Posts filed under ‘داستان های سکسی’

یه سایت خفن س ک س ی

سلام دخترا و اقایون چنده خوبید یا نه ؟
امروز یه سایت خیلی خفن دارم

متاسفانه بازدید کننده های ایران احنمال کم داره که داخل بتونن بشن

چون که این سایت طوری طراحی شده و فیلتر شگن استفاده شده که از داخل ایران نمیشه

اما احتمال وارد شدن نیز وجود داره امتحانش ظرر نداره


اینجا کلیک کنید

فوریه 22, 2008 at 9:00 ق.ظ. 9 دیدگاه

مانتوی چسبان منشی شرکت من

مانتوی چسبان منشی شرکت من
از داستانهای واقعی سکسی من

داستانی رو که میخوام واستون بگم عین واقعیته و مربوط میشه به سال گذشته. من 26 سالمه و یه شرکت دارم که توش 35 نفر پرسنل مشغول کارند که 8 تاشون دخترن. و من معمولا دخترای خوب و آراسته ای رو انتخاب میکنم که بعضیاشون حدود 3 سال سابقه هم دارند.
در اتاق کناری من اپراتور کامپیوتر هستند و این هم بگم که من زیاد به مسائل جنسی اهمیت نمیدادم. و آنقدر سرگرم گرفتاریهای خودم هستم که واسم اینا مهم نبود. تا اینکه یه روز از طریق نگهبانی به من اعلام کردند که یکی از مشتریهای طرف قرارداد ما برای یکی دو تا از خانوما مزاحمت ایجاد میکنه. و من اهمیت ندادم تا اینکه یک روز خانمی با همراه من تماس گرفت و گفتند که من همسر یکی از مشتریهای شما بنام آقای… هستم. و با ناراحتی درخواست کرد که چند دقیقه وقتم رو به ایشون بدم. منم گوش کردم. و ایشون به من گفت که پی برده که شوهرش چند وقتیه با یکی از منشیهای شرکتم رابطه برقرار کرده و با ارائه نشونیهایی که صحت گفته هاش رو نشون میداد از من خواست که جلوی همسرش و اون دختر رو بگیرم.
منم طبق شواهدی که این خانم ارائه داد مطمئن شدم و تصمیم گرفتم این موضوع رو بررسی کنم. تا اینکه یک روز اطلاع دادن همون آقا که دوست نزدیک من هم بودند منتظر منه. و من هم دوربین مدار بسته مربوط به اتاق منشیها رو روشن کردم دیدم چه بگو و بخندی انداختند راه. پس واقعیت داشت !. صدای دوربین هم فعال کردم و از حرفهایی که رد و بدل میشد میشد پی بردم که منشی ما خودش خیلی پا میده و…. ( آره) در مورد منشیم بگم یه دختر زیبا حدود 20 سال سن داره. خوش هیکل. قد بلند. با سینه های واقعا درشت ! ( اینو از مانتوی چسبونش میشد فهمید ) و بخصوص باسنی بزرگ که من تا اون روز که دو سال پیشم بود و بهش توجه نکرده بودمو بزرگیش از زیر مانتو معلوم بود!! ( از نعمتهای اطراف خود بیخبریم ). خلاصه اون روز گذشت و به قولی ما باخودمون گفتیم که چرا آقای… استفاده کنه ولی ما که حقوقش رو میدیم و بیمش کردیم و خودش دلشه استفاده نکنیم ؟ ؟ در مورد خودم بگم آدم خیلی مغروری هستم و از خودم تعریف نباشه از لحاظه چهره و هیکل خدا واسم کم نذاشته. از لحاظ مادیات هم همینطور. و مطمئن بودم اگه کسی جای من بود از این فرصت و از حضور این هشت منشی به احتمال 98% استفاده میکرد. خلاصه اون شب که اومدم خونه تو کف لیلا بودم. لیلا اسم همون منشی هیکلی من بود. که تا دیروز از یه دید نگاش میکردم و از امروز براش نقشه کشیدم. شب تا صبح تمام مشکلات شرکتم فراموشم شده بود و دائم به خانم رئوفیان ( فامیلی مستعار ) فکر میکردم که چطور باهاش شروع کنم تا صبح هم تجسمش کردیم واسش چند بار کف دستی رفتیم !. نمیخواستم اول باهاش دوست بشم چون بهش با اینکار رو میدادم! تازشم اون موقع که با دختری دوست میشی خودش رو میگیره و میگه نه من مخالف این برنامه ها هستم و… ( از این وراجیا ) تا بخوای رابطه سکسی باهاش برقرار کنی خیلی زرنگ باشی تو 1 ماه ولی نه ! باید همین فردا ترتیبش رو بدم چون واقعا داغون میشم. تا اینکه فکری به نظرم رسید. فردای همون شب طبق معمول وارد شرکت شدم و از اتاق ایشون که همراه هفت نفر دیگر مشغول به کار بودند گذشتم تا اینکه به میز خانم رئوفیان رسیدم و به ایشون جلوی همه اعلام کردم که نرم افزار حسابداری شرکت تغییر کرده و برای آموزش این نرم افزار به اتاق من بیاد ( تا کسی شک نکنه ) البته اگر هم همینطور میگفتم که بیا کسی به من شک نمیکرد چون همه به این مسئله پی برده بودند که من حتی دوست دختر هم ندارم. خلاصه خانم رئوفیان بعد از چند دقیقه وارد اتاق من شدند و ایشون رو راهنمایی کردم که بشینند و ایشون هم دقیقا روبروی من نشستند. و منتظر موندند. منم که مثلا با کامپیوتر مشغول به کار بودم. داشتم شدید دیدش میزدم. عجب چیزی بود. چرا تا حالا بهش توجه نکرده بودم. آدم زندگی میکنه و پول در میاره واسه همچین چیزا. ما که هی جمع میکنیم و نمیدونیم چه هدفی رو دنبال میکنیم. آخرش که چی !؟ بگذریم داشتم دیدش میزدم. اونم یه مجله ای رو از روی میز برداشته بود و داشت خودش رو سرگرم میکرد. تا اینکه پاش رو رو پاش انداخت به طوری که گردی با سنش نمایان شد. عجب هیکلی ! زیر شلوارم هیاهویی شده بود. شلوارم داشت جر میخورد. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و بهش گفتم : خانم رئوفیان یه لطفی کنید بیاید اینجا و یه صندلی هم بیارید کنار من بشینید. ایشون هم اومدن و نشستند. گفتم آموزشهای اولیه با این نرم افزار رو میدم وشما توجه کنید که یاد بگیرید. حالا نرم افزاری که میخواستم یاد بدم نرم افزارحسابداری رافع6 بود که خودم هم بلد نبودم. گفتم که بهانست !. ایشون هم نشستن و ما هم شروع کردیم از خودمون آموزش دادن. در حین آموزش کفشم رو آروم به کفشش زدم. و آروم یواش یواش یعنی در حین صحبت هر دقیقه نیم سانت کفشم رو رو کفشش میبردم. یه خورده پاشو کشید فکر کرد که اتفاقی بوده !. منم که خیلی جدی به آموزشم ادامه میدادم. دوباره کفشم رو به کفشش زدم. ( اینبار دیگه متوجه شد که یه خبراییه !‌) و دیگه حرکتی نکرد من پاهام رو بیشتر رو پاهاش میکشیدم بطوری که دیگه کفشام روی کفشش بود. دیدم که اعتراضی که نمیکنه هیچ ! با خیال راحت ازمم سوال میکنه من هم بیکار ننشستم و صندلیمو بهش نزدیک کردم و اون پای دیگری هم رو هم به زیر کفشش بردم. دیگه تابلو شده بود. باز هم اعتراضی نکرد که هیج یهو دیدم که یک پاشو کلا انداخت روی زانوم. من هم که کیرم داشت شلوارمو جر میداد و خانم رئوفیان هم متوجه این موضوع شد. در عین اینکه به صحبتام درباره این نرم افزار ادامه میدادم شروع کردم با پاهاش ور رفتن. وای عجب رونی داشت. اون پای دیگرش هم کمی کشیدم رو طرف خودم که خودش اون پاش رو هم انداخت رو پام و کاملا بغلم بودند. و من بهش گفتم که شما این مراحلی رو که گفتم یه بار تمرین کنید. و مشعول شد و من هم مشغول شدم. بیچاره باورش نشده بود. من هم دستم رو بردم لای پاهاش دقیقا روی کسش و از روی شلوار مالشش میدادم. وای هیچ وقت اون منظره یادم نمیره. عجب رونی داشت. مخصوصا با اون شلوار چسبیش ! دیگه باید دست به کار میشدم چون کیرم داغ داغ شده بود و داشت از فشار شلوار کتانی که پام بود میشکست. گفتم یه لحظه پاهاتون رو بردارید. و من سریع رفتم پرده عمودی پنجره ها رو بستم و در رو قفل کردم. جالب اینجا بود که باز هم داشت با کامپیوتر کار میکرد. گفتم خانم رئوفیان لطفا بلند شید تا طریقه نصب قفل نرم افزارش رو بهتون یاد بدم. کیسم هم روی میز خودم قرار داشت و قفل رو که یه یو اس بی بود بهش دادم و گفتم اینو نصبش کن. و خواست که بره دور میز رو بزنه و بره پشت کیس که من مانعش شدم و گفتم از همینجا. بنده خدا رو میز خم شد تا وصلش کنه و میدان دید واسه نصبش نداد. واسه همین یه خورده طول میکشید. وای. هنگام خم شدنش چه قنبلی داشت !!!!! از صد تا عکس سکسی هم که تا حالا دیده بودم قشنگتر بود از همون رو شلوارش. از فرصت استفاده کردم و مانتوی کوتاهش رو زدم بالا. تا این قنبل قشنگ رو بهتر ببینم. واقعا خوش به حاله آقای… که اگه این کون رو فتح کرده باشه !. آقا زیپم رو آوردم پایین و تا از درد کیر راحت بشم سریع از پشت چسبیدم بهش و با دستام سینش گرفتم. اونم هنوز درگاه یو اس بی رو پیدا نکرده بود ( بهتر ) آقا عقل از هوشمون پریده بود. و رو شلواری باهاش کلی ور رفتم بعد از چند دقیقه گفت نصبش کردم ( البته شاید زودتر از این نصبش کرده باشه ). خودش واقعا دلش بود و اصلا به روی خودش نمیوورد. گفتم خانم رئوفیان. مشکلی که نیست ؟! گفت نه.
گفتم میشه دستاتون رو بزنید دیوار. گفت باشه فقط بذارید مانتومو درارم ! ( وای بابا طرف دلشه ) منم از خدا خواسته گفتم بذارید کمکتون بدم. گفت : نه ممنون. گفتم شما هم بجاش زحمت کمربندمو بکشید و بازش کنید. سگک کمربندمو گرفت و بازش میکرد که من هم سریع چسبوندمش به دیوار و لباسش رو زدم بالا…. وای عجب سینه های رو فرمی. سریع سوتینش رو زدم بالا ( البته با یه زوری ) و گرفتمش تو دهنم و با حرص و ولع خاصی میکشون میزدم. اونم که احساساتی دیگه داشت میشد و از نرم افزار حسابداری دیگه خبری نبود. سریع دستش رو برد زیر شرتم و کیرمو گرفت و گفت : چقدر داغ شده آقای… !!! آقا مارو نگین نمیدونستم از این سینه های درشت کودومو بخورم. از اون طرف هم که دستش تو شلوارم بود و کیرمو تکون میداد. این کار یه 8 دقیقه ای ادامه داشت و اینقدر میکش زدم که لپام درد میکرد. گفتم بشین. آروم نشست. گفتم شلوارمو بکش پایین. آروم شلوارمو کشید پایین و نگام کرد. گفتم شروع کن. با خنده گفت چی ؟ گفتم یعنی نمیدونی. گفت نه ! کیرمو به دهنش نزدیک کردم گفتم برام ساک بزن. گفت ساک یعنی چی ؟! سریع خودم کردمش تو دهنش گفتم بخور دیگه. وای عجب ساکی میزد. بهش گفتم الان هنوز داغه ؟ سری به نشانه آره تکون داد. بیچاره تا ته حلقش کرده بودمش تو. گفتم بخور. زبونتو بچرخون دورش !. داشت دیگه آبم میومد. گفتم نباید آبم رو به همین راحتیها بذارم که بیاد. بلندش کردم پیرهنش رو که تا نیم تنه زده بودم بالا و سوتینش رو کامل در آوردم. دکمه شلوارش رو هم باز کردم. و گفتم عادت که نیستی ؟ گفته نه. لخت لختش کردم. وای عجب کونی داشت. بهش گفتم کونتو قمبل کن. دستش رو رو میز گذاشد و خم شد. پاهاشم باز کرد. وای چه صحنه ای بود. آماده آماده !!. موبایلم رو برداشتم و از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس از پشت سر ازش گرفتم و اعتراضی هم نکرد. ( که قول میدم امتیاز نمایشش رو برای اولین بار به سایت آویزون بدم ) کفشاش رو اوردم تا پاش کنه. چون اونطوری سکسی تر میشد. جالب واسم اینجا بود که خانم رئوفیان هر چی میگفتم انجام میداد. بعد شلوار خودم رو درآوردم. و لخت مادر زاد شدیم. و از پشت بهش نزدیک شدم. چون قدش بلند تر بود کیرم به کسش نمیرسید. ( البته قدم کوتاه نبود اون قدش از خودش بلند بود و اون کفش پاشنه بلند رو هم کرده بود دیگه… ) اومد پایینتر و کیرم رو رو کسش گذاشتم که گفت : آقای…. یه وقت نکنیتش تو ؟! گفتم مگه باز نیست. گفت :نه ! گفتم برو بابا. مگه اقای… بازش نکرده ؟!.
گفت : نه. اون کیه ! مگه من با اون….. حرفش رو قطع کردم گفتم بابا بی خیال اشتباه کردم. سریع نشستم و سرم رو بردم تو پاهاش عجب کس تراشیده و ظریفی داشت. با حرص و ولع شرو ع کردم به خوردن کسش. که آه و نالش شروع شد. که فهمیدم داره ارضا میشه. و منم بدتر ادامه دادم که اینکه از تکونش و بلند شدن صداش فهمیدم که تو عرشه و داره ارضا میشه. منم از فرصت استفاده کردم و آب کسش رو با انگشت داخل کونش کردم و انگشتم رو تا اونجا که جا داشت توی یک آن وارد کونش کردم. که اعتراض آنچنانی نکرد. و خوب با انگشت مقدمات فتح کونش رو چیدم. گفت : اقای… میشه انگشتتون رو درارین ؟ خیلی درد داره. گفتم تازه کجاش و دیدی. انگشتم رو که تا ته کرده بودم کونش به آرومی کشیدم بیرون. انگشت کناری اشارم بود. ( نمیدونم بهش چی میگن ) بهش گفتم بشین قنبل کن. گفت تور خدا حالا نمیشه این بی خیال شین. بدین تا واستون ساک بزنم ! گفتم شیطون تو که تا چند دقیقه پیش نمیدونستی ساک چیه ؟ خندید و گفت. تو رو خدا این بی خیال شین ؟ گفتم بشین اولش شاید درد داشته باشه ولی بعدش عادی میشه. ( با خودم گفتم کلی زیر مانتو که بودش واسش نقشه ریخته بودم. حالا اصل کاری رو ولش کنم !؟. حتی اگه کسش هم باز بود ولی همه برنامه به خاطر این کونته لامصب ! ) خلاصه نشست و به طرز ماهرانه ای قنبل کرد سوراخ کوچیک و قشنگ کونش که با انگشت من هم یه خورده جا باز کرده بود دقیقا تو تیر رس بود. یک کمی آب دهن پرت دادم دم سوراخش و و یک کمی هم با دست کلاهک کیرم رو خیس کرم. و آروم گذاشتمش در سوراخ کونش یه کمی که تکون دادم و جا باز کرد. در دهنش رو به سختی گرفتم و در یک لحظه تا دسته کردمش تو. وای بمیرم چه دردی کشید دستم رو هم گازی گرفت. که تا چند روز جاش موند. شروع کردم به تلنبه زدن و دستم رو از دو دهنش برداشتم و سینه هاش رو که سفت شده بود با هر دو دستم گزفتم. بعد بهش گفتم. دیدی الان درد نداره. گفت تور خدا زودتر تمومش کن الان مشکوک میشن !
گفتم گه میخوره کسی مشکوک بشه. تا بندازمش بیرون اون آدم مشکوک رو. آقا تلمبه زدن ما یه 12 دقیقه طول کشید تا اینکه آبم داشت میومد و تلنبه زدن رو آروم کردم و آبم رو تا آخرین اسپرم ریختم کونش بعد بیچاره بلند شد و اصلا نمیتونست راه بره. ولی اگر این هیکل و این انرژی رو نداشت و اگه کسی دیگه ای جای خانم رئوفیان بود تا حالا 2 بار ضعف میکرد. ولی بازم این بود. گشاد گشاد افتاد راه و به دستشویی که تو اتاق من بود رفت تا خودش رو مرتب کنه. شلوارش و مانتوی چسبیش رو کرد و گفت آقای… دیگه با من کاری نیست. ؟ راستی واسه حسابداری چی کنم. باید واسه ادامه آموزش بیام.
گفتمم میای ؟
گفت آره ؟ ولی واسه آموزش. !.
بنده خدا چه جدی گرفته بود. داشت دکمه های مانتوش رو میبست که دوباره چشمم به اون کونش خورد لذت دیدنش از روی مانتوی اندامی که کرده بود واسم بیشتر بود ! دوباره عقل از سزم پرید ( همون موقع ها !! ) گفتم خانم رئوفیان یک لحظه صبر کنید. تا من برم دستشویی و بیام. بد جوری شاشم میومد رفتم تو دستشویی داشتم زیپ شلوارم رو میکشیدم پایین که یه فکری به سرم زد. زیپم رو کشیدم بالا و اومدم بیرون گفتم یه لحظه بیاین پشت سیستم. تا یه چیزی نشونتون بدم. قبول کرد و آروم اومد
گفت : بشینم ؟
گفتم : نه نیاز نیست. فقط یه لحظه دستاتون رو بذارید روی میز. که گفت : ای تو رو خدا نه !!! الان همه مشکوک میشن من یک ساعته که اینجام. گفتم نمیخوام که لختت کنم.. این مانتویی که کردی منو دیوونه کرده ! میدونی خانم رئوفیان. من دیوونه کونت شدم میدونی ؟. یه لحظه مانتوت رو بزنش بالا و نگهش دار تا شلوارت رو بیارم پایین. گفت فقط زودتر. من باید برم ! گفتم باشه. شلوارو شورتش رو کمی دادم پایین. کیرم رو در آوردم و کردم تو سوراخ کونش. وای !!! چه حالی میده. ! چه راحت رفت تو. واقعا اون 8 دقیقه تلنبه زدن تو اون سوراخ فانتزی و قشنگش به طرز جالبی گشادش کرده و نه خودش زیاد اذیت شد و نه من ! یهو با تعجب گفت داری چیکار میکنی !!!!! ها !!!!!! چیکار میکنی !!!؟ اون چیه داری میریزی ؟ سوختم ؟ چیه ؟!!!!. گفتم صبر کن تکون نخور که کثیف میشی ها. آقا کیرمو تا ته کرده بودم کونش. و شاشمو ( ادرارمو ) که مثل آب جوش کتری بود داشتم میریختم تو کونش. که آخراش از بغل کونش و کیرم میزد بیرون و هم شلوار من خیس شد و هم شلوار اون. و خودم شلوارش رو کشیدم بالا. و گفتم تموم شد. یه نگاهی به من کردو با دستمال کاغذی تا حدودی خودش رو تمیز کردو شلوارشو مانتوشو کرد و بدون خداحافظی رفت بیرون. و از اون به بعد دیگه زیاد تحویلم نمیگرفت و به زور جوابمو میداد. که تا همین تابستون امسال ادامه داشت. و من هم مشغول کارای خودم بودم که یه روز توی همین اواخر تابستون امسال بود تو شرکت جلومو گرفت و گفت آقای…. واسه ادامه آموزش حسابداری کی میتونم بیام……. و این داستان ادامه دارد. در بخش بعدی که امیدوارم با اینکه زیاد وقت ندارم. چند تا عکس که از خانم رئوفیان که فامیلیه مستعارشه گرفتم میذارم تا ببینید واقعا چه چیزیه. بخصوص از اون کونش که هنوز که هنوزه سوراخی به این کوچیکی و نازی توی همچین کون خوشگلی ندیدم و نخواهم دید و از اون موقع بصورت حرفه ای وارد دنیای زیبای سکس شدم و واستون میگم که چطور تونستم پای یکی دیگه از منشیام رو که اونم دسته کمی از خانم رئوفیان نداره رو که متاهل هم هست رو به میون بکشم. امیدوارم لذت برده باشید و دوباره میگم که داستانی رو که گفتم عین واقعیت بود. !
فرستنده: علی 

فوریه 7, 2008 at 3:38 ب.ظ. 2 دیدگاه

کون به جای کس


کون به جای کس

با سلام مجدد من علیرضا هستم که چند روز پیش یه خاطره از دوران دانشجویی براتون فرستادم اما قضیه ای که می خوام تعریف کنم مربوط میشه به همین جمعه گذشته.
عصر جمعه خونه داداش بزرگم بودم که میخواستن برن مهمونی منم با بی حالی از خونشون زدم بیرون یه ساعت کوس چرخ زدم زنگ زدم خونه دادش کوچیکم دیدم خانمش رفته خونه مادرش شهرستان اینم تنهاس رفتم خونشون برش داشتم زدیم بیرون که بیفتیم دنبال یه کوس بگردیم و روز جمعه ای یه حالی به خودمون بدیم!
اول عصر یه کم خبری نبود و کل محدوده میرداماد تا ونک و ولی عصر تا تخت طاووس عاری از هرگونه کون و کوسی بود یه خورده بعد زنگ زدم پسر عمم که همیشه تعداد متنابهی کوس زیر دست و بالش داره خلاصه اون کس کش هم دم لایه تله نداد و 2 ساعت تمام ما رو کیر کرد خلاصه هوا که تاریک شد جنده های محترم کمکمک فعالیت شبانه خود را شروع کردن و خیابان پر شد از کوس های رنگارنگ در انواع مختلف. کیس اول رو تو خیابون ولیعصر نرسیده به ونک زدیم که دو نفر بودن یکیش کیری بود و اون یکی چیز توپی بود دیدم از جلو ماشین در میرن پیاده شدم رفتم طرفشون تا گفتم سلام پیریه برگش گفت نفری 40 میگیریما! یه لحظه مخم تیر کشید که اووووووووووو چه خبره یه راه میخوای بکنیش تو کوس طرف حالا معلوم نیس دفه اول ابت زود بیاد بعدش زرتی 40 چوب پیاده بشی ولی به روی خودم نیاوردم گفتم بابا کی حرف پول زد در راه کوس جان دادن رواس که لااقل سوارشون کنم و بعدش مخشونو کار میگیریم قیمت رو میاریم پایین القصه این دو فقره کوس رو بلند کردیم اومدن چپیدن تو ماشینو تا نشستن پیریه گفت که ما نصفشو تو ماشین میگیریم نصف بعدی تو خونه قبل از عملیات!
دیدم کاملا حرفه ای ان و به هیچ وجهی من الوجوه نمیشه سرشونو شیره مالید دوباره شروع کردم به مزه ریختن که بابا بیخیال حالا یه تخفیفه کوچولو بدین ما هم از شرمندگیتون در میایم و یه دفه که نیس ما میخایم مشترک بشیم و از این کوس شعرا که پیریه یه دفه ای وحشی شد که یالا نیگهدار پفیوس بچه کونی!
بعد با عشوه به اون یکی گفت که مریم جون پیاده شو بریم اینا پول بده نیستنو اسو پاسن. ناکس انقد حرفهای بود که فوری به افکار پلید من پی برد و با صدتا فحش که لطیف ترینش مادر قحبه بود پرین پایین تو این اثنا دیدم اووووووو اون ور خیابون یکی دیگه واساده انده کوسه خیلی توپ و خوش هیکل تا خواستم دور بزنم برم جلوش واسم فوری دو تا کوس اولی رفتن سراغش که بابا با این بچپ کونیا نریا اینا پول ندارن که خودشون کونین و از این کوس شرا خانم کوس دومی هم اگه 1% احتمال سوار شدنش بود با این حرفا دیگه رایش برگشت اونم بی خیال شدیم و دوباره تلاش مستمری رو برا یافتن لااقل 1 فقره کوس تعاونی و اعلا شروع کردیم نیم ساعت بعد دو مورد دیگه رو سوار کردیم که نسبت به اولی ها هم خوشگل تر بودن و هم قیمتشون 30 تومن بود و همینکه مهربونتر هم بودن اما اینا هم گیر داده بودن که نصفش باید تو ماشین پرداخت بشه که منم یه تراول بیستی اماده کرده بودم که بهشون بدم ایناهم میگفتن باشه 40 تا هم خوبه میدین ولی نظر من این بود که تو خونه هم 20 تا دیگه بدیم و بی حساب بشیم که بعد از کمی چونه زدن متسفانه این دو مورد نیز رمیدن و پریدن!
دیگه داش اعصابم خرد میشد به زمین و زمان فحش میدادم که ای کیر تو این شانس هیچ جنده ای یعنی حاضر نمیشه یکم بامون راه بیاد عجب زمونه ای شده عجب گرانی شده گوشت خوب کیلویی 5000 تومن اون موقع 250 گرم گوشت خوک 30-40 هزار تومن ای ریدم تو این مملکت از این پسر عمه کوس کشم خبری نشد که نشد مثل اینکه اونم رو فرم نبود اخه این جور مواقع کوسای تیری می اورد میکردیم حیف. ساعت دیگه داشت 11 میشد و دیگه هرکی هم قرار بود بده سوار یکی شده و رفته بود خیابونم کمکم داشت خلوت میشد که یه هو سمت مخالف خیابون کیس تازه ای به چشم خورد از دور خیلی کوس به نظر اومد فور دور زدیمو من پیاده شدم دیگه باید هر طور شده مخ این یکی رو می زدیمو یه فیضی به کیر مبارک کی رسوندیم خلاصه تا پیاده شدم خانم گفتش که 30 میگیرم منم گفتم باشه زود بیا سوار شو دو قدم به طرف ماشین اومد بعهد وایساد منم برگشتم دیدم دو تا جوجه بسیجیه کونی بغل ماشین به داداشه گیر دادن حوصله درگیری رو نداشتم پریدم تو ماشین دستی بردم بالا گفتم برادر سوتفاهم شده یا مهدی ادرکنی!
کوس کش نیششو باز کرد و به راننده گفت بریم برادر خودین. گازشو گرفت رفت دختره هم از ترسش پرید تو یه پیکان قراضه و رفت ما هم دنبالش یه خرده بعد پیاده شد اون بغل یه فرعی بود رفتیم تو صداش کردم بدو اومد پرید تو ماشین گازشو گرفتیم رفتیم یه هو دیدم دوباره این دو تا کسکش بغل ماشین دارن علامت میدن که وایسا خوشبختانه بزرگراه نزدیک بود و مسیر باز و ساعت حدوده 11.5 منم با این اطمینان زنجیری که همیشه تو ماشین بود در اوردمو اومدم از شیشه بیرون جاتون خالی یه 4 5 تا حسابی حواله این مادر قحبه ها کردم و گاز دادیم و رفتایم خوشبختانه این مورد اخری دیگه از پول پیش و این حرفا چیزی نگفت و منم اصلا راجع به پول صبتی نکردم فقط تو را واسه غذا و کاندوم نیگه داشتیم رفتیم خونه!
تو خونه اولش نفری یه قرص خوردیم و بعد شامو زدیم بعدش دختره پاشد که کی اول میاد منو داداشی به هم نیگاه کردیم و با اشاره به من گفت که اول تو برو منم قبل از اینکه برم اتاق خواب به پسر عمم زنگ زدم که کونده تو که کوس جور نکردی لااقل اگه دوس داریس یکی اوردیم بیا بکن.
اونم مثل قرقی از اون ور شهر حرکت کرد که بیاد. خلاصه من تا رفتم تو جنده خانم چراغو خاموش کرد به طوریکه اتاق تاریکه تاریک شد بعد هم فوری لباساشو دراورد و کاندوم رو سریع کرد تو کیرم و شروع کرد از رو کاندوم ساک زدن (البته اینم مدل جدیدیه که چند وقتیه در میان جنده های محترم مد شده و به خیال کوس کششون فکر می کنند که به این طریق جلو ایدزو میگیرن که البته از همین جا به عنوان یک پزشک به کلیه جنده های محترم اعلام میکنک که ایدز از طریق سکس اورال منتقل نمیشود» و از این به بعد با فراق خاطر نسبت به کیر رنج کشیده مردم ساک بزنن و لذت یه ساک اساسی رو به ملت زهر مار نکنن و صد البته تنها کاری که جنده ها خوب انجام میدن همین ساک زدنه که اونم بیشتر به خاطر اینه که اب مشتریه بخت برگشته زودتر بیاد و زودتر اسکن ها رو بگیرن و گورشونو گم کنن) خلاصه دیدم این جنده الانه که ابمو بیاره اول خواستم یه بار ابمو بیارم بعد دیدم که ممکنه بعدش کیرم راس نشه بی خیالش شدم و رویا رو کشیدم کنار!
خواستم به کوسش دست بزنم که دیدم خودشو میکشه کنار و نمیذاره دست بزنم برگشت گفت دست نزن ابم میاد گفتم اشکالی نداره خوب بیاد دیدم بهونه اورد بیخیال شدم در ضمن هی پاهاشو به هم میچسبوند که دستم به لای پاش نخوره خلاصه رویا دراز کشید و یه چیزی مثل کرم مالید به کیرم بیشتر شک کردم که واسه کوس کردن که کرم نمیخواد اخر سرم یه متکا خواست که بذاره زیر کمرش در حالیکه دستاش رو جلوی کوس کذاییش گرفته بود تقریبا مطمئن شدم که خانم دو جنسس و به اصطلاح شی مل تشریف دارن منم به روی خودم نیاوردم و کیرم رو اروم گذاشتم لب کونش که گشاده گشاد بود معلوم بود که حسابی واسش زحمت کشیده و موقع ریدن دیگه احتیاجی به زور زدن نداره و خیلی راحت رفع حاجت میکنه با بی میلی شروع به تلمبه زدن کردم و تو این فکر بودم که این دوجنسه کونی پیش خودش سرمون کلاه میذاره لذا از افکار سکس خارج شدم و ابم هم که موقع ساک کم مونده بود بیاد دیگه سست شد و با وجود فشارهایی که رو کون طرف میاوردم ابم نمی اومد دو بار پوزیشن عوض کردیم تا بالاخره ابم اومد واز لجم کشیدم بیرون کاندومو در اوردم و پاشیدم به سر و کولش بلافاصله اومدم بیرون جریانو به داداشم گفتم برخلاف من حالش گرفته نشد و خوشش هم اومد و گفت که اتفاقا من از دو جنسه ها خیلی خوشم میاد خلاصه یه نیم ساعتی هم اون با رویا ور رفت و دو بار کاندوم ترکوند اخرشم ابش نیومد که نمیدونم به دلیله گشادیه بیش از حد کونه رویا بود یا قرصه اثر خوبی داشت پشت سر داداشم رویا ذرتی لباس پوشید اومد بیرون تو این بین پسر عمم هم اومد ولی هر چقدر اصرار کردیم که تو رو خدا به این بنده بینوا هم بده نداد که نداد و برگشت گفت که دیرم شده ازین قرتی بازیها!
خلاصه بهش گفتم چقدری بدم راضی بشی برگشت گفت که 2 نفر 60 تومن مخم تیر کشید با خودم گفتم ای کوس کش کون گشادتو جای کوس حواله کردی این همه هم پول میخای هر چقدر کردم به 30 تومن راضی نشد که نشد و تز منم این بود که من فکر کردم 2 نفرو گفتی 30 تومن و الا 20 تومنم کوس توپ فراوون بود تازه فکر کردی با بچه 15-16 ساله طرفی اندازه موهای سرت تو کون و کوس گذاشتم دیگه فرق این دو رو نفهمم باید برم بمیرم کس کش حروومزاده با پررویی تمام با اون صدای کلفت کیریش از رو نمیرفت که من کوس دارم بش گفتم جای دور که نیس مایه همین جاس بکش پایین ببینیم ولی نکشید که نکشید!
دیدم به هیچ صراطی مستقیم نمیشه یه نقشه شیطانی واسش کشیدم گفتم راستشو بخوای من اصلا پول همرام نیس باید از عابر بانک بگیرم بهت بدم که لااقل از خونه ببرمش بیرون که یه موقع ابرو ریزی نکنه از خونه زدیم بیرون و به پسر عمم گفتم تو از پشت بیا که یه موقع مشکلی پیش نیاد الکی دنبال عابر بانک بودم واین کونیه مدام تکرار میکرد که من خودم ختم روزگارم یه موقع فکر نکن میتونی منو دور بزنی و از این حرفا که تو این بین دوباره 2 نفر از برادرها به دادم رسیدن اونا که داشتن با موتور گشت میزدن 2 نصفه شب ما رو میبینن و شک میکنن و با موتور میفتن دنبالمون منم یه معکوس کشیدمو گازش و گرفتم! پست سر من پسر عمم و پشتش برادرا عجب صحنه ای بود خیلی زود گمشون کردم ولی رویا که معلوم بود خیلی ترسیده و دنبال درد سرم نمیگرده هی اصرار میکرد که پولم نمیخام فقط نیگر دار پیاده بشم تو دلم میگفتم کوس عمت باستی پولم بدی که دو تا پسر خوشگل و خوشتیپ و علاف خودت کردی تو این بین با موبایل پسر عمم تماس گرفتم و مثلا با ترس بهش گفتم که این کوس کشا افتادن دنبالمون نمیتونم برم بانک پول همرات داری و جوری که رویا بشنوه بلند گفتم صدیه باشه دختره میاد اونجا صدیو بهش بده بره. برگشتم به رویا گفتم زود 40 تا پیاده شو میخام یه صدی بت بدم گورتو گم کنی ما کی امروز همش بد اوردیم اینم روش اولش قبول نمیکرد و هی میگفت نیگر دار میخام پیاده شم بالاخره خم شدم به زیر صندلی که ترسید گفت چاقو در بیاری جیغ میزنم!
بهش گفتم بچه بازیا چیه الان کلتو در میارم یه دونه تو مغزت خالی میکنم که نتونی نفس بکشی بد جوری ترسیده بود و عرق کرده بود در اورد 40 تومن داد بهش گفتم برو ماشین پشتی بگیر تا پیاده شد جفتمون گاز دادیم رفتیم و. پشت سرمون صدای ناهنجار رویا که داد میکشید مادر جنده ه ه ه ه ه وایساااااااا و ما تو سیاهی شب گم شدیم تا اولا واسه خیلی ها درس عبرتی بشه که کونو به جای کوس قالب نکنن و مهم تر اینکه زیاد سر پولش چونه نزنن که ممکنه اعصاب طرف بریزه به هم و مادرشونو بگاد و به قول جنده ه ای قدیمی هر چی دادی خدا بده برکت سرمایه دادی مگه مایش چیه؟ خوش باشین و منتظر خاطرات بعدی
فرستنده: علیرضا 

فوریه 6, 2008 at 9:15 ق.ظ. ۱ دیدگاه

سکس، عشق، جنایت و مکافات

سکس، عشق، جنایت و مکافات

زن آرام در را باز مي کند .
مرد وارد مي شود و بعد از اينکه پشت سرش را نگاه مي کند در را مي بندد .
زن خود را در آغوش مرد مي افکند و پستانهاي درشتش را به سينه ستبر او مي فشارد .
مرد لبانش را به انحناي گردن زن مي چسباند و شهوتناک او را مي بود .
زن زير لب ناله اي از لذت سر مي دهد ..
-
دير که نيومدم ؟
-
نه به موقع اومدي
مرد به پستان هاي درشت زن خيره مي شود و دستان خود را بر بر اندام زن مي کشد .
-
چه خوشگل شدي .
زن هوسناک با چشمان پر از نياز به چشم هاي سياه مرد خيره مي شود .
-
همش مال خودته
مرد مي خندد و زن را در آغوش کشيده و به داخل اتاق مي برد .
زن احساس تب آلودي دارد .
مرد بي تاب از هجوم احساسات شهواني زن را بر زمين مي گذارد و لباس خود را در مي آورد .
زن مطيعانه بر زمين دراز مي کشد و انگشتان پاي خود را بر انحناي ساق هاي کشيده اش مي کشد .
مرد صورت زن را در ميان دست هايش مي گيرد و لبان او را در دهانش فرو مي کند .
زن دستان خود را دور کمر مرد حلقه مي کند و خود را به او مي فشارد .
زبان مرد لب هاي بسته زن را مي گشايد و زبان زن را به خود مي کشاند .
براي چند لحظه مرد به عقب مي رود .
-
مطمئني امشب نمياد ؟
-
آره … امشب شيفتشه … مطمئنم نمياد
و زن سوزان از نياز شهوت اندامش را به دستان قوي مرد مي سپارد .
مرد دکمه هاي لباس زن را باز مي کند و به صورت او لبخند مي زند .
-
خيلي دلم برات تنگ شده بود .
زن که رخوتناک و مستانه بر زمين دراز کشيده و گشودن لباسش را نظاره مي کند لبخند مي زند .
-
من خيلي بيشتر … من مال توام رضا … مال خودخودتم .
مرد مي خندد و لباس زن را به گوشه اي مي اندازد .
پستان هاي زن لغزان بر روي سينه اش مرد را به شدت تحريک مي کند .
لب هاي مرد بر سرخي سينه هاي زن فرود مي آيد و زن سر مرد را همچون کودکي که شير مي مکد بر سينه اش مي فشارد .
-
آه ..
مرد پستان هاي زن را مي مکد و آرام گاز مي گيرد و زن پاهاي خود را بر هم مي فشارد .
مرد آرام به پايين تر مي رود و شکم زن را غرق بوسه مي کند .
پايين تر و پايين تر ..
مرد دامن زن را به پايين مي کشد و لب هايش را به حرارت سوزان ميان پاي اومي چسباند .
زن از شدت لذت مي خندد .
مرد ران هاي زن را ليس مي زند و زن دچار رعشه هاي لذت بار مي شود .
مرد دستان زن را باز مي کند و سينه اش را به سينه او مي چسباند .
زن با نگاه هاي خيره به چشمان مرد او را به خود دعوت مي کند .
مرد آلتش را فرو مي برد و زن ناله هاي شهوتناکي سر مي دهد .
مرد نفسش را حبس مي کند و دانه هاي درشت عرقش را به گونه هاي زن مي چکاند .
زن در کش و قوسي مار گونه پاهايش را دور کمر مرد قفل مي کند و او را بيشتر به خود مي کشاند .
مرد در تلاشي غريزي قدرت جنسي اش را با ضربه هاي محکم به رخ زن مي کشد .
زن مچ دست مرد را گاز مي گيرد و مرد آخرين تلاش هايش را مي کند .
زن که اشتهاي سيري ناپذيرش تمامي ندارد مرد را تحريک به ادامه دادن ضربات متوالي مي کند و مرد دوباره نفسش را حبس مي کند .
زن ناله اي مي کند و بي حس مي شود و مرد عرق ريزان بر روي سينه زن مي افتد .
-
خيلي دوستت دارم .
زن گونه هاي زبر مرد را مي بوسد .
-
من ميخوام هميشه مال تو باشم … ازش خسته شدم .
مرد به فکر فرو مي رود و روياي تملک زن او را در خود فرو مي برد .
-
تو قوي هستي … داغي … تنمو مي سوزوني … تو يه مرد واقعي هستيولي اون مثه مترسک مي مونه … اونقدر شله که حالم ازش به هم مي خورهکاش هيچوقت نمي ديدمش .
مرد از تعريف هاي زن احساس لذت و قدرت مي کند .
-
تو فقط مال مني سوزان
مرد لب هاي سرخ زن را مي بوسد .
زن قهر گونه سرش را بر مي گرداند .
-
ولي من مي خوام هر شب زير دست و پاهاي تو باشم … پوست تنم تو رو مي خواد … ذره ذره اندامم به تو نياز داره … تو نمي خواي اينو بفهمي
-
ميگي چيکار کنم سوزان … تا اون لعنتي شوهرته بايد همين وضع رو تحمل کني
زن به چشم هاي مرد نگاه مي کند
-
اگه اون شوهرم نباشه …؟
مرد مي گويد :
-
اونخ هر شب من مي مونم و تو
-
رضا … بکشش .
مرد با چشمان متعجب به صورت زن نگاه مي کند .
-
من ؟
-
نه … با هم .
…………………………………………………..
نزديک صبح مرد خسته از کار شبانه به خانه باز مي گردد.
زن به ظاهر خوابيده است.
مرد لباسش را در مي آورد و در بستر خود مي خزد.
چند لحظه بعد صداي آرام نفس هاي مرد زن را از جاي خود بلند مي کند.
زن طناب ضخيم را از زير رواندازش در مي آورد و نزديک شوهرش مي رود.
زن اشاره مي کند و مرد سر طناب را مي گيرد.
شوهر آرام خوابيده است .
زن با تنفر به او نگاه مي کند.
مرد در حرکتي سريع طناب را دور گردن شوهر زن مي پيچد و شوهر هراسان از خواب بيدار مي شود .
زن سر طناب را مي گيرد و به سمت خود مي کشد .
صداي فرياد شوهر در گلو خفه مي شود .
مرد و زن هر دو طناب را با تمام قوا به سمت هاي مخالف مي کشند و شوهر نا اميدانه دست و پا مي زند .
فشار طناب رگ هاي گردن شوهر را پاره مي کند و خون بر بستر سفيد رنگش فوران مي کند .
زن چشمانش را مي بندد و طناب را محکمتر مي کشد .
و شوهرش را آرام مي کند .
مرد سر طناب را رها مي کند و وحشت زده صورت سياه شده جسد را مي نگرد که با زبان از حلق بيرون زده خيره او را نگاه مي کند .
زن بالا مي آورد .
مرد پارچه سفيد رنگي به روي جسد مي اندازد و زن را در آغوش مي گيرد .
-
حالا ديگه تو مال مني .
چند ماه بعد مردي اعدام مي شود و زني سنگسار مي گردد .
و همه چيز پايان مي گيرد .  

ژانویه 26, 2008 at 3:00 ب.ظ. 2 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


Blog Stats

  • 13,623,869 hits

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 853 مشترک دیگر بپیوندید