تا دستم خورد به رونای نرم و گوشتی مامان انگار تو ابرا بودم ولی کیرم داشت مي ترکید. خیلی آروم از بالا به پايین دستمو می کشیدم رو پای مامان. گفتم: چطوره؟ مامان خیلی راضی بود. یه خورده قربون صدقم رفت و به مینا خانم فحش داد. بعد از ده دقیقه دیگه دیدم صدای مامان نمیاد. فکر كنم یه جورايي خوابش برده بود. منم با یه دست رون مامانو می مالیدم با یه دست کیرمو. انقدر این کارو کردم تا آبم ریخت تو شورتم. دیگه جون نداشتم. به مامان گفتم: کافیه؟ اونم سرشو به نشون رضایت تکون داد. منم رفتم بيرون. بعد مامان اومد بیرون و ازم تشکر کرد. گفت: از این به بعد همیشه خودت زحمتشو بکش. منم کلی حال کردم. تا شب همش اون صحنه ها جلو چشام بود و منتظر فردا. بالاخره فردا رسید و مامان رفت حموم که منو صدا کنه. وقتی رفتم تو دیدم با همون لباساس ولی این بار شورتش خیس خیس بود و کامل خوابیده بود رو کونش. شورتش سفید بود. وقتی خیس شده بود تقریبا بی رنگ شده بود. انگار که مامان کون لخت جلوم خوابیده بود. خودشم فهمید که خیلی نظرمو جلب کرده ولی چیزی نگفت. تو دلم می گفتم: از یه طرف میگه جق نزن از این طرف با من این جوری می کنه. منم کارمو شروع کردم و یه باردیگه آبم اومد. یه هفته گذشت. منم هر روز این کارو تکرار می کردم. دیگه پای مامان خوب شده بود. از راه رفتنش معلوم بود. ولی ما هرروز ادامه می دادیم. تا این که یه روز مامان گفت: سعید خیلی خوب ماساژ میدی. امروز کل پشتمو بمال. منم بدون مکث شروع کردم با هر دستم یکی از روناشو می مالیدم. بعد گفت: بسه دیگه پوستش کنده شد. بیا بالاتر.اومدم کونشو بمالم که گفت: اونجا رو نگفتم که شیطون. کمرمو گفتم. بعد تاپشو درآورد و گفت: لباستو در بیار که خیس نشه و بشین رو باسنم و کمرمو بمال. وای که با چه سرعتی حرفاشو گوش می کردم. نشستم رو کون مامان و شروع کردم. نرم ترین چیزی بود که تا اون موقع لمس می کردم. یه خورده که ادامه دادم ناله های مامان بلند شد. بعد گفت: اگه بند سوتین اذیت می کنه بازش کن. منم همین کارو کردم. همش تو دلم می گفتم اگه الان بلند بشه من چه خواهم دید. کیرم داشت پوستش رو پاره می کرد. منم سعی می کردم مامان نفهمه ولی با حرکتای من رو پشتش چند باری حسش کرد ولی چیزی نگفت. منم پررو ترشدم. دیگه به جای این که دستمو دراز کنم کمرمو خم و راست مي کردم که کیرم مالیده شه به کون مامان. تا این که آبم اومد. از تکونایي که من خوردم و نفس نفس زدنام مطمئنم مامان فهمید که چی شده ولی بازم چیزی نگفت. انگارمنتظر همین بود. بعد گفت: برای امروزکافیه. برو منم یه دوش می گیرم میام. منم زود اومدم بیرون که مامان کیرم وشورت خیسم رو نبینه. چند روزی هم این جوری گذشت تا این که مامان راحتی رو به آخر رسوند یعنی وقتی این بار رفتم حموم دیدم لخت لخت به شکم خوابیده. تا دید من بازم خشکم زده گفت: تو هم لخت شو که لباست خیس نشه. شورتتم در بیار. من که بر نمی گردم. منم لخت شدم. نشستم رو باسن مامان که پشتشو بمالم با اولین حرکتم که کیر لختم کشیده شد به چاک کون مامان ، من نفسم بند اومد. مامانم خودشو جمع کرد ولی بازم هیچی نگفت و عادی برخورد کرد. این بار خیلی زود تر آبم اومد ریخت لای کون مامان. بعد مامان دوباره همون حرف رو تکرار کرد و منم اومدم بیرون. وقتی مامان دوش گرفتنش تموم شد بازم خیلی عادی برخورد می کرد. انگار نه انگار که من آبمو رو پشتش خالی کرده بودم. چند روز بعد وقتی داشتم همون کارهمیشگیم رو تکرار می کردم دیگه فکر نمی کردم راحتی ما بیشتر ازاین بشه که مامان بهم گفت: کافیه. می خوام بخوابی روم و تمام وزنتو بندازی رو من تا خستگیم در بیاد. نمی دونستم باید چی کار کنم. همین جوری مونده بودم که مامان گفت: زود باش دیگه. تو که این قدر خنگ نبودی. منم خوابیدم رو مامان. حالا دیگه کیرم فقط به کون مامان برخورد نمی کرد بلکه کاملا کیرم لای کون مامان بود. انقدر بزرگ و نرم بود که کیرم گم شده بود تو. هردو داغ شده بودیم. بعد مامان گفت: این جوری خوب نیست. فشار کمه. خودتو یه کم بلند کن بعد به بدن من فشار بیار. زود باش. منم همین کارو کردم ولی تا خودمو کمی بالا کشیدم کیرم افتاد لای پای مامان و وقتی دوباره وزنمو انداختم رو مامان کیرم رفت لای پای مامانم. اونم گفت: این جوری بهتره. ادامه بده. در واقع من داشتم تلمبه می زدم. مامانم پاهاشو به هم فشار می داد تا مسیر کیرم تنگ تر بشه. منم کیرمو می مالیدم به کس مامان. باورم نمي شد که دارم چی کار می کنم! پیش آب کیرم و آب کس مامان کارمونو لذت بخش تر می کرد. من سرم روی کتف مامان بود و تندتند نفس مي کشیدم. مامان خیلی آروم ناله می کرد ولی صداش به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه آبم اومد و ریخت رو کس مامان. من بی حال افتادم رو مامان. نا نداشتم که بلند بشم. بعد در گوش مامان گفتم: خیلی دوست دارم و رفتم بیرون. مثل همیشه انگار نه انگاراتفاقی افتاده. با خودم فکر می کردم اگه همین جوری پیش بره تا چند روز دیگه می تونم کس و کون مامانو بکنم ولی دفعه بعد که رو مامان خوابیده بودم دیگه پررو شده بودم. کیرموگذاشتم دم کس مامان که یه دفعه مامان خودشو مثل سنگ سفت کرد و نذاشت بکنم تو. فهمیدم که زیاده روی کردم. در گوشش گفتم: ببخشید. اونم دوباره شل شد. منم کیرمو کردم لاپای مامان و انقدر عقب و جلو کردم تا آبم اومد و رفتم بیرون. وقتی مامان اومد بیرون بهم گفت: پام دیگه خوب شده ولی چون خیلی خوب ماساژ میدی هفته اي یه بار بیا ماساژم بده به شرط این که دیگه ازاون کارا نکنی. (جق زدن) منم گفتم: چشم. در واقع مامانم خودشو در اختیار من گذاشته بود تا من خودمو خالی کنم. البته کاملا کنترل شده. طوری که حتی یه بارم تو صورتم نگاه نمی کرد وقتی من پشتش بودم تا رابطمون از حد خارج نشه و رومون به هم باز نشه. ماساژهای مامان تا سال پیش که من با یه دخترخانم به اسم ندا نامزد کردم ادامه داشت تا این که مامان بهم گفت: حالا دیگه ندا احتیاج به ماساژ داره. منم بوسیدمش و ازش به خاطر این همه لطف که تو این سالها به من کرده بود ازش تشکرکردم. خوش باشید

فوریه 4, 2008 at 9:40 ق.ظ. بیان دیدگاه

ادامه جریان صابر و زن داداش

ادامه جریان صابر و زن داداش

اول آروم نشستم و لبامو گذاشتم رو لباش و تا جایی که تونستم لباشو خوردم و ازش لب گرفتمو بهش لب دادم وای که چه لبای خوشمزه ای داشت اصلا دلم نمی خواست اونا رو ول کنم ولی بعد از کلی لب گرفتن رفتم سراغ گوشش و اونم تا جایی که میتونستم لیس زدم حالا دیگه کم کم داشت صداش در می اومد و همین منو بیشتر تحریکم میکرد همین جوری من خوردم و لذت میبردم تا اومدم پاینتر تا به سینه هاش رسیدم بعد از اینکه کمی از رو لباساش باهاشون بازی کردم بهش گفتم بلند شو می خوام لباساتو در بیارم و آروم تابشو از تنش در آوردم اخ که چه لذتی داشت در آوردن لباش کسی که مدتها بود تو آتیش عشقش و دیدن اون بدن ناز و ترنجش می سوختم ……………………………………………………………..
خلاصه بدنش همونجوری بود که تو رویاهام بود به همون سفیدی و لطافت و زیبایی تا سینه هاشو دیدم عین تشنه که مدتها آب نخورده بود شروع کردم به خوردنشون چقده هم لذیذ بودن بغلش کردم خوابوندمش روی تخت والان نخور کی بخور اونم دیگه تحریک شده بود و هر چی می خواست خودشو کنترل کنه نمی تونست و صداش بود که لحظه به لحظه بلند و بلند تر می شد و تقریبا دیگه داشت داد میزد و منم اومدم پاینتر تا رسیدم به نافش اونجا هم کمی مکث کردم کم کم رسیدم به شلوارکش دستمو بردم زیرش وای چه حرارتی پاهاشو دادم بالا و شلوار و شرتشو از پاش در آوردم یه بوسه زدم رو کوسش چه کوس تپل و گوشتی داشت چه چوجول ناز و مامانی وای خدای من عین وحشی های کوس ندیده شروع کردم به خوردن که دیدم نگار با خنده گفت چته هول کردی آروم همش مال خودته گفتم می دونم ولی می ترسم تموم بشه و شروع کردم به خوردن چه عطری داشت وای که تا آخر عمرم اون عطر اولیش تو مشامم می مونه چوجولش داغ داغ بود و فکر می کردم که تو کوسش چقدر داغه خلاصه من می خوردم با ولع هم می خوردم و صدای نگار هم دیگه تو اتاق پیچیده بود و یه ریز با صدای لرزون حرف میزد و منو به خوردن بیشتر بشویق میکرد: بخور بخور همشو بخور ایییییی صابر میخوام با کوس بیام تو دهنت
و من هم تند تند میخوردم و از اینکه اون خوشش اومده بود خوشحال بودم و همه تجاربی را که در طی این چند ساله به دست اورده بودم رو کوس نگارم داشتم پیاده میکردم و می دونستم اگر از سکس با من خوشش بیاد امکان اینیکه دفعات بعدی هم تو کار باشه زیاده تو همین فکرا بودم که متوجه شدم داره ارضا میشه و بعده چن لحظه به نهایت لذت رسید و اورگاسم شد جاهامونو با هم عوض کردیم وآروم کیر شق کرده منو تو دهنش کرد و با مهارت عجیبی که فقط مخصوص خودش بود شروع کرد به خوردن واقعا تو کارش خبره بود بعد از چند دقیقه ساک زدن گفتم کافیه و به پشت خوابوندمش و کیرم رو که الان دیگه خیس خیس بود کردم تو کوسش اول یه اخ بلند گفت و بعد چشاشو بست و رفت تو حس هی اخ واوخ میکرد و معلوم بود خیلی لذت می بره چون هم کیر من به برکت خانمای دوست دخترم کلفت بود و هم اون چند وقت بود بواسطه زندان بودن آق داداشم از نعمت کیر محروم بود خلاصه من میکردم و با یه دستم رو چوجولشو مالش میدادم و با دشت دیگم سینشو اون شب تا صبح ما با هم سکس داشتیم صبح که شد هر دومون دیگه نای نفس کشیدنم نداشتشم چون دوتایمون چند بار ارضا شده بودیم نگار گفت صابر جان خیلی حال دادی و الان واقعا دوست دختراتو درک می کنم و میفهمم چرا اینقده خاطرتو می خوان واقعا تو کارت واردی گفتم:خانم خانما خجالتم میدین………………………………………………………………………………..
گفت نه واقعا جدی میگم من که خیلی لذت بردم از این حرفش احساس غرور کردم چون واسه مرد خیلی مهمه که طرف جنسیش از سکس با اون اینقدر راضی باشه واز طرف دیگه دیگه مطمئن شدم که دفعات بعدی هم تو کار هست خلاصه تو بغل هم خوابیدیم تا ظهرظهر از خواب بیدار شدم یه دوش گرفتم از حموم که اومدم بیرون دیدم نگار هم از خواب بیدار شد. رفتم از بیرون ناهار گرفتم اوردم و ناهار رو با هم خوردیم بعد از ناهار رفتم خونه خودمون یه آمار دادم و سریع برگشتم و دوباره سکس وای از اون روز به بعد من و نگار عین زن و شوهر بودیم و شبها رو یه تخت تو بغل هم می خوابیدیم تا اینکه داداشم از زندان آزاد شد ولی بعد از اون هم ما باز با هم رابطه داریم و بهتون بگم اونا یه بچه دارن که مطمئنم که از منه چون نگار خودش هم میگه و در ضمن خیلی هم به من رفته و همه تو فامیل هم میگن ببینید که ….. چقدر به عموش رفته( اسم بچمو به دلایل امنیتی نمیگم)در پایان باید بگم هنوز هم یه تار موی نگار را با تموم دنیا عوض نمی کنم و رابطه ما صرفا یه رابطه سکسی نیست و من اونو فقط واسه سکس نمی خوام و بخاطر اون با همه دوشت دخترام قطع رابطه کردم چون اون دوست نداشت من بغیر از اون مال کس دیگه باشم والان هم که دارم این داستان رو واسه شما می نویسم کنارمه چون داداشم رفته مسافرت و تازه داریم آماده می شیم واسه یه سکس دیگه خوش باشین امیدوارم همیشه در کار و عشق و زندگی موفق باشین
برام ایمیل بزنین : sabber_1361@yahoo.com

فوریه 4, 2008 at 9:39 ق.ظ. بیان دیدگاه

صابر و زن داداش

صابر و زن داداش

اسم من صابره این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دو سال پیش اون موقع من 22 سالم بود اوج جوانی و زیباییم بود و دور وبرم پر بود از دوست دخترهای جورواجور و هر روز را با یکی از اونا بودم ولی تا اون روز از هیچ دختری خوشم نیومده بود تا اینکه مادرم یه روز گفت که واسی داداشم یه دختره خوب پیدا کرده والحق خم که خوب مالی پیدا کرده بود بطوری که اقا ما تو همون نگاه اول یه دل نه صد دل نه بلکه صد هزار دل عاشق این این زن داداش آینده مون شدیم و همون موقع هم با توجه به شناختی که ار خود جلبم داشتم می دونستم که این خانمه چه زن داداشم بشه وچه نشه رو باید بکنم و میکردم خلاصه کارا رو براه شدو این عشق ما اومد بغل گوش ما وزن داداشم شد که الهی فداش شم یه مدت گذشت وعشق من به این زن داداش روز بروز بیشتر میشد اها تا یادم نرفته بگم داداش عزیز بنده خلافکار تشریف داشتن و خاتم عزیزترش از این موضوع بی اطلاع تا اینکه بعده چن ماه زندگی سراسر شوروعشق آقایون پلیس که ایشالله قربون همش بشم ودشتشون درد نکنه ودرد وبلاشون بخوره تو این سرمن این اق داداش ما رو گرفتن و انداختن تو حلفدونی و زن داداش هم که تاره فهمیده بود که شوهر جونش خلافکار بوده می خواست خونه زندگیشو رها کنه و بره خونه باباش ولی با صحبتهای مامان خوبم و دیگر اطرافیون که تو الان باید خودتو نشون بدی وپشتیبان شوهرت باشی واین سری حرفها مخ این کفتر سفید منو زدن و نزاشتن بره و این رز منم قرار شد تا آزادی اق داداش سر خونه زندیگش بمونه و بعده آزادی شوهرش ازش تعهد بگیره که دیگه خلاف نکنه و قسمت جالب داستان اینجا بود که قرار شد من خونه داداشم بمونم و شب هم همونجا بخوابم تا بقول مامانم بتونم تو یه محیط آرومتر خودمو واسه کنکور آماده کنم ولی من خودمو واسه یه عملیات بزرگ داشتم آماده می کردم
خلاصه منو کتابام رفتیم خونه داداشی باورم نمیشد که می تونم با نگارم شبای زیادی رو تنها باشم واز همون موقع با توجه بقدرتی که در خودم برای برقراری ارتباط سکس با جنس مخلالف میدیدم میدونستم داداشم خونه خراب خواهد شد چند روز بدون اینکه اتفاقی بیفته گذشت تا اینکه گفتم این جوری نمیشه ومن هم باید از یه جایی شروع میکردم از اتاقی که بهم داده بود اومدم بیرون دیدم داره کتاب میخونه گفتم نگار جون زیاد نخون سوادت تموم میشه گفت پروفسور میام از شما قرض میگیرم اینم بگم زن داداشم نگار 6ماه از من کوچیکتر بود القصه ما کم کم سر حرف وانداختیم که یهو گفت صابر جان جون من یکم بیشتر بفکر درسات باشو به این دوست دختراتم بگو که کمتر زنگ بزنن اینجا گفتم اول بگو بینم از کجا میدونی که خیلی واسه من عزیزی گفت والله فکر نکنم کسی بجز دوست دخترات واسه تو عزیز باشه که من حرفشو قطع کردم وگفتم نگار جان من تو دنیا فقط ار یه دختر خوشم میاد که متاسفانه و دیگه ادامه ندادم گفت چه جالب بقیشو بگو گفتم اصلا هم جالب نیست چون اون الان شوهر کرده گفت خوب بگو گفتم بقیشو شب بهت میگم بزا برم یه وودکا بگیرم شب همه چیو بهت میگم که ناراحت شد وگفت کوفت بخوری مگه تو هم از اینچیا میخوری گفتم نه ولی هر وقت که یاد اون عشقم میافتم باید بخورم آخه راحتم میکنه خلاصه مخشو زدم و رفتم یه وودکا گرفتم وسریع اومدم خونه شب که شد صداش کردم واوردمش تو اتاقم گفتم میخوری گفت تو عمرم لب نزدم منم تو اون لحظه بغیر از اون نمی خواستم به چیزی فکر کنم لامپ اتاقو خاموش کردم که اون ختدید و گفت دیوونه لامپ وچرا خاموش میکنی بهش گفتم ببین نگار جان جون مادرت کاری به این کارا نداشته تو فقط امشب قراره بشینی و حرفای منو گوش کنی پس دیگه ضد حال نزن اونم قبول کرد و دیگه هیچی نگفت بعد بهش گفتم حالا که نمی خوری لااقل واسم بریز اونم همین کارو کرد وای که چه حالی میداد انگار تو آسمونا بودم همین طور که واسم می ریخت و من میخوردم شروع کردم به تعریف داستان عاشقانم و اونم با تمام وجود رفته بود تو نخ داستان من و منم همه حرفهایی که تو دلم بود را داشتم میگفتم و اون هم داشت گوش میداد دیگه تقریبا مست شده بودم هم از هم صحبتی اون و هم از وودکا که بهم گفت صابر جان چرا باهاش صحبت نمیکنی گفتم آخه روم نمیشه گفت تو که خیلی از این حرفا پرو تری گفتم نه نگارم این بار قضیه فرق میکنه که باز گفت بنظر من هیچم فرق نمی کنه اگه من به جای تو باشم میرم و همه حرفامو بهش میگم تا اینو گفت جرات بیشتری پیدا کردم و دلمو زدم به دریا یه کم جلوتر رفتم حالا دیگه بهش چسپیده بودم و خیلی آروم بهش گفتم نگار جان راستشو بخوای اون عشق من تویی که دیدم یهو رنگش پرید و با صدای لرزون گفت صابر جان تو الان حالت خوب نیست متوجه نیستی چی داری میگی گفتم نه به خدا حالم خیلی هم خوبه من خیلی وقت بود که می خواستم این حرفا رو بهت بگم و جلو دهنشو گرفتم و همه حرفامو از اول تا آخر براش گفتم اینبار رودررو و مستقیم همین طور که حرفامو می گفتم گریه میکردم و اونم داشت با من گریه میکرد دستمو به آرومی بردم حلقه کردم دور گردنش و آخرین قطره اشکی که داشت از چشای آشمونیش میچکید رو لیسیدم و خیلی یواش لبم رو گذاشتم رو لباش و گفتم حالا اگه تو هم منومی خوای ببوس دیدم نمی بوسه گفتم تا لب نگیری من هم نمی گیرم وای انگار تو بهشت بودم دیدم آروم کنج لبمو بوسید وای خدای من داشتم از هرم لبش می سوختم همونجوری که دستم حلقه بود دور گردنش دوتایمون به پهلو جوری که صورتامون به طرف هم بود خوابیدیم کف اتاق بهش گفتم می خوام همین جوری تو بغلم بخوابی تا این حال از سرم بپره می خوام تو هوشیاری باهات حال کنم و چند لحظه بعد همون جا کف اتاق در حالی که یه دستم زیر سرش و یه دست دیگمو انداخته بودم روش هر دومون خوابیدیم بیدار که شدم دیدم ساعت4 صبح و گل زیبام هم تو بغلم خوابه آروم لبمو گذاشتم رو لبش دیدم از خواب نارش بیدار شد بهش گفتم اجازه میدی اونم با علامت سر تایید کرد بهش گفتم من تو رویام بارها با تو سکس کردم دلم می خواد الان که بهت رسیدم اون جوری که دلم می خواد این کارو بکنم اونم گفت من در اختیار توام ادامشو تو داستان بعدم بخونید …………………………………………………………………………
فرستنده: صابر

ادامه دارد »»»صابر و زن داداش 2

فوریه 4, 2008 at 9:39 ق.ظ. ۱ دیدگاه

سکس با دختر عمه

سکس با دختر عمه

سلام
من حسینم و الآن 18 سالمه و سوم ریاضیم
من در یک شهرستان کوچک زندگی می کنم (حالا بمونه کجا!) قبل از هرچیز بگم که این داستان قسمت سکسیش خیلی زیاد نیست و سعی کردم عین حقیقت باشه و حتی یک جمله بهش اضافه نکنم:
من تازه رفته بودم کلاس اول راهنمایی! تو اون دوران هنوز فیلم سوپر ندیده بودم چه برسه فکر کس کردن به سرم بزنه و هنوز به بلوغ نرسیده بودم و من بودم یه کیر کوچیک.
من اون موقع ها با چندتا از همکلاسی هام با هم ور میرفتیم و یه جورایی حال می کردیم. خوب بگذریم بریم سر داستان اصلی
بنده یه دختر عمه دارم به نام راضیه که اون زمون که من کلاس اول راهنمایی بودم اون سوم راهنمایی بود.
و اما در مورد راضیه: راضیه دختری بود سفید، یه کم تپل مپل و انصافا خوشکل. او خیلی دختر حشرییه (اینو اون زمونا نمی دونستم بعدا فهمیدم) ما دو تا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و روابطمون خیلی خوب بود و مثل دو تا دوست واقعی بودیم برای هم.
من اصلا به بدنش فکر نمی کردم اون زمون چون هنوز زیاد از این چیزا حالیم نبود، یه روز خونواده ی ما و خونواده ی راضیه با هم خونه مادربزرگ برای شام دعوت بودبم. طبق معمول من با راضیه تو اتاق صحبت می کردیم که بهم گفت حوصلم داره سر میره.
منم بهش گفتم منم همین طور چی کار کنیم؟
گفت: من میگم بیا یه بازی بکنیم.
گفتم چه بازی؟
گفت نمی دونم، دکتربازی خوبه؟!
گفتم آخه این بازی واسه بچه هاس یکی ببینه زشته.
بالاخره با اصرار او قبول کردم .
رفتیم تو یه اتاق خالی که یه تخت هم داشتو بهم گفت: من دکترم تو هم مثلا بیماری. منم قبول کردم. منو خوابوند و بهم گفت: خوب حسین آقا چتونه؟
منم گفت: یه خورده دلم درد می کنه.. لباسمو بالا زد و یه خورده شکممو مالید. دیدم داره کم کم دستش پایین میره و دستاش یه خورده داره می لرزه….. آروم دستشو گذاشت روی کیرم من چشامو بستم و کیرم آروم آروم راس کرد. البته یادمه خیلی کوچیک بود، یه خورده اونو از رو شلوار مالوند و منم حسابی حال کردم. خواست که شلوارمو از پام بیرون بیاره که یهو از بیرون صدا زدن: بچه ها بیاین شما بخورین. راضیه بهم گفت: خوب برای امروز بسه ادامشو فردا….
اون شب تموم شد و دو روز بعد اونا اومدن خونه ی ما. او سریع اومد تو اتاق من و در رو بست و بدون مقدمه کیرمو گرفت، و منو پرت کرد رو تخت و شلوارمو خواست بکشه پایین که من جلوشو گرفتم و گفتم می ترسم بیرون بفهمن… ولی اون با زور شلوارمو پایین کشید و یه ده دقیقه ای با کنجکاوی بسیار با اون بازی می کرد . حالا که یادم میاد می بینم اصلا من کنجکاو نبودم ببینم کس چیه و چه شکلیه؟؟؟!!!
چند هفته گذشت و روابطمون به این شکل تبدیل شد و هر چند روز که هم رو می دیدیم سریع با کیر من ور می رفت ولی او اصلا لخت نمی شد! یه روز بهم زنگ زد که حسین به بهونه درس کردن کامپیوتر بیا خونه ما… منم چند تا سی دی ور داشتم و راه افتادم. خونه ی اونا با خونه ما زیاد فاصله نداشتن. وارد خونه که فهمیدم که تنهاس و دیگه تا ته ماجرا رو خوندم. سریع منو برد تو اتاقش شروع کرد به لخت کردن من. این بار کامل من لخت شده بودم و احساس خجالت می کردم و او هم که این موضوع رو متوجه شد لباس خودش رو بیرون آورد. واااااای چی می دیدم دو تا پستون خوش فرم و سفیییید آویزون. با دیدن اونا یه حسی توم جریان پیدا کرد و نا خودآگاه شروع کردم به خوردن اونا. این بار خلاف همیشه او اول با کیرم بازی نکرد بلکه من پدر پستوناشو در آوردم ولی چون اصلا این کارو بلد نبودم زود خسته شد و دیگه نذاش ادامه دم.
بهم گفت: می خوای ببینی من به جای کیر چی دارم؟
گفتم: خوب معلومه کس داری؟
ولی کس چیه فقط از زبون دوستام اسمشو شنیده بودم. نه عکسی نه فیلمی و نه هیچ چی… این شد که خودم شلوارشو پایین کشیدم و همچنین شرتشو. کسش خیلی پشمالو بود و من کسشو خوب نمی دیدم.
من حدود یه دقیقه با کنجکاوی تمام به کسش زل زدا بودم که او دستمو گرفت و به کسش مالید احساس خوبی داشتم. اون روز کلی با هم ور رفتیم، پستوناشو می خوردم کسشو می مالوندم لب می گرفتیم و اونم حسابی با کیرم ور می رفت….
این ماجرا تا چند ماه ادامه داشت، جوری که با هم قرار گذاشتیم بعد از مدرسه (که مدرسه هر دومون نزدیک خونه مادربزرگ بود) بریم به خونه مادربزرگمون. و اونجا حالی به حولی…….
این قضیه دیگه برام عادی شده بودم. اون دوران هیچ کدوم از دوستام کسو از نزدیک ندیده بود و من از همه جلوتر بودم.
بعد از گذشت چند ماه نمی دونم چی شد که یهو به یه چشم به هم زدن دیدم سال دوم دبیرستان هستم.
بله، من الان دوم دبیرستان بودم و از چند سال پیش که با راضیه سکس داشتم تا الان اصلا سکس نداشتم و اصلا بهش حتی فکر هم نمی کردم. دیگه دوران بلوغم بود و احساس می کردم خیلی شهوتیم و در کل حالم خیلی بد بود و هفته ای چند مرتبه جلق می زدم و از این کار خیلی خوشم میومد.
خیلی به کس احتیاج داشتم ولی همون طور که گفتم من در یک شهرستان کوچیک زندگی می کنم و تو این خراب شده هیچ غلطی نمیشه کرد. (البته یه خورده بی عرضگی خودمه). یه مرتبه یاد دوران بچگیم(اول راهنمایی) افتادم و دختر عمم راضیه. او الآن تهران درس می خوند (دانشکده) رفتم تو فکر باورم نمی شد که من قبلا باهاش سکس داشتم.
فکر می کردم شاید خواب بوده ….ولی نه… اصلا چی شد یه مرتبه همه چی تموم شد…اصلا یادم نمیومد….. دیگه تمام فکرم راضیه بود… منی که یه شاگرد ممتاز بودم و درسم عالی بود با افت شدید تحصیلی مواجه شدم (معدل اول دبیرستان:19:80 و معدل دوم: 18:12). همش فکر می کردم چه جوری به یادش بیارم و بهش بفهمونم که من الان بهش نیاز دارم
کاری از دستم بر نمیومد. او تهران بود و من اینجا ….. با جلق زدن خودمو ساکت کردم تا تابستون که قرار شد با خانواده برم تهران، از خوشبختی من قرار شد که راضیه هم که چند تا از وسایلشو تهران جا گذاشته بود با ما بیاد و زود برگرده…. خیلی خوشحال شدم. به خودم گفتم اگه قراره کاری بکنم این بهترین موقعیته.
بالاخره روز موعود فرا رسید. من و راضیه عقب نشستیم و بابا و مامان هم جلو.
سعی می کردم خودمو بهش بچسبونم و تو خواب سرمو روی پاهاش می ذاشتم و ….
رسیدیم تهران رفتیم خونه یکی از فامیلامون. راضیه هم دوران دانشجویی شبا اونجا تلپ بود. شب اول که نتونستم کاری بکنم. رفتار راضیه با من جوری بود که اصلا انگار هیچ چی بین ما نگذشته و این کارو برای من سخت تر می کرد. بالاخره شب دوم فرا رسید….. من جامو یه متری راضیه انداختم. و سعی کردم خوابم نبره یه ساعتی گذشت و کاملا به بدن راضیه خیره شده بودم. چه هیکلی داشت. اصلا قابل مقایسه با سوم راهنماییش نبود. خیلی حالم بد بود دلو زدم به دریا و بالشتمو چسبوندم به بالشت او و خیلی آروم لبمو گذاشتم رو پیشونیش. خیلی آروم جوری که بیدار نشه. قلبم با چنان سرعتی می زد که می ترسیدم راضیه از صداش بیدار بشه. یه خورده شجاع تر شدم و دستمو آروم گذاشتم روی پستونش دکمه بالای پیرهنشو باز کردم یه سوتین مشکی دیدم داشتم می مردم. دیگه نمی فهمیدم که دارم چی کار می کنم. دستی که آروم رو پستونش بود رو یه خورده محکم تر فشار دادم که یهو از خواب پرید و با جیغ خیلی بلندی که کشید بابام بیدار شد و پرید تو اتاق. من که شهوت از سرم پریده بود و حسابی خودمو خیس کرده بودم گفتم: هیچ چی راضیه خر و پف می کرد خواستم بیدارش کنم که ترسید و جیغ زد. بالاخره بابام رفت و راضیه بلند شد و رفت تو یه اتاق دیگه….. اعصابم شدیدا خورد بود. به خودم گفت اصلا بی خیال همون جلق خودمون رو بزنیم بهتره، کی کس می خواد! گرفتم خوابیدم. ولی خوابم نمی برد بعد از چند ساعت به زور خواب رفتم. صبح با صدای راضیه: لنگه ظهره نمی خوای پاشی. از خواب بیدار شدم. روم نمی شد تو صورت راضیه نگاه کنم. موقع نهار سر میز راضیه روبه روی من نشسته بود و هی بهم لبخند می زد و می گفت دیشب چی کار می کردی؟ باهام چی کار داشتی؟ و…..
داشت جلوی همه آبرومو می برد. منم چرت و پرت جوابشو دادم و سریع غذامو تموم کردم و رفتم بیرون تو خیابون با بچه ها
بعد از ظهر اومدم خونه دیدم راضیه تنهاس و داره وسایلشو جم و جور می کنه. بهش گفتم: بقیه کجان؟ تو داری چی کار می کنی؟
گفت: همه رفتن بیمارستان ملاقات یکی از فامیلا و منم چون باید صبح زود برم خونه موندم تا کارامو تموم کنم. با شنیدن این که قرار بود فردا بره خیلی ناراحت شدم و به زمین و زمان فحش می دادم.
رفتم پیشش نشستم و بهش گفتم: راضیه می خوام یه چیزی بگم، ناراحت نمی شی؟
گفت:نه هر چی می خوای بگو…..
آخه روم نمیشه
مگه چی میخوای بگی
چی حدس می زنی؟
با دوس دخترت حرفت شده؟
دوس دخترم کجا بود بابا
زد زیر خنده و گفت: خاک بر اون سر بی عرضت کنن. حالا چی می خوای بگو، اگه روت نمیشه بنویس
فکر خوبیه
یه کاغذ برداشتم و خواستو داشتم براش می نوشتم که ملت ریختن تو خونه (بابا و مامان و عمو و…..)
خیلی حالم کیری شد.
راضیه اومد کاغذ رو ازم بگیره. ولی من بهش گفتم: نه من پشیمون شدم.
ولی با زور ازم گرفت و رفت که بخونه
با خودم گفتم الآن آبرومو می بره. (آخه بعضی وقتا که به کلش می زنه هر کاری ممکنه بکنه)
عمو و بابا و بقیه رفتن دوباره بیرون.
حالا تو خونه من بودم و راضیه و مامانم .
مامانم رفت پای تلفن که بابا مامانش صحبت کنه (هر وقت بخواد باهاش صحبت کنه حداقل 45 دقیقه طول میشکه). منم داشتم با بی حوصلگی کانالو عوض می کردم. راضیه اومد تو پذیراییی و یه نگاه بهم کرد و بلند خندید و خواست یه چیزی بگه ولی نتونست از بس داش می خندید. بعد از چند دقیقه اومد نزدیک من و گفت تو اتاق منتظرم و رفت تو اتاق
خشکم زده بود به اندازه ای خوشجال بودم که حد و اندازه نداشت. بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم تو اتاق. خیالم از بابت مامانم راحت بود……
به خودم می گفتم: تا 5 دقیقه دیگه داری کس راضیه رو لییس می زنی. دیگه مثل 5 سال پیش نبود. من الآن کلی فیلم سوپر دیده بودم و کلی داستان و خاطره خونده بودم.
رفتم تو اتاق دیدم راضیه رو صندلی نشسته و یه صندلی هم رو به روش گذاشته. ازم خواست بشینم
منم نشستم روبه روش. دستشو گذاشت رو شونم و بهم گفت: ببین حسین من مثل خواهر بزرگ تر تو می مونم، اگه باحات راحتم واسه اینه که من و تو با هم بزرگ شدیم و تو رو برادر خودم می دونم. من نامتو پاره می کنم و به کسی هم نمی گم. و فرض می کنیم که اصلا اتفاقی نیفتاده…..
من فکر کردم داره مثل همیشه مزه میندازه و منو دس میندازه. واسه همین صورت بردم تا نزدیک تا ازش لب بگیرم که محکم یه سیلی بهم زد. خیلی محکم…. اشک تو چشمام جمع شد……… بهم گفت: احترام خودتو نگه دار عوضی…….. همه چی دور سرم می چرخید. راضیه پاشد و رفت بیرون…….
دو ساعت تمام اونجا نشستم و خشکم زده بود و تو فکر بودم.
چرا همچین کاری رو کزد؟؟
از اون روز تا الآن من باهاش قهرم و روابطمون به صورت خیلی محسوسی تیره شده.
همه فامیل هم متوجه شدن.
بلی دوستان این بود خاطره من و دختر عمه نامردم
بعد از اون ماجرا من کلی در موردش تحقیق کردم و فهمیدم که او تهران حسابی خلاف شده و چندتا دوس پسرم داره و حتی بعضی شبا اونجا می خوابه….
آخه چرا باید دختری که به این همه آدم حال میده به من که اولین خاطره سکسیمون باهم بوده نده؟؟؟نظر شما چیه؟
فرستنده: حسین 

ژانویه 26, 2008 at 3:01 ب.ظ. ۱ دیدگاه

ساسان و الهه

ساسان و الهه

ببينيد من هميشه دوست داشتم قبل از سكس – براي بيشتر تحريك شدن فيلم پورنو نگاه كنم – مخصوصا با شريك سكسيم – (چه همسر چه دوست دختر) ولي همسرم هيچ وقت با من همراهي نداشت و طوري وانمود ميكرد كه گويا اصلا از سكس شرعي و عرفي با همسرش هم زياد دل خوشي نداره و صرفا به خاطر من و شايد هم انجام وظيفه زناشويي تن به سكس با من ميده.
به اين ترتيب خيلي به ندرت و زماني كه يه كمي حشريش كرده بودم با من فيلم سوپر نگاه كرده بود ولي فقط سكس هاي عادي رو. يعني اگه به همجنس بازي زنها ميرسيد يهو از حالت سكسي خارج ميشد و ميگفت اين كثافت كاريها رو بزن بره                      .  
منم كه حقيقتا يكي از فانتزيهاي ذهنيم و ايده آل هام ديدن همجنس بازي دو تا زن از نزديك بود – حتي تو فيلمهاي سوپر از ديدن لزبين ها بيش از سكس هاي معمولي تحريك ميشدم- الهه هميشه تو اين جور موارد ضد حال بود ميدونين واسه امتحان الهه يه بار بهش گفتم الهه ديشب خواب ديدم با سارا (دختر دايي زيبا و لوند همسرم) داري همجنس بازي ميكني
يهو خيلي آشفته شد – و مني كه بعضي وقتها با خيال همجنس بازي همسرم با زيبا روي ديگر خودم رو تحريك ميكردم – از اين آشفتگي برام مسجل شد بي نهايت از همجنس بازي بدش ميادو منزجره تا روزي كه گفت دوست جديدي به نام تينا پيدا كرده كه از مشتري هاي آرايشگاهشه و وقتي عكسهاي عروسي ما رو ديده به همسرم گفته حيف تو كه با اين (منو گفته) ازدواج كردي و شوهرت اصلا بهت نمياد و تو خيلي ازش سر تري ( البته همه اينها رو الهه به من گفت) – و الهه هم گفت ساسان منم جوابشو دادم ولي راستشو بخواين حس كردم يه جورايي دچار غرور شده و خودش رو گرفته – از تعريف تينا خودش رو گم كرده – مثلا هميشه تو سكس هامون واسم ساك ميزد ديگه بازي در مياره و به نوعي مثل قبل به من حال نميده
حدس زدم همه اين آتيشا داره از تو کوره تينا بلند ميشه – شروع كردم به صورت غير مستقيم از تينا پرسيم – فهميدم از همسرش طلاق گرفته و 29 سالشه و تو باشگاه محلمون مربي آيربيكه و خانواده درست و حسابي هم نداره – مادر ناتني و اينكه تينا رو تو 15 سالگي مجبور به ازدواج كردن – و تنها داره زندگي ميكنه و خونه مجردي داره يه حسي به من گفت شيرازه زندگيم درخطره و بايد بيشتر حواسم رو جمع كنم
تا اينكه يه روزي كه من وقت دندونپزشكي داشتم و قرار بود ديرتر سر كارم (كه پيش پدرم تو كارخونش – توليدي گرده هاي آْلومينيومي براي ظرفهاي تفلون- هستم) برم – الهه از من خواهش كرد زودتر برم از خونه بيرون – تعجب كردم گفتن چرا؟
گفت تينا قرار بياد آرايشگاه (در ضمن يكي از اتاق خواب ها رو الهه كرده آرايشگاه)
گفتم خوب بياد – گفت ميخواد اپيلاسيون كنه – منم با شيطنت پرسيدم همه تنش رو؟ (البته چون ميدونستم الهه از اين كارا نميكنه نهايت فقط دست و پا روانجام ميده)
الهه هم گفت آره همه تنش رو – چون با هم صميمي هستيم و اونم خواهش كردهمنم قبول كردم حالا زودتر برو كه تو رو ببينه معذب ميشه – منم با بيميلي و يه طوري كه سرش منت بذارم (چون منو از نعمت ساك زدن كيرم توسط همسرم محروم كرده بود) گفتم باشه ولي اين جور مشتري ها و رفيق ها رو آدم نداشته باشه به نفعشه – الهه هم با شيطنت گفت چيه چون گفته خوش قيافه نيستي ازش دلخوري؟منم بهش گفتم : منم صد تا رفيق دارم كه ميگن من از تو سر ترم- حالا منم بيام واسه تو قيافه بگيرم؟ يا اصلا چه دليلي داره كه بخواي اين حرفا رو مطرح كني؟ تو همين حين آيفون زنگ زد – گفتم بيا اينم همونيه كه ريده به زندگي مون- اومدم بيرون در محكم پشتم كوبيدم – موقع پايين اومدن ديدم تينا داره مياد بالا – يه نگاه كشداري به هم كرديم و سلام كرد – منم بدون جواب از كنارش رد شدم – ولي نگاهش آنچنان گيرا بود كه من تو يه لحظه تو ذهنم باهاش تا تو رختخواب هم رفتم – تو يه لحظه فكر اينكه تينا اومده كس شو مومك بندازه-كلافم كرد- تصور كس مو دارش يا كس بي موش يه لحظه رهام نميكرد
تو همين فكرا بودم كه الهه در و باز كرد و از بالاي راه پله ها پايين نگاه كرد ببينه من اونجا هستم يا نه؟ احتمالا زاغ سياه منو چوب زده بود و ديده بود كه من از در ساختمون بيرون نرفتم – بعدا به من گفت فكر كردم واستادي بياي بالا جلوي تينا به من چيزي بگي من ضايع شم- به تينا هم بر بخوره و بره پي كارش-ولي تو يه لحظه ديدن اپيلاسيون كس تينا بزرگترين هدف زندگي من تو اون لحظه شده بود – و اين فكر سمج ولم نميكرد كه صورت به اين زيبايي و گيرايي ببين عورتش چيه؟ و دائم اين آيه شريفه رو زمزمه ميكردم كه: كس كسه بي مو ، با آب ليمو گفتم تا كار و شروع نكرده به بهانه اي برم بالا و كليد رو ذره اي از تو مغزي خارج كنم تا بتونم از بيرون با كليد خودم در و باز كنم شايد بتونم به آرزوي بزرگ اون لحظم جامه عمل بپوشونم دويدم بالا در زدم الهه در و با اخم و سردي باز كرد- گفت چيه؟(با حالت عصباني)
منم خودم رو زدم به غد بازي گفتم اگه دوست محترمتون تو هال نيستن ميخوام برم از تو كشو پول بردارم – پول تو جيبم كمه-اونم با سردي گفت واسا الان خودم ميارم
همينكه رفت آروم كليد رو به اندازه دو سه ميليمتر از مغزي خارج كردم – به اميد اينكه شايد بتونم صحنه نابي از كس تينا رو شكار كنم – و به آرزوي بزرگ اون لحظم برسم(ميدونين آدمها در موقع عصبانيت و شهوت تصميماتي ميگيرن كه تو حالت عادي به قدري ملاحظات هست كه انسان حتي بهشون فكر نميكنه- حالا يكي نيست به من بگه بابا كس كسه ديگه چه كسه الهه كه هر روز زيارتش ميكني چه كسه تينا كه اينطوري در حسرت ديدارش ميسوزي از خود بيخود شدي! الهه با يه دسته پونصدي برگشت – منم گرفتم و از پله ها پايين اومدم و از درب حياط هم خارج شدم و متوجه بودم انگار الهه داره از پشت پنجره رفتن منو چك ميكنه
يه چند دقيقه اي صبر كردم تا الهه خيالش از رفتن من راحت شه – ديگه دندونپزشكي تخمم هم نبود – فقط فكر كس تينا بود كه برام آروم و قرار نذاشته بود – با سلام و صلوات اومدم و در حياط رو باز كردم – و اومدم بالا پشت درب منزل – گوشام رو تيز كردم – ديدم صداي موهومي از داخل به گوش ميرسه – ولي قابل فهم نبود – منم مستاصل نشستم رو پله ها – با خودم گفتم چي كار كنم؟ فكر كسه تينا( در حين اپيلاسيون) ديوونم كرده ! وقت دندونپزشكي رو چيكار كنم؟ – خلاصه با اكثريت آرا به اين نتيجه رسيدم برگشتن به منزل حماقت محضه و احتمالا چيزي هم نصيب كيرم نميشه – به قول شاعر: دست بردم به ابول ديدم شده چوب طغور – گفتم يه راه كف دستيه رو بريم فكرمون آزاد شه ؟ چون طبقه آخر هستيم خيالم از اينكه كسي منو ببينه راحت بود
القصه – گرفتم دستمو و لحظه هاي اپيلاسيون كس تينا رو با جزييات كامل به تصوير كشيدم – كه مثلا من كليد انداختم تو در و رفتم تو و الهه و تينا هم كه حشري شده بودن – الهه از لمس كردن كس تينا و تينا از لمس كردن كسش توسط الهه – همين كه منو ديدن اومدن سراغم – تينا كمربندم رو باز كرد – كيرم رو در اورد گذاشت تو دهنش و د بخور – چون وقتم كم بود ديگه زود ميخواستم تو ذهنم بكنمش برم برسم به دندونپزشكي – ( مي دونين تصورات سكسي واسه جلق زدن انقدر بعضياش احمقانه ست كه فقط به درد كف دستي ميخوره و بس) آقا افتادم رو تينا و گذاشتم نو كسش ( حالا انگار الهه اونجا برگ چغندره – اصلا الهه كيرمم نيست) داشتم تو ذهنم جلو عقب تينا يكي ميكردم كه…..- يهو صداي جيغ هاي كوتاه و شيطنت آميز از داخل خونمون به گوشم رسيد – كه حس كردم دارن دنباله هم ميكنن – منم كه فكرم دنبال كس و كون وسكس بود هيچ فكري به ذهنم نيومد جز اينه حتما قضيه سكسيه تو دلم گفتم جووووووون_ همونجا سجده شكر به جا آوردم – كه انگار دارم به آرزوم ميرسم……….(
گوشم رو تيز كردمو منتظر موندم – صدا بعد از مدتي قطع شد – همينطور داشتم با خودم كلنجار ميرفتم – كه خدايا چي كار كنم ؟- برم تو؟ – نكنه اون چيزي كه من فكر ميكردم نباشه؟ – ولي حشر چنان قالب شده بود كه اگه نمي رفتم تو ، مطمئن بودم كه تا آخر عمر حسرت مي خورم- با تمام حشري كه كس تينا برام به وجود آورده بود ، بازم يه ملاحظاتي نميذاشت بي پروا عمل كنم – اگه ميرفتم تو و الهه ديوونه بازي در ميورد؟ اگه تينا جيغ و داد ميكرد؟ و خيلي اگه هاي ديگه ولي…….. – ولي مطمئن بودم اون تو يه خبر هايي هست – ولي ممكن بود با اين كار زندگيم از هم بپاشه – دل رو به دريا زدمو …….. خودم رو واسه عمليات استشهادي آماده كردم – (به هر حال ممكن بود تو اين راه به مقام رفيع شهادت نايل بشم ………)
شهادتين رو بر زبان جاري كردمو- با رمز مبارك و مقدس يا باب الحوائج – عمليات رو آغاز كردم كليد رو با احتياط كامل وارد مغزي كردمو – آروم چرخوندم – در قفل نبود فقط بسته بود – تقريبا بدون صدا در باز شد – نفسم تو سينم حبس شده بود – خدا خدا ميكردم تيرم به سنگ نخوره – وارد خونه شدم – كسي تو هال نبود – اومدم پشت در آرايشگاه ( همون اتاق خواب وسطي) – گوشم رو چسبوندم به در – خبري نبود – از سوراخ كليد نگاه كردم همينطور – بازم خبري نبود – يه لحظه به خودم اومدم و خواستم اگر ديده شدم ( كه قطعا ديده ميشدم ) ورودم عادي به نظر بياد – فقط اونقدر حول بودم كه حتي نمي تونستم درست فكر كنم و يه دروغ واسه برگشتنم بسازم – مخم كاملا از كار افتاده بود -
رفتم به سمت اتاق خوابمون – همينكه در و باز كردم – در دم خشكم زد – الهه روي تخت به صورت طاقباز خوابيده بود و تينا تو لاپاش بود – سرش لاي كسه الهه بود – ولي تنها چيزي كه سريعا توجه منو جلب كرد – كسه خوش استيل و مو دار تينا بود – كه به صورت چهار دست و پا خم شده بود – و كس استخونيش تو بين لاپاش جلب توجه ميكرد – نميتونستم چشم از روش بردارم – البته همه اينها در كسري از ثانيه اتفاق افتاد تينا يهو مثل برق گرفته ها كسو كونشو جمع كرد – الهه هم كه سكس از سرش پريده بود با پررويي گفت تو اينجا چه غلطي ميكني؟
منم با خونسردي رو كردم به تينا گفتم انگار شما داشتين كسه الهه رو اپيلاسيون ميكردين؟
الهه گفت برو گم شو بيرون – منم يهو قاطي كردم – گفتم بي پدر – تو حين هرزگي مچت رو گرفتم دوقورت و نيمت هم باقيه؟ لاشي تينا به سرعت لباساشو پوشيد و خواست بره كه من دستم رو اوردم جلوش گفتم تشريف داشته باشين – باهاتون كار دارم – با عصبانيت دستم رو كنار زد و رد شد – منم همچين هولش دادم كه محكم خورد به در اتاق خواب – يهو با صداي بلند، آخي گفت كه همراه با گريه بود ( يه لحظه دلم سوخت براش )
گفتم حرومزاده يه بار ديگه ببينمت مادر تو به عزات ميشونم ها – با گريه در وا كرد و به سرعت خارج شد كه الهه هم با بي شرمي اومد جلو ( همينطور كون برهنه) گفت كثافت چيكارش داري؟ منم كه كيرم رو صابون زده بودم واسه كسه تينا – با اين پيش آمد شديدا عصبي شده بودم – يهو الهه خواست به من تعرض كنه ( احتمالا بزنه تو صورتم ) – كه ناخودآگاه هولش دادم ناگهان يه فكري مثل برق از ذهنم گذشت – الهه كه از اول ازدواجمون منو تو حسرت گاييدن كونش گذاشته بود – حالا بهترين فرصت بود – ازش آتو هم داشتماگه بازي درميورد – خوارش رو ميگاييدم – خواست با عصبانيت از كنارم رد بشه كه گرفتمش – محكم هولش دادم رو تخت – تو يه چشم به هم زدن شلوار و شورتم رو در اوردم و با زور زيرم نگهش داشتم – دائم به من فحش ميداد – ولي كيرمم نبود – از پشت افتادم روش – يه لحظه حس كردم خودشو شل كرد – حتما پيش خودش گفته يه راه كس بهش ميدم خرش ميكنم – ولي كور خونده بود سريع تف زدم سر كيرم – و گذاشتم در سوراخ تنگ كونش – يه حركتي به خودش داد و كيرم رفت تو چاك كسش – سريع در اوردمش- و دوباره دستم رو تفي كردم ماليدم به سوراخ كونش و كمي هم زدم به سره كيرم – تو اين مدت لاينقطع فحش ميداد و ميگفت كثافت ولم كن و آشغال……… من كه گوشم اصلا بدهكار نبود – همينكه تف زدم دم سوراخ كونش دوزاريش افتاد كه چه خوابي براش ديدم گفت احمق چيكار ميكني؟ منم كه تو بدترين لحظات دست از لودگي بر نميدارمگفتم بايد تنبيه بشي – همچين كونت ميذارم كه ديگه از اين غلط ها نكنيحالا واسه من فيلم بازي ميكني؟ همجنسبازي رو خاموش كن يا بزن بره؟( موقع فيلم سكسي ديدن)
همينكه متوجه شد چه خيالي تو سرمه – عضلات كونش و سوراخ كونش رو شديدا منقبض كرد – منم ديدم اينجوري ديگه محاله بتونم كونش بذارم – يهو بي هوا گذاشتم تو كسش – جا خورد و يهو شوك زد – تو همين حال خودش رو يه كم رها كرد – منم وحشيانه كيرم رو دراوردم و گذاشتم سر سوراخش – يه ذره رفت توديگه با فشار وزنم سعي كردم نذارم بياد بيرون – يهو انگار كه يه كوچه بن بست تهش باز شده – جر خورد و رفت تو سوراخش – چنان جيغي زد …. مامان مامان مامان اآآخ نميدونين چه حالي داد – كيرم تا دسته تو كون الهه رفته بود و آرزوي ديرينم برآورده شده بود- طفلي الهه با دستش تمام رو تختي رو چنگ زده بود و مچاله كرده بود – آروم داشت اشك ميريخت- حالا وقتش بود كه آروم تلمبه بزنم تو كونش – باورتون نميشه وقتي كيرم رو ميكشيدم بيرون انگار سوراخ كونش هم چند ميليمتري به سمت بيرون كشيده ميشد – چون من حالت تلمبه زدن رو حس نميكردم – فقط سوراخ كونش به بيرون كشيده ميشد و برمي گشت سره جاش طفلك به التماس افتاده بود – تو رو خدا – تو رو خدا – مردم – پاره شدمپاره شدم – بسه ديگه ………. گفتنش بي وقفه ادامه داشت – فكر كنم طفلك از درد داشت زمين و گاز ميگرفت ولي…… ولي بالاخره بايد تنبيه ميشد – به هر حال از نظر شرعي هم كه حساب كنيمتنبيه زن يه وقتهايي لازمه – حالا من اين تنبيه رو در نظر گرفته بودمالبته مطمئنم كه شما هم حق رو به من ميدين – مگه نه؟ خلاصه اونقدر عجز و ناله كرد كه زودتر از هميشه به اوج لذت جنسي رسيدمو به سرعت آبم اومد – منم ريختم تو سوراخ كونش – خيلي حال داد – خيلي …….
همينكه در آوردم – مادرشو گاييدم – ديدم سره كيرم اني شده – خاركسده انش قهوه اي بود – گفتم ريدي رو كيرماونم با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن……(دلم واسش سوخت)
ولي همينكه چشمم دوباره به كير اني شدم افتاد شاكي شدم مي خواستم به زور كيرم رو بكنم تو دهنش ساك بزنه – ولي………… ولي گفتم خدا رو خوش نمياد و از مسلماني هم به دوره رفتم به سمت حموم واسه نظافت و غسل جناب………………………………………………………..

 

ژانویه 26, 2008 at 9:02 ق.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


Blog Stats

  • 14,694,900 hits

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 871 مشترک دیگر بپیوندید