Posts filed under ‘نیلوفر’

یه سایت خفن س ک س ی

سلام دخترا و اقایون چنده خوبید یا نه ؟
امروز یه سایت خیلی خفن دارم

متاسفانه بازدید کننده های ایران احنمال کم داره که داخل بتونن بشن

چون که این سایت طوری طراحی شده و فیلتر شگن استفاده شده که از داخل ایران نمیشه

اما احتمال وارد شدن نیز وجود داره امتحانش ظرر نداره


اینجا کلیک کنید

فوریه 22, 2008 at 9:00 ق.ظ. 9 دیدگاه

نیلوفر

نیلوفر
وقتی از خونه به سمت فرودگاه حرکت میکردم، خودم هم نمیدونستم که در این سفر اداری ممکنه چه اتفاقی برام بیفته و با چه کسی روبرو بشم. اون شب فرودگاه خیلی شلوغ بود. بلیت و چمدانم رو تحویل دادم و کارت پرواز رو از مامور فرودگاه گرفتم. موقعی که از میان مسافران بیرون میومدم یه دفعه چشمم به یک قیافه آشنا افتاد و نگاهمون بهم گره خورد. هرچند سالها گذشته بود، ولی خوب شناختمش موجود نفرت انگیزی که همیشه از بخاطرآوردن اسمش چندشم میشد: نیلوفر منصوری!
سابقه آشنایی ما به گذشته های دور برمیگشت. حدود 12 سال پیش و زمانی که هردومون دانشجو بودیم. نیلوفر دانشجوی رشته پرستاری دانشگاه اهواز بود و هرچند ما هم رشته نبودیم ولی منهم مثل خیلی از پسرهای دیگه، اونو خوب می شناختم! هنر نیلوفر این بود که با وجودیکه چندان زیبا نبود، ولی خیلی راحت با رفتار تحریک کننده و اغواگرش همه پسرها رو اسیر خودش می کرد. او فوق العاده هم تنوع طلب بود و هرگز مدت زیادی رو با یک نفر سرنمیکرد و مرتب دنبال شکار میگشت. کافی بود شما ظاهری زیبا ، وضعیت مالی خوب یا موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشید، در اینصورت نیلوفر حتما» به شما پاسخ مثبت میداد! خیلی از دانشجوها و اساتید و حتی شاید بعضی از افرادی هم که بیرون از دانشگاه بودند و سرشون به تنشون می ارزید طعم نیلوفر را چشیده بودند!!
شاید خیلی ها از روی عشق و علاقه به دنبال او میرفتند ولی نیلوفر اصلا» اهل این حرفها نبود و فقط به سکس فکر میکرد. افرادی که با عشق و صداقت با او ارتباط برقرار میکردند ضربه روحی سختی میخوردند و آنهایی که مثل خودش پلید و سنگ دل بودند از مصاحبت با او حتی برای یک شب هم که شده، بسیارکامروا میشدند و لذت حیوانی فراوانی میبردند. منهم جزء گروهی بودم که نیلوفر عشق و احساسشان را به بازی گرفته بود و جواب صداقت آنها را با بی وفایی داده بود. بعد از پایان دانشگاه و موقعی که دیگه گند کار میخواست در بیاد، نیلوفر با یکی از دوست پسرهای پخمه اش بنام مجتبی ازدواج کرد و آن بیچاره تفاخر میکرد که بالاخره در این مسابقه و در رقابت با سایر هم دوره ای ها برنده شده و کاپ افتخار را نصیب خودش کرده است! (البته از خیلیها شنیده بودم که نیلوفر بعد از ازدواج همچنان به رویه سابق خود ادامه میدهد و چون مجتبی نمیتواند او را خوب ارضا کند، بعضی شبها دور از چشم شوهرش با دیگران همخوابه میشود تا بازهم در زندگی تنوع داشته باشد!)
اینک بعد از این همه سال یکبار دیگر من با نیلوفر روبرو شده بودم. وانمود کردم که او را ندیده ام و خواستم با عجله به سالن انتظار بروم ولی او که هیچوقت بویی از شرم و حیا نبرده بود بین جمعیت با صدای بلند مرا صدا کرد. به ناچار ایستادم و وانمود کردم که از دیدنش خیلی خوشحال شده ام. هنوز هم رفتارش پر از عشوه بود. با گذشته هیچ فرقی نکرده بود، چین و چروکهای صورتش را با آرایش غلیظ پوشانده بود و بینی عقابیش را با عمل جراحی بالا کشیده بود.
باکمال تعجب فهمیدم که همراه من و با همان پرواز عازم تهران است. مطمئن بودم که عرضه و لیاقت ندارد و فقط بخاطر غیرت مجتبی و اضافه کاریهایی که خودش خارج از وقت اداری برای بعضیها انجام داده بود به مقام و منصبی رسیده و حالا هم برای یک ماموریت اداری عازم تهران بود!! ظاهرا» بعضی از مسولان اداره شان هم طعم نیلوفر را چشیده و از آن خوششان آمده بود!
باوجود تمام نفرتی که نسبت به او در خودم حس میکردم ولی بازهم رفتار پرعشوه و اغواگرش مرا وسوسه کرد تا این سفر اداری را با طعم نیلوفر شیرین کنم! در تحویل اسباب و اثاثیه اش به او کمک کردم و به اتفاق هم راهی سالن انتظار شدیم. ابتدا سعی کردم در رفتارم با او رسمی باشم، حال شوهرش مجتبی را پرسیدم، او خنده معنی داری کرد و گفت مجتبی هنوز هم مثل گذشته هاست(حتما» منظورش این بود که هنوز هم نمیتواند او را ارضاکند!).
با ذوق و اشتیاق از گذشته ها گفت. حتی از یادآوری خاطره سکسی که باهم داشتیم هم خجالت نکشید و با وقاحت تمام از لذت آن سکس تعریف کرد. یادآوری آن خاطره وجود مرا غرق نفرت کرد. هنوز هم نمیفهمم که در دوره دانشجویی چطور حاضر شدم در آغوش این شیطان بخوابم!
نمیدانم شاید از روی تمسخر یا چیز دیگری بود ولی ناغافل دهنم بازشد و گفتم: کاش میشد آن خاطره را یکبار دیگر تکرار کنیم! میخواستم ببینم آیا هنوز وقاحت گذشته اش را دارد؟ ولی او پررو تر از این حرفها بود و غیر ممکن بود که پیشنهاد مرا رد کند. برق شادی را در چشمان نیلوفر دیدم. مطمئن بودم که دارد با خودش میگوید: برای دومین بار این مرد را شکار کردم!
بدون معطلی پرسید امشب کجا اقامت میکنی؟ و من با خنده معنی داری جواب دادم هر جا که به شما نزدیکتر باشد!! گوشی موبایلش را درآورد و با هتل خودش تماس گرفت و به دروغ مرا یکی از همکارانش معرفی کرد و به این بهانه توانست یک اتاق هم برای من رزرو کند.
خوشبختانه پرواز بدون تاخیر انجام شد و ساعتی بعد ما با تاکسی به سمت هتل در حرکت بودیم. هرکدام یک اتاق جداگانه گرفتیم و بعد از گذاشتن چمدانها در اتاق با هم به رستوران رفتیم و شام خوردیم. مجبور بودم تمام نفرتم را از او مخفی کنم تا امشب بتوانم گذشته را تلافی کنم. اقرار میکنم که جز تنفر و انتقام هیچ احساس دیگری در من نبود و فقط وانمود میکردم که شهوت زده شده ام. بعد از شام لیوان نوشابه ام را سرکشیدم و سرم را جلو بردم و آهسته به نیلوفر گفتم: ساعت دوازده و نیم منتظرم باش و در اتاقت را باز بگذار. براحتی میشد آتش شهوت را در چشمانش دید. به اتاقم رفتم و بعد از حمام روی تختخواب دراز کشیدم. دو ساعتی فرصت داشتم تا یکبار دیگر خاطرات تلخ گذشته ام را مرور کنم و سراسر وجودم از تنفر و انزجار آکنده شود.
ساعت دوازده و نیم شب فرا رسید. به آهستگی از اتاقم خارج شدم. اکثر چراغهای راهرو خاموش بود و بیشتر مسافران هتل در خواب بودند. برای آنکه کسی متوجه نشود، سوار آسانسور نشدم و از طریق پله ها دو طبقه پایینتر رفتم. اتاق 230. در اتاق بسته بود ولی قفل نبود. ترسیدم اگر در بزنم اتاق بغلی از خواب بیدار شوند. به آهستگی در را فشار دادم و وارد اتاق شدم. نور آباژور کمی اتاق را روشن کرده بود. نیلوفر مثل همیشه در انتظار شکار خود بود. با وجود آنکه در مسافرت بود ولی پیش بینی های لازم را کرده بود و یک سوتین زیبا با شورت لامبادایی قرمز که بسیار تحریک کننده بود، پوشیده بود. مقابلش ایستادم و با اکراه بوسیدمش. مثل دخترهای جوان با عشوه و ناز شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کرد. حرارت دستاش شهوت مرا تحریک کرد. شلوارم را که در آورد، خودم را محکم به او چسباندم. هنوز هم مثل گذشته ها باسنش بهترین تکیه گاه کیر شق شده من بود! گمان میکرد که مثل سابق میخواهم با او معاشقه کنم تا او بازهم احساسات مرا زیر پاهایش له کند.
همچنان ایستاده بودیم. به سمت من برگشت، سعی داشت بزور از من لب بگیرد. وقتی لبهایش را قفل کرد دیگر مجال فرار از آنها نبود. با هر دو دستم به باسنش ضربه میزدم. آنقدر محکم که ممکن بود صدای آن از اتاق بیرون برود. غلیان شهوتش مانع از ابراز درد میشد و هیچ نمیگفت. آنقدر ضربه زدم که باسنش قرمز شد.
مطمئن بودم که با خودش فکر میکند بازهم مثل گذشته سرم را بین پاهایش میبرم و کسش را میخورم تا او غرق لذت شود. ولی اشتباه کرده بود. او را روی تخت خواباندم ، نمیخواستم کوچکترین علاقه و احساسی در این سکس از خودم نشان دهم. کیرم را از زیر کش بغل شورت بیرون آوردم. آه کشید،دستش را جلو آورد تا حرارت آنرا حس کند. خیلی تحریک شده بود ولی من پاهایش را از هم باز کردم و بدون معطلی کیرم را به سمت کسش بردم و فشار دادم. هرچند دیگر تنگی سابق را نداشت ولی هنوز هم گرم و نرم بود! آثار دلخوری در چهره نیلوفر نمایان بود که چرا من بدون مقدمه سر اصل مطلب رفته ام!
چند تلمبه زدم و بعد کیرم را بیرون کشیدم.مایع سفیدی اطراف کیرم را پوشانده بود.پاهایش را رها کردم و از روی تنه او بالا رفتم، کیرم را به سمت دهانش بردم. هیچوقت عادت نداشت خوب ساک بزند، ولی حالا برای من مهم نبود، فقط میخواستم ترشحات کسش را بخورد خودش بدهم! با همه اکراهی که از اینکار داشت ولی شاید غلیان شهوت باعث شد که سرکیرم را وارد دهانش کند، بدون توجه به احساس خوبی که از مکیدن کیرم داشتم، تمام آنرا بزور داخل دهانش فرو کردم. میخواست اوغ بزند! وقتی از بالا او را میدیدم که لای پاهای من خوابیده و کیرم را میخورد، احساس رضایت خاطر میکردم.
نیلوفر با نگاهش به من التماس میکرد که کمی مهربانتر باشم و مثل گذشته سکسی پراحساس با او داشته باشم. سعی میکرد با تکرار واژه «عزیزم» مرا تحت تاثیر قرار بدهد ولی سخت در اشتباه بود. بناچار ترفند دیگری بکار برد. کیرم را در دست گرفت و شروع به بوسیدن تخمها و حتی باسنم کرد. خیلی سعی داشت وانمود کند که شیفته کیر من شده!! کمی پاهایم را ازهم باز کردم و به او اجازه دادم چند دقیقه ای با کیر من عشقبازی کند و هرجایی را که دلش میخواهد بخورد. بیچاره حتی اطراف مقعدم را هم زبان کشید! و اینکار را چقدر خوب انجام میداد!! باید اعتراف کنم که اگر چند دقیقه دیگر ادامه میداد، من مغلوب او میشدم. پاهایش را از هم باز کرده بود و با دست اندامهای جنسیش را میمالید. به میان پاهایش رفتم، گمان میکرد میخواهم برایش سکس دهانی انجام دهم ولی کور خوانده بود! کیر شق شده ام را برای دومین بار وارد کسش کردم، قدرت بدنیش کمتر از آن بود که مانع من شود. تمام نفرتی که از او داشتم را در بدنم جمع کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. سعی میکردم کیرم را با تمام نیرو تا اعماق واژنش فرو کنم! صدای برخورد رانم با بدن او به یک موسیقی یکنواخت تبدیل شده بود. نیلوفر هیچ لذتی از این سکس نمیبرد، منهم لذتی نمیبردم ولی خوشحال بودم که دارم انتقام میگیرم! برای اینکه او را بیشتر زجر بدهم عمدا» آه میکشیدم تا تصور کند که خیلی لذت میبرم. برای اولین بار در عمرم دلم میخواست که زودتر آبم بیاید تا راحت شوم!
انقباضی که در عضلات لگنم احساس کردم به من هشدار داد که تا انزال چند لحظه ای بیشتر فاصله ندارم. با عجله کیرم را بیرون کشیدم و با دست محکم مالیدمش. عمدا»چند آه بلند کشیدم و بعد آبم را با فشار روی صورت نیلوفر پاشیدم. همه چیز خیلی خوب و سریع اجرا شد. با شورت قرمزی که کنار تختخواب بود خودم را تمیز کردم و فورا» لباس پوشیدم. نیلوفر هاج و واج مانده بود. لحظه ای بعد من درحال خروج از اتاق بودم و او با دستمال کاغذی صورتش را تمیز میکرد. حالا صورت نیلوفر از همیشه زشت تر و کثیف تر شده بود!!

 

فوریه 9, 2008 at 3:11 ب.ظ. ۱ دیدگاه


Blog Stats

  • 14,699,178 hits

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 871 مشترک دیگر بپیوندید