هنوز در سفرم

هنوز در سفرم (قسمت اول(
پارسال تابستون من و همسرم با پسر خاله همسرم – محسن – و نازنين همسر محسن رفته بوديم محمود آباد- محسن يه كمي هيز تشريف داره – و من بعضي وقتها حس ميكردم داره كون زنه منو ديد ميزنه ولي بيخيالي طي ميكردم تا مسافرت خراب نشه – يه بار الهه – همسرم – به من گفت موقع فيلم برداري محسن زوم كرده بوده رو كونش- ولي من گفتم بابا اين چه حرفيه ميزني؟                                                                                      .
خلاصه شب اول بود منو خانومم تازه لباسامون رو در اورده بوديم و انداخته بوديم پايين تخت داشتيم كم كمك حال ميكرديم كه يهو در زدن و زود درو باز كردن – ديدم محسنه اومده مثلا از كمد لحاف تشك اضافي برداره- ولي لباسهاي زيره منو زنم رو قطعا ديد – تو دلم گفتم چه قدر بي شعورهحالا يه بار ما رو آورده ويلاشون ها-
اين گذشت تا محسن صبح زود رفته بود نون بخره – من اومدم برم دستشويي ديدم لاي در اتاقشون بازه – از اونجايي كه نازنين زنه محسن خيلي خوشگل و خوش هيكل بود يهو به خودم گفتم چيزي كه عوض داره گله نداره
در و آروم باز كردم ديدم نازنين خوابه و قسمتي از رون پاش معلومه يهو ترسيدم و سريع رفتم دستشويي – با خودم گفتم بهتره از سوراخه در دستشويي يا حموم ديد بزنمتو دستشويي تو همين فكرا بودم و كيرمم راست شده بود شاشم هم نميومد- بيخيال شاشيدن شدم بلند كه شدم يهو نازنين بدون در زدن در توالت رو باز كرد و كير شق شده منم كاملا زيارت كرد-من گير كردم تو توالت ديگه روم نميشد بيام بيرون – بعد يك ربعي اومدم بيرون ديدم نازنين همين طور داره ميخنده – به محسن هم كه تازه اومده بود جريان رو گفته بود محسن هم دمق بود-
تو دلم به محسن گفتم احمق به من چه كه حالا واسه من قيافه گرفتي – نازنين با خنده قضيه رو واسه الهه – همسرم- هم تعريف كرد-الهه هم يه جوري شد – حالا خر بيار باقالي بار كن- ظهر رفتيم دريابرگشتيم واسه دوش گرفتن منو محسن تو حياط دوش گرفتيم -الهه و نازنين تو ويلا – محسن همين كه كيره منو موقع دوش گرفتن ديد گفت ساسان – الهه چيكار ميكنه با اين كيره كلفته تو؟
-
يه اخمي كردمو گفتم از اين شوخيها نداشتيم ها
-
گفت بابا الهه مثله خواهره منه
-
منم گفتم كه اينطور پس نازنين با اين كيره كوچيكه تو ارضا ميشه اصلا؟
دمق شد
منم ادامه دادم گفتم نه جدي ميگم محسن شايد هنوز دختر باشه ها؟
-
دمق رفت اونوره حياط
محسن رفته بود پشت پنجره حموم زنش رو ببينه – به گفته خودش- كه الهه رو لخت و عور تو حموم ديده بود – البته اينو بعدا فهميدم
از دريا كه اومديم ناهارم حاضري خورديمو رفتيم واسه چرته ظهر – دو ساعت بعد كه بيدار شدم ديده الهه نيست اومدم ديدم با محسن نشستن دارن پچ پچ ميكنن – گفتم حالا پسرخالشه ديگه – همينكه منو ديدن يهو جا خوردن – منم شك كردم ولي چيزي به روم نيوردم – از بعد از ظهر رفتارالهه يه جوري شده بود اصلا دستپاچه بودمحسنم حس ميكردم يه كمي بيقرارهمي دوني دسته خودم نبود يه جورايي شك كرده بودم- ناخوداگاه حس كرده بوده اينا با هم برنامه اي دارن-
شب زود رفتم تو رختخواب و خودمو زدم به خواب – تقريبا يه دو ساعتي بعد ااهه هم اومد و اونا هم رفتن تو اتاقشون الهه همين كه اومد پشتشو كرد به منو زود خوابيد- منم دايم به خودم لعنت فرستادم كه بهشون شك كرده بودم ولي به خدا دسته خودم نبود – تو خوابو بيداري بودم صداي بسته شدن در اتاق رو شنيدم و به فاصله دو سه دقيقه صداي در اتاق محسن اينا رو ديگه شصتم خبردار شده بود – دو سه دقيقه بعد كه از الهه خبري نشد آروم اومدم بيرون – يه نگاهي تو هال انداختم خبري نبود – رفتم پشت در توالت از سوراخ نگاه كردم چيزي معلوم نبود – ولي ميشد فهميد كه……
ولي ميشد فهميد كه دو نفر اون تو هستن- نمي دونستم چيكار كنم در باز كنم نازنين رو بيدار كنم !
اگه در و باز كردمو اونا داشتن برنامه اجرا ميكردن اونوقت من چيكار ميكردم!
ميزدم شون يا به پليس زنگ ميزدم؟ چيكار ميكردم؟- يه لحظه تغيير موضع دادن و از سوراخه كليد ديدم كه الهه سر محسن رو اورد تو لاپاشمحسن هم مثله ديوونه ها شلوارك الهه رو شروع كرد به ليسيدن- داشتم ديوونه ميشدم
خدايا ميزدم جفتشون رو ميكشتم ؟ اون لحظه صد ها فكر از مخيلم عبور ميكرد-شورت و شلوارك الهه رو با هم كشيد پايين و كس تنگ و مثل برف الهه نمايان شد محسن ديوونه وار ميليسيد و انگشتش و تو كس ااهه ميكرد – تندي رفتم و نازنين رو بيدار كردم – دستم رو گذاشتم رو دهنش فقط جيغ نزنه – شكه شده بود – با ايما و اشاره و التماس اوردمش دم در توالتمن نگاه كردم ديدم محسن كيرشو فرستاده تو كس زن من – نازنين هم نگاه كردهمينطور وا رفت و نشست رو زمين – جفتمون مستاصل شده بوديم – آروم منم نشستم و از پشت بغلش كردم – در گوشش گفتم ببين تو مثله خواهر مني ولي حالا واسه تلافي هم كه شده با من همراهي كن – نازنين طفلي فقط نگام كرد – از سوراخ نگاه كردم ديدم نامرد عجب تلمبه اي ميزنه تو كسه زنم – گوشم رو كه به در نزديك ميكردم صداي ناله هاي الهه رو مي تونستم بشنوم – از نازنين هم خواستم دوباره نگاه كنه تا از نظر روحي آماده بشه و خوب عصباني بشه و بتونه با من همراهي كنه – دستگيره رو دادم پايين و با لگد در و باز كردم…..-محسن كه داشت آبش ميومد حتي فرصت نكرد كيرش رو از تو چاك كسه الهه بيرون بكشه فكر كنم نامرد آبش رو ريخت تو كس زنم -الهه خم شده بود و دستاشو گرفته بود به كاسه روشويي و يه پاش رو هم گذاشته بود رو سطل زباله داخل دستشويي و محسن هم سر پا داشت چاك كسش رو ميگاييد با اون كيره كوچيكشنازنين تا چشمش به اين صحنه افتاد بي اختيار گفت كثافتا و رو به من گفت ساسان قبل از اينكه شما ازدواج كنين حدس زده بودم اين آشغالا يه سر و سري با هم دارنمن فقط نگاهشون كردم ديگه كيري بود كه تو چاك رفته بود و كاريش هم نميشد كرد!از پشت نازنين رو بغل كردم و دستم رو بردم زير سينه هاش به محسن و الهه گفتم ما (منو نازنين) با هم واسه امشب قرار مدار داشتيم خوب ميگفتين لااقل ضدحال نميخوردين!الهه فقط گريه ميكرد – محسن لجن هم سرش رو پايين انداخته بود و هيچي نميگفت- نازنين يه نگاه معني داري به من كرد – منم يه چشمك زدم – گفتم نازنينم بيا بريم اينا هم راحت باشن – من تا صبح باهات كار دارم – محسن يه نگاهي با التماس به نازنين كرد ولي جرات نكرد چيزي بگه – نازنينم خيلي مرددبود به طوري كه من دستش رو كشيدم دنبالم اومد – رفتيم تو اتاق درم بستم – ولي مصمم شده بودم ولي مصمم شده بودم – حالا كه كير محسن رفته تو كس زن منكير منم بايد بره تو كس نازنين – تا حساب بي حساب بشيم از نازنين خواستم بريم تو رختخوابگفت ديوونه شدي ساسان؟ حالا اونا يه گهي خوردن من و تو كه نبايد مثل اونا بشيم؟گفتم ببين شايد تو بتوني شوهرت رو ببخشي ولي من نمي تونم – اگه از اين اتاق بري بيرون
زنگ ميزنم نيروي انتظامي هر چي ميخواد بشه بذار بشه گفتم تو الان به ادامه زندگيتون فكر ميكني ولي اگه تلافي نكنيم -( اگه به من ندي)- چيزي از زندگي هيچ كدوممون نميمونه دستش رو كشيدم بردم رو تخت گفتم ببين ميدوني حكم زناي محسنه چيه؟ – پس چشماتو ببند و به نجات محسن فكر كن – بابا اصلا فكر كن من محسنم – خوب؟ – به شكم افتاد رو تخت و شروع كرد آروم گريه كردن- تقريبا خودش رو رها كرده بود – منم به خودم گفتم بجنب تا پشيمون نشدهتقريبا سپيده زده بود شلوارك و شورت رو با هم كشيدم پايين – بي اختيار شروع كردم به بوسيدن و بوييدن و ليسيدن باسن نازنين كه مثل يه جواهر تراش خورده خوش استيل و بي قرار كننده بود – در حال بوسيدن كونش بودم كه لبهام با سوراخ بهشتيه كونش برخورد كرد – بويي داشت سوراخ كونش كه در دم خودم رو در معراج و جلوي درب وروديه بهشت حس كردم – به قول خواجه شيراز: بوي گل چنانم مست كرد كه دامن گل ز دستم برفت – ديگه كس دادن زنم – الهه – و نامردي محسن كامل فراموشم شده بود – فقط سوراخ كون نازنين رو مي بوييدم و مي ليسيدم – چه طعمي داشت – چه طعمي داشت – زبونم رو تا اونجايي كه ممكن بود فرو ميكردم تو سوراخ كونش كه رنگش مثل پوشت تنش تقريبا صورتي بود مزه خوبي رو با هر بار فرو كردن زبونم تو سوراخ كون نازنين حس ميكردم – آرزو ميكردم كاش با
همه تنم برم توي سوراخ بهشتي كونش و تا آخر عمر بيرون نيام- تو همين احوالات بودم كه صداي ناله- همراه با لذت نازنين منو به خودم اورد- دايم بهش ميگفم سرم ببر تو كونت – سرم رو ببر تو سوراخ كونت- كسشو لمس كردم ديدم اونم خيسه – تعجب كردم كه كونشو ليسيدم كسش آب انداخت – واسه فرو كردن
كيرم تو مقعدش بي قرار بودمكه بدون صحبت منو برگردوند به صورته طاقباز و نشست روي كيرم باورتون نميشه – كه كسش از تنگي فرقي با يه دختره با كره نداشت – كير كوچيك محسن نتونسته بود باز و گشادش كنه – تا كيرم كامل وارد كسش بشه تقريبا از حال رفت – كسش مثل يه هندونه رسيده با يه فشار حسابي چاكش وا شد شايد هم پاره شد- و جيغ آرومي كشيد كه همه آبم رو يهو اورد سره كيرم- و قبل از اينكه اون ارضا بشه من آبم اومد – و نامردي نكردم و ريختم توش – تا قطره آخر ريختم توش              
نازنين كه حس كرده بود كه آبم توش ريخته با يه حالته شوك زده بلند شد و لخت و عور از اتاق خارج شد و به طرف توالت دويد – منم پشت سرش اومدم بيرون ديدم اثري از الهه و محسن نيست- هوا ديگه كاملا روشن شده بود – رفتم در توالت رو باز كردم – نازنين جا خورد حتما توقع داشت بعد از اين همه بازم در بزنم !!
-
گفت ساسان خيلي احمقي                                                  ..                                                  .
منم به شوخي گفتم محسن كه قيافش تخمي تخيليه لااقل بذار بچت شبيه منو تو بشه اونم با شوخ چشمي گفت برو ديوونه بذار خودمو بشورم پيش خودم فكر كردم الهه و محسن تو اتاق خواب بغلي هستن رفتم در زدم – در و باز كردم ديدم اثري ازشون نيست – تو حياط رو نگاه كردم ديدم رو لبه استخر نشستن دارن صحبت ميكنن – نميدونم يه جورايي از اينكه چشام تو چشم محسن بيفته خجالت ميكشيدم نازنين كه از دستشويي اومد بيرون گفتم اين همه مدت تو توالت چيكار ميكردي – كستو داشتي غسل تعميد ميدادي ؟ اونم كه يه كمي حالت جدي به خودش گرفته بود گفت: داشتم حماقت شما رو جفت و جور ميكردم منم گفتم به همين خيال باش ( حالا تو دلم ميترسيدم نكنه نطفه منعقد شده باشه؟) به نازنين گفتم بيا بريم تو اتاق بخوابيم گفت خوابش نمياد گفتم بيا بريم خودمون رو به خواب بزنيم لااقل تا چند ساعتي چشمون به محسن و الهه نيفتهپرسيد تو اتاقن؟گفتم نه بابا لبه استخر نشستنگفت فكر ميكني پمپ از ديشب استخر رو پر كرده منم يه نگاه عاقل اندر صفيه بهش انداختمو گفتم من چه ميدونم بريم؟كه رفت پشت پنجره – يهو منو صدا كرد – رفتم ديدم محسن دوباره الهه رو يقه كرده لب تو لب و دست رو پستونگفتم الان اونا ميان تو ويلا ها بريم بخوابيم رفتيم رو تختخواب – كنارش دراز كشدم و در حالي كه دستش تو دستم بود و ميبوسيدمش گفتم متاسفم كه نتونستم ارضات كنم و زودتر از تو اومدم – يه نگاهي همراه با شيطنت به من كرد – كه حس كردم داره ميگه خوب اين دفعه ارضام كن..آروم در آغوشش گرفتم – و تصميم گرفته بودم تمام هنر عشقبازيم رو به كار بگيرم تا نازنين حسابي لذت ببره و ارضا بشه – و از لذت بردن اون و ارضا شدنش من هم به اوج لذت جنسي نايل بشم -
پيشونيش رو بوسيدم – بعدش چشماش رو كه نوعي حرارت و شيطنت ازش تراوش ميكرد بوسيدم – و تو دلم گفتم حيف تو كه همسر محسن شدي!                  
آهسته روي لبش رو بوسيدم و اين كار و چند بار تكرار كردم – لبهاش رو مثل گلي كه در حال شكفتن بود باز كرد – تقريبا نفسش به شماره افتاده بودوقتي لبهام رو نزديك كردم براي كام گرفتن از لبهاي بينظيرش – بوي دهنش و شميم نفسهاش مدهوشم كرد – بي اختيار درنگ كردم- با تمام وجود نفس عميق ميكشيدم تا عطر نفسهاشو به اعماق وجودم منتقل كنم – با خودم ميگفتمخدايا چطور اين همه حسن ميتونه تو وجود يه نفر جمع بشه؟
از بوييدن اون نسيم بهشتي كه از دهانش خارج ميشد سير نميشدم – باور كنين اغراق نميكنم – ديوانه وار لبهاشو تو دهنم گرفتم و آروم زبونم رو وارد دهنش كردم – با پدر سوختگي يه گاز محكم از زبونم گرفت – ولي مدهوش تر از اون بودم كه زبونم رو بيرون بكشم            
چرخيدم و بدون صحبت به پهلوهاش فشار اوردم كه اون بياد روي من – همچنان لب تو لب بوديم – زمان و مكان بالكل فراموشم شده بود – حقيقتا مسحور عشقبازي با نازنين شده بودم – حالا نازنين زبونش رو وارد دهن من كرد – خدايا چه حس خوبي دارم – زبونش رو شروع كردم به مكيدن – خواست زبونش رو خارج كنه كه به كمك فك و لبهام مانع شدم – مقاومت كوچيكي كرد و منم رهاش كردم – آهسته گفتم آب دهنت رو بريز تو دهنم – گفت چي؟ – گفتم تف كن تو دهنم – انگار اونم زياد از اينكار بدش نميومد – چند سانتيمتري صورتش رو از صورت من دور كرد و آب دهنش رو آويزون كرد تو دهنم – نمي تونين تصور كنين چه حالي داشتم - با ولع تمام بعد از هر بار كه جريان تفش قطع ميشد اونو مزمزه ميكردميهو شيطنت ميكرد و محكم تف ميكرد به سمت دهنم – اونقدر ادامه داديم كه طفلك دهنش كاملاخشك شد
چرخيد و من اومدم روش – رفتم سراغ لاله گوشش – همينكه اولين تماس رو زبونم با لاله گوشش پيدا كرد – يه رعشه سكسي بهش وارد شدو تازه فهميدم يكي از نقاط خيلي حساسش همينجاست – ديوانه وار گوشش رو در دهان گرفتم -به صورت ناخودآگاه دستاش رفت رو موهام و هر بار كه شوك ميزد محكم موهام رد ميكشيد- باور كنين اونقدر شوك ميزد و رعشه به تنش ميفتاد كه ترسيدم از حال بره حسابي تحريك شده بود زيره گردن رو به سرعت طي كردم و رسيدم به سوتين به سرعت دستم رو بردم پشت كمرش و گره شو باز كردم- همينكه سوتين رو دراوردم مات و مبهوت موندم – سينه هاش بيشتر به اعجاز آفرينش شباهت داشت تا به پستون يه زن ايراني كه سه سال از ازدواجش ميگذشت – سفيد – گرد و برجستهسفت – سفته سفت – با نوكهاي صورتي – كه به قول حضرت مولانا : گر بگويم شرح اين بي حد شود / مثنوي هفتاد من كاغذ شود – عزيزان واقعا كلام الكنه از توصيفشون – وحشيانه حمله بردم واسه خوردنشون – مستانه ميخوردم پستوناشو -و نازنين بي وقفه پيشونيم رو مي بوسيد – يه حس رضايت و تشكر رو وقتي كه چشماشو باز ميكرد تو نگاهش حس ميكردم- انگار براي عشقبازي اينچنيني عطشناك بود – ولي برام عجيب بود كه مكيدن سينه هاش به اندازه خوردن لاله گوشش اونو تحريك نميكرد به همين دليل خوردن پستوناشو زياد طولاني نكردم – زبونم رو كشيدم روي شكمش و اومدم تا رسيدم به نافش – زبونم رو دور نافش چرخوندم – و شلواركش رو در چشم به هم زدني در اوردم – خواست شورتشم در بياره كه مانع شدم – و با فشار دست اونو متوجه كردم كه برگرده -
ميليمتر به ميليمتر شروع كردم به پايين كشيدن شورتش از پشت و همزمان لاي كونش رو ميبوييدم و مي ليسيدم و پايين ميومدم -و دايم ميگفتم نازنين چه بويي داره لاي كونت – چه بويي داره – همينطور كه روي پاهاش نشسته بودم با فشار پاش به كيرم – كه در منتها درجه شق شدن بود – منم حس كردم كه حتما مايله كيرم با پشت پاهاش در تماس باشه
بلند شدم و شلوارك و شورتم رو با هم در اوردم – ديدم اي دل غافل – دستمال كاغذيي كه موقع بيرون اومدن از اتاق روي كيرم گذاشته بودم و شورتم رو روش پوشيده بودم – مثل كاغذ ديواري رفته به خورد كيرم – واقعا عجب كيري خوردم)ادامه دارد( 

Add comment فوریه 9, 2008

نیلوفر

نیلوفر
وقتی از خونه به سمت فرودگاه حرکت میکردم، خودم هم نمیدونستم که در این سفر اداری ممکنه چه اتفاقی برام بیفته و با چه کسی روبرو بشم. اون شب فرودگاه خیلی شلوغ بود. بلیت و چمدانم رو تحویل دادم و کارت پرواز رو از مامور فرودگاه گرفتم. موقعی که از میان مسافران بیرون میومدم یه دفعه چشمم به یک قیافه آشنا افتاد و نگاهمون بهم گره خورد. هرچند سالها گذشته بود، ولی خوب شناختمش موجود نفرت انگیزی که همیشه از بخاطرآوردن اسمش چندشم میشد: نیلوفر منصوری!
سابقه آشنایی ما به گذشته های دور برمیگشت. حدود 12 سال پیش و زمانی که هردومون دانشجو بودیم. نیلوفر دانشجوی رشته پرستاری دانشگاه اهواز بود و هرچند ما هم رشته نبودیم ولی منهم مثل خیلی از پسرهای دیگه، اونو خوب می شناختم! هنر نیلوفر این بود که با وجودیکه چندان زیبا نبود، ولی خیلی راحت با رفتار تحریک کننده و اغواگرش همه پسرها رو اسیر خودش می کرد. او فوق العاده هم تنوع طلب بود و هرگز مدت زیادی رو با یک نفر سرنمیکرد و مرتب دنبال شکار میگشت. کافی بود شما ظاهری زیبا ، وضعیت مالی خوب یا موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشید، در اینصورت نیلوفر حتما” به شما پاسخ مثبت میداد! خیلی از دانشجوها و اساتید و حتی شاید بعضی از افرادی هم که بیرون از دانشگاه بودند و سرشون به تنشون می ارزید طعم نیلوفر را چشیده بودند!!
شاید خیلی ها از روی عشق و علاقه به دنبال او میرفتند ولی نیلوفر اصلااهل این حرفها نبود و فقط به سکس فکر میکرد. افرادی که با عشق و صداقت با او ارتباط برقرار میکردند ضربه روحی سختی میخوردند و آنهایی که مثل خودش پلید و سنگ دل بودند از مصاحبت با او حتی برای یک شب هم که شده، بسیارکامروا میشدند و لذت حیوانی فراوانی میبردند. منهم جزء گروهی بودم که نیلوفر عشق و احساسشان را به بازی گرفته بود و جواب صداقت آنها را با بی وفایی داده بود. بعد از پایان دانشگاه و موقعی که دیگه گند کار میخواست در بیاد، نیلوفر با یکی از دوست پسرهای پخمه اش بنام مجتبی ازدواج کرد و آن بیچاره تفاخر میکرد که بالاخره در این مسابقه و در رقابت با سایر هم دوره ای ها برنده شده و کاپ افتخار را نصیب خودش کرده است! (البته از خیلیها شنیده بودم که نیلوفر بعد از ازدواج همچنان به رویه سابق خود ادامه میدهد و چون مجتبی نمیتواند او را خوب ارضا کند، بعضی شبها دور از چشم شوهرش با دیگران همخوابه میشود تا بازهم در زندگی تنوع داشته باشد!)
اینک بعد از این همه سال یکبار دیگر من با نیلوفر روبرو شده بودم. وانمود کردم که او را ندیده ام و خواستم با عجله به سالن انتظار بروم ولی او که هیچوقت بویی از شرم و حیا نبرده بود بین جمعیت با صدای بلند مرا صدا کرد. به ناچار ایستادم و وانمود کردم که از دیدنش خیلی خوشحال شده ام. هنوز هم رفتارش پر از عشوه بود. با گذشته هیچ فرقی نکرده بود، چین و چروکهای صورتش را با آرایش غلیظ پوشانده بود و بینی عقابیش را با عمل جراحی بالا کشیده بود.
باکمال تعجب فهمیدم که همراه من و با همان پرواز عازم تهران است. مطمئن بودم که عرضه و لیاقت ندارد و فقط بخاطر غیرت مجتبی و اضافه کاریهایی که خودش خارج از وقت اداری برای بعضیها انجام داده بود به مقام و منصبی رسیده و حالا هم برای یک ماموریت اداری عازم تهران بود!! ظاهرا” بعضی از مسولان اداره شان هم طعم نیلوفر را چشیده و از آن خوششان آمده بود!
باوجود تمام نفرتی که نسبت به او در خودم حس میکردم ولی بازهم رفتار پرعشوه و اغواگرش مرا وسوسه کرد تا این سفر اداری را با طعم نیلوفر شیرین کنم! در تحویل اسباب و اثاثیه اش به او کمک کردم و به اتفاق هم راهی سالن انتظار شدیم. ابتدا سعی کردم در رفتارم با او رسمی باشم، حال شوهرش مجتبی را پرسیدم، او خنده معنی داری کرد و گفت مجتبی هنوز هم مثل گذشته هاست(حتما” منظورش این بود که هنوز هم نمیتواند او را ارضاکند!).
با ذوق و اشتیاق از گذشته ها گفت. حتی از یادآوری خاطره سکسی که باهم داشتیم هم خجالت نکشید و با وقاحت تمام از لذت آن سکس تعریف کرد. یادآوری آن خاطره وجود مرا غرق نفرت کرد. هنوز هم نمیفهمم که در دوره دانشجویی چطور حاضر شدم در آغوش این شیطان بخوابم!
نمیدانم شاید از روی تمسخر یا چیز دیگری بود ولی ناغافل دهنم بازشد و گفتم: کاش میشد آن خاطره را یکبار دیگر تکرار کنیم! میخواستم ببینم آیا هنوز وقاحت گذشته اش را دارد؟ ولی او پررو تر از این حرفها بود و غیر ممکن بود که پیشنهاد مرا رد کند. برق شادی را در چشمان نیلوفر دیدم. مطمئن بودم که دارد با خودش میگوید: برای دومین بار این مرد را شکار کردم!
بدون معطلی پرسید امشب کجا اقامت میکنی؟ و من با خنده معنی داری جواب دادم هر جا که به شما نزدیکتر باشد!! گوشی موبایلش را درآورد و با هتل خودش تماس گرفت و به دروغ مرا یکی از همکارانش معرفی کرد و به این بهانه توانست یک اتاق هم برای من رزرو کند.
خوشبختانه پرواز بدون تاخیر انجام شد و ساعتی بعد ما با تاکسی به سمت هتل در حرکت بودیم. هرکدام یک اتاق جداگانه گرفتیم و بعد از گذاشتن چمدانها در اتاق با هم به رستوران رفتیم و شام خوردیم. مجبور بودم تمام نفرتم را از او مخفی کنم تا امشب بتوانم گذشته را تلافی کنم. اقرار میکنم که جز تنفر و انتقام هیچ احساس دیگری در من نبود و فقط وانمود میکردم که شهوت زده شده ام. بعد از شام لیوان نوشابه ام را سرکشیدم و سرم را جلو بردم و آهسته به نیلوفر گفتم: ساعت دوازده و نیم منتظرم باش و در اتاقت را باز بگذار. براحتی میشد آتش شهوت را در چشمانش دید. به اتاقم رفتم و بعد از حمام روی تختخواب دراز کشیدم. دو ساعتی فرصت داشتم تا یکبار دیگر خاطرات تلخ گذشته ام را مرور کنم و سراسر وجودم از تنفر و انزجار آکنده شود.
ساعت دوازده و نیم شب فرا رسید. به آهستگی از اتاقم خارج شدم. اکثر چراغهای راهرو خاموش بود و بیشتر مسافران هتل در خواب بودند. برای آنکه کسی متوجه نشود، سوار آسانسور نشدم و از طریق پله ها دو طبقه پایینتر رفتم. اتاق 230. در اتاق بسته بود ولی قفل نبود. ترسیدم اگر در بزنم اتاق بغلی از خواب بیدار شوند. به آهستگی در را فشار دادم و وارد اتاق شدم. نور آباژور کمی اتاق را روشن کرده بود. نیلوفر مثل همیشه در انتظار شکار خود بود. با وجود آنکه در مسافرت بود ولی پیش بینی های لازم را کرده بود و یک سوتین زیبا با شورت لامبادایی قرمز که بسیار تحریک کننده بود، پوشیده بود. مقابلش ایستادم و با اکراه بوسیدمش. مثل دخترهای جوان با عشوه و ناز شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم کرد. حرارت دستاش شهوت مرا تحریک کرد. شلوارم را که در آورد، خودم را محکم به او چسباندم. هنوز هم مثل گذشته ها باسنش بهترین تکیه گاه کیر شق شده من بود! گمان میکرد که مثل سابق میخواهم با او معاشقه کنم تا او بازهم احساسات مرا زیر پاهایش له کند.
همچنان ایستاده بودیم. به سمت من برگشت، سعی داشت بزور از من لب بگیرد. وقتی لبهایش را قفل کرد دیگر مجال فرار از آنها نبود. با هر دو دستم به باسنش ضربه میزدم. آنقدر محکم که ممکن بود صدای آن از اتاق بیرون برود. غلیان شهوتش مانع از ابراز درد میشد و هیچ نمیگفت. آنقدر ضربه زدم که باسنش قرمز شد.
مطمئن بودم که با خودش فکر میکند بازهم مثل گذشته سرم را بین پاهایش میبرم و کسش را میخورم تا او غرق لذت شود. ولی اشتباه کرده بود. او را روی تخت خواباندم ، نمیخواستم کوچکترین علاقه و احساسی در این سکس از خودم نشان دهم. کیرم را از زیر کش بغل شورت بیرون آوردم. آه کشید،دستش را جلو آورد تا حرارت آنرا حس کند. خیلی تحریک شده بود ولی من پاهایش را از هم باز کردم و بدون معطلی کیرم را به سمت کسش بردم و فشار دادم. هرچند دیگر تنگی سابق را نداشت ولی هنوز هم گرم و نرم بود! آثار دلخوری در چهره نیلوفر نمایان بود که چرا من بدون مقدمه سر اصل مطلب رفته ام!
چند تلمبه زدم و بعد کیرم را بیرون کشیدم.مایع سفیدی اطراف کیرم را پوشانده بود.پاهایش را رها کردم و از روی تنه او بالا رفتم، کیرم را به سمت دهانش بردم. هیچوقت عادت نداشت خوب ساک بزند، ولی حالا برای من مهم نبود، فقط میخواستم ترشحات کسش را بخورد خودش بدهم! با همه اکراهی که از اینکار داشت ولی شاید غلیان شهوت باعث شد که سرکیرم را وارد دهانش کند، بدون توجه به احساس خوبی که از مکیدن کیرم داشتم، تمام آنرا بزور داخل دهانش فرو کردم. میخواست اوغ بزند! وقتی از بالا او را میدیدم که لای پاهای من خوابیده و کیرم را میخورد، احساس رضایت خاطر میکردم.
نیلوفر با نگاهش به من التماس میکرد که کمی مهربانتر باشم و مثل گذشته سکسی پراحساس با او داشته باشم. سعی میکرد با تکرار واژه «عزیزم» مرا تحت تاثیر قرار بدهد ولی سخت در اشتباه بود. بناچار ترفند دیگری بکار برد. کیرم را در دست گرفت و شروع به بوسیدن تخمها و حتی باسنم کرد. خیلی سعی داشت وانمود کند که شیفته کیر من شده!! کمی پاهایم را ازهم باز کردم و به او اجازه دادم چند دقیقه ای با کیر من عشقبازی کند و هرجایی را که دلش میخواهد بخورد. بیچاره حتی اطراف مقعدم را هم زبان کشید! و اینکار را چقدر خوب انجام میداد!! باید اعتراف کنم که اگر چند دقیقه دیگر ادامه میداد، من مغلوب او میشدم. پاهایش را از هم باز کرده بود و با دست اندامهای جنسیش را میمالید. به میان پاهایش رفتم، گمان میکرد میخواهم برایش سکس دهانی انجام دهم ولی کور خوانده بود! کیر شق شده ام را برای دومین بار وارد کسش کردم، قدرت بدنیش کمتر از آن بود که مانع من شود. تمام نفرتی که از او داشتم را در بدنم جمع کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. سعی میکردم کیرم را با تمام نیرو تا اعماق واژنش فرو کنم! صدای برخورد رانم با بدن او به یک موسیقی یکنواخت تبدیل شده بود. نیلوفر هیچ لذتی از این سکس نمیبرد، منهم لذتی نمیبردم ولی خوشحال بودم که دارم انتقام میگیرم! برای اینکه او را بیشتر زجر بدهم عمدا” آه میکشیدم تا تصور کند که خیلی لذت میبرم. برای اولین بار در عمرم دلم میخواست که زودتر آبم بیاید تا راحت شوم!
انقباضی که در عضلات لگنم احساس کردم به من هشدار داد که تا انزال چند لحظه ای بیشتر فاصله ندارم. با عجله کیرم را بیرون کشیدم و با دست محکم مالیدمش. عمدا”چند آه بلند کشیدم و بعد آبم را با فشار روی صورت نیلوفر پاشیدم. همه چیز خیلی خوب و سریع اجرا شد. با شورت قرمزی که کنار تختخواب بود خودم را تمیز کردم و فورا” لباس پوشیدم. نیلوفر هاج و واج مانده بود. لحظه ای بعد من درحال خروج از اتاق بودم و او با دستمال کاغذی صورتش را تمیز میکرد. حالا صورت نیلوفر از همیشه زشت تر و کثیف تر شده بود!!

 

1 comment فوریه 9, 2008

نفیسه

نفیسه (قسمت اول)

چهار سال پيش بود كه تازه امتحاناي پايان ترم پيش دانشگاهي رو داده بودم و براي كنكور حدود يك ماهي فرصت داشتم . مامان و بابا كه ديدن هوا گرم شده و يك مسافرت حسابي به طرف شمال جون ميده تصميم گرفتن برن شمال و تو دلشون گفتند گور باباي كنكور سهيل هر كاري مي خواد بكنه ما كه رفتيم مسافرت . منم كه بچه درس خون بودم تنهايي خونه موندم و قرار شد شب ها به امير دوستم بگم كه تنها نباشم. اونموقع مامانم يك دوست اهوازي داشت كه يك دختر سفيد با چشماي روشن و موهاي مشكي و خيلي خيلي نازو خوشگل داشت. اسمش نفيسه بود سوم دبيرستان . از بخت بد ما يا شايدم خوب اون روزها براي پيش دانشگاهي هم امتحان كنكور ميداديم و نفيسه بيچارم براي كنكور پيش دانشگاهي مشغول خوندن بود. من و نفيسه خيلي با هم صميمي شده بوديم و نفيسه براي رفع اشكال هفته اي يكي دو بار خونه ما مي اومد بعضي وقتها با هم قرار مي گذاشتيم و بيرون يك صفايي با هم مي كرديم .
روز موعود فرا رسيد و خانواده من پنجشنبه عصر برا مسافرت آماده شدن، از شانس خوب من يكي از فاميلاي نزديك مامان نفيسه ام تو اهواز فوت كرد و اونها هم همون روز راهي اهواز شدند . مامان نفيسه براي اينكه خيالش از جهت دخترش راحت بشه دختر خالش كه 28 سال سن داشت و تازه دو سالي بود كه از شوهرش طلاق گرفته بود رو پيش نفيسه گذاشت . اسمش سارا بود ، فوق ليسانس الهيات از دانشگاه امام صادق. يك خانم چادري مذهبي خشك كه من دلم براي اين نفيسه بيچاره سوخت تو اين مدت از دست اين سارا چيكار مي خواد بكنه.
سارا هم خيلي هيكل خوشگلي داشت من كه تا اونموقع صورتش رو از بس محكم رو مي گرفت نديد بودم. پنجشنبه شب حدوداي ساعت 7 بعداز ظهر بود كه نفيسه زنگ زد خونمون، بعد از حال و احوال و قربون صدقه ازش پرسيدم سارا خانم كجاست؟                                           ؟
گفت هنوز نرسيده ، بهش گفتم نفيسه من نمي دونم هر كاري مي خواي بكن ولي فردا ساعت 9 صبح ميخوام خونه ما باشي                                                                                 ،
نفيسه گفت : سهيل تو كه سارا رو مي شناسي چه آدم گيريه اونو چيكارش كنم؟
گفتم بگو ميرم خونه دوستم با هم درس بخونيم يه جوري خرش كن ديگه!
گفت ببينم چيكار مي كنم                                                                         .

خونه نفيسه اينا با تاكسي حدود ده دقيقه با خونه ما فاصله داشت صبح كه شد اميدوار بودم كه بتونه سارا خانومو راضي كنه. حدود ساعت 9:30 بود كه زنگ خونه به صدا در اومد خود نفيسه بود هنوز درو نبسته پريد تو بغلم محكم همو بوسيديم تو اين چند سال هر دو منتظر يك همچين روزي بوديم                .
همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم. لبلاي خيلي نرمو نازي داشت خيلي هم خوشمزه بود .
همينطور كه مشغول بوديم دست راستمو گذاشتم رو سينش و آروم آروم ماليدم نفسش تند شده بود گرماي بدنشو حس مي كردم. تازه يادم افتاد روسريشو هنوز بر نداشتم گفتم چرا روسريتو بر نداشتي با صداي لرزون كه معلوم بود از حشري شدنه گفت مگه تو امان دادي!!
گره روسريشو باز كردم موهاي مشكي بلند خيلي دلنشين بود يك كم با موهاش بازي كردم بعد همينجور كه مشغول لب گرفتن بودم دگمه هاي مانتوشو باز كردم و پيراهن شو در آوردم يك سوتين شيري رنگ بسته بود كه از سينه هاي تحريك شدش داشت پاره مي شد سوتينشو باز كردم باورم نميشد بدنشم مثل صورتش نازو سفيد بود خيلي خوشگل تر از اوني كه تصورش رو مي كردم شروع به ليسيدن گردنش كردم گرماي لطيفي داشت و لذتو تو نگاش مي ديدم لبامو نزديك سينه هاش بردم چشاشو بسته بود و نفس نفس مي زد سينشو محكم مكيدم نفساش تبديل به ناله شد                                                                                                             !
گفتم دردت مي ياد                                                                                               ؟
گفت نمي دوني چه لذتي داره انگار آدم تو ابرا راه ميره!
دستمو گذاشتم روي كسش پاهاشو جمع كرد نگاش كردم خجالت كشيده بود تا چشامو ديد يك خنده شيطنت آميز كرد و پاهاشو كاملا باز كرد از روي شلوار شروع به ماليدن كسش كردم نفسش ديگه بالا نمي اومد يك كم صبر كردم بعد شلوارشو كشيدم پايين يك شرت صورتيه نازك پا كرده بود شرتش خيس خيس شده بود بوي خوبي مي داد يك نگاش كردم چشاش بسته بود فهميدم مشكلي نيست دستمو كردم تو شرتش همه كسش خيس بود چوچولشو ماليدم ديگه نزديك بود فرياد بزنه شرتشو در آوردم ديدم نشست گفت ديگه نوبت منه يك لب گرفت و خوابوندم رو تخت همه لباسامو در آور و همينطور لخت روم خوابيد و سينه هامو مكيد خيلي بهم چسبيد شرتمو كشيد پايين گفت بخورم؟
گفتم اگه دوست داري!
گفت نمي دونم دوست دارم يا نه ولي چون خودتو دوست دارم امتحان مي كنم يك دفعه همه كيرمو گذاشت تو دهنش گفت تا حالا چيز به اين خوشمزگي نچشيده بودم من ديگه تو حال خودم نبودم شروع به ميك زدن كرد كاملا همشو با آب دهنش خيس كرده بود و با دست زيرشو مي كشيد با كنجكاوي بهش نگاه ميكرد و لذت مي برد تقريبا داشت آبم خارج ميشد حدود نيم ساعتي بود كه مشغول بوديم ولي نمي خواستم به اين زودي تموم بشه همينجور كه مشغول بود خوابوندمش رو تخت پاهاشو تا ميشد باز كردم كسش حسابي باز شده بود صورتي خوشرنگ بود و چوچولش يك كم بالا اومده بود سوراخ تنگي داشت آدم لذت ميبرد فقط نگاش كنه زبونمو بردم جلو شروع به ليسيدنش كردم روناي پاش مي ارزيد زبونمو به همه جاش كشيدم و تا مي تونستم فشار مي دادم تو، دستشو آورد جلو گذاشت روش و يك كم همه كسشو مالوند.
گفت ديگه جون تو بدنم باقي نمونده براي بار دوم حسابي خيس شده بود اب از كسش مي چكيد ديگه طاقت خودمم تموم شده بود نشست و شروع به خوردن كيرم كرد هنوز چند دقيقه نشده بود كه ديگه منيم داشت خارج ميشد بهش گفتم كجا بريزم گفت روي سينه هام ديگه نفس هر دومون تند شده بود
خوابيد يكدفعه همه منيمو ريختم رو سينه هاش كاملا بي حس شده بود با دست شروع به ماليدن مني ها رو سينش كرد بعدم ازم خواست كه همينجوري روش بخوابم حدود يك ربع همينطور روي هم خوابيديم ساعت حدوداي 12 ظهر بود يك دفعه گفت واي دير شد سارا الان گير ميده!
كمكش كردم تا لباسشو پوشيد نگاهامون خيلي صميمي تر شده بود يك لب ديگه ازش گرفتم و رفت. خيلي لذت بخش بود فكر نمي كردم اينقدر كيف داشته باشه.
احساس ضعف ميكردم يك غذاي حسابي خوردمو بعدم يك دوش گرفتم و شروع به درس خوندن كردم خيلي تو روحيه ام تاثير گذاشته بود از يك مسافرت يك ماه هم لذت بخش تر بود ساعت حدوداي 9 شب بود كه نفيسه زنگ زد گفتم مگه سارا خانوم اونجا نيست با خنده گفت چرا . گفتم پس از كجا تماس گرفتي گفت خونه. گفتم راستشو بگو شيطون خنديدو گفت بچه پررو آروم تر گردنمو مي مكيدي سارا جون از سرخيه گردنم همه چيزو فهميد!
ادامه دارد 

Add comment فوریه 9, 2008

نرگس

نرگس
من براي کاري مجبور شدم برم رشت اونجا خونه يکي از دوستاي بابام به نام علي آقا مستقر شدم زمستون بود و علي آقا و خانمش معلم بودن و ميرفتن سر کارآنها يک دختر به نام نرگس داشتن که پشت کنکور مونده بود. و صبحها اون تمام کار خونه را انجام ميداد و تا مادر پدرش بيان تو خون تنها بود. من صبحها ميرفتم دنبال کارام و همزمان با علي آقا و خانومش ميومدم تا اينکه يه روز من ساعت ده کارم تموم شد برگشتم خونه طبق معمول در حياط باز بود. من ياالله گفتم و وارد خونه شدم ديدم نرگس نيست اما صداي آب مياد من هم گفتم اگر برم دم حموم بگم من برگشتم ميترسه!
بهتره همينجا بشينم تا از حموم آمد منو ببينه من جايي بودم که در حموم را ميديم چند دقيقهاي گذشت نرگس در حمومو باز کرد منو ديد گفت آقا مهدي ببخشيد ميشه برين تو آشپزخونه تا من با حوله برم تو اتاقم من هم گفتم چشم رفتم تو آشپزخونه يهو صداي جيغ اومد من دويدم طرف صدا نرگس رو سراميکاي خونشون سر خورده و لخت افتاده زمين من رفتم طرفش و بلندش کردم خوشبختانه طوريش نشده بود و فقط ترسيده بود اما اصلا حواسش نبود که لخته من کمکش کردم بردمش تو اطاقش حولشو درست کردم و روي تخت خوابوندمش و رفتم براش آب قند بيارم همش پيش خودم هيکل توپولي و سفيد نرگس و پيش خودم تجسم ميکردم اب قند و درست کردم بردم تو اطاق ديدم به خودش اومده و داره خودشو جمع و جور ميکنه و نشسته و ميگه آقا مهدي ببخشيد من هم گفتم خواهش ميکنم وظيفس!
ازش پرسيدم جاييتون درد نميکنه گفتش يه ذره پشتم من آب قند رو دادم بخوره و کنارش نشستم و به عنوان معاینه از رو حوله به کمرش دست ميزدم تا اينکه کمکم با حالت مالش شروع کردم پشت نرگسو ماليدن اون هيچي نمي گفت من هم داشتم پشتشو ميماليدم يهو ديدم زل زده به چشمام و داره منو نگاه ميکنه من هم از خدا خواسته بهش گفتم ميخواي پشتتو بهتر بمالم بخواب اون جوري بهره اون گفت نه مرسي اما من گفتم اين جوري دردش کم ميشه اون دراز کشيد و من با ماليدن کمرش کمکم خودم رو روی بدنش کشيدم و کنارش دراز کشيدم و بغلش کردم اون هم منو بغل کرد من هم دستمو بردم رو سينه هاش و سينهاي سفيدشو ماليدن کلي ماليدمش و سينه هاشو خوردم رفتم پايينتر و با کسش بازي کردن اون رو فضا بود             !
کسشم تميز بود و خيس اما حسابي داشتم حال میکردم و کلي لب بازي و ماليدن کلي سر حال شده بودم تا اينکه دستشو کرد تو شورتم و با کيرم بازي کردن منم لباسامو در اوردم و بدون معطلي کير و گذاشتم در کونشو فشار دادم تو تازه فهميدم نرگس خانوم بله                  !
چون کير من به راحتي وارد کون خانوم شد و هيچ آخ و اوخي هم نکرد  
من هم تند تند تلنبه ميزدم تا اينکه آبم اومد و ريختم رو سينه و شکم نرگس من کلي حال کرده بودم. و از انوقت به بعد همش ميگفتم من ميخوام برم رشت اما جور نمي شد همين چند روز پيش فهميدم ازدواج کرده!
خوش بحال شوهرش هم از کس باهاش حال ميکنه هم از کون! 

1 comment فوریه 9, 2008

Next Posts Previous Posts


برترین مطالب

Blogroll

جدید ها

آخرین پست ها

s

آخرین نظرات ملت

Blog Stats