نرگس

نرگس
من براي کاري مجبور شدم برم رشت اونجا خونه يکي از دوستاي بابام به نام علي آقا مستقر شدم زمستون بود و علي آقا و خانمش معلم بودن و ميرفتن سر کارآنها يک دختر به نام نرگس داشتن که پشت کنکور مونده بود. و صبحها اون تمام کار خونه را انجام ميداد و تا مادر پدرش بيان تو خون تنها بود. من صبحها ميرفتم دنبال کارام و همزمان با علي آقا و خانومش ميومدم تا اينکه يه روز من ساعت ده کارم تموم شد برگشتم خونه طبق معمول در حياط باز بود. من ياالله گفتم و وارد خونه شدم ديدم نرگس نيست اما صداي آب مياد من هم گفتم اگر برم دم حموم بگم من برگشتم ميترسه!
بهتره همينجا بشينم تا از حموم آمد منو ببينه من جايي بودم که در حموم را ميديم چند دقيقهاي گذشت نرگس در حمومو باز کرد منو ديد گفت آقا مهدي ببخشيد ميشه برين تو آشپزخونه تا من با حوله برم تو اتاقم من هم گفتم چشم رفتم تو آشپزخونه يهو صداي جيغ اومد من دويدم طرف صدا نرگس رو سراميکاي خونشون سر خورده و لخت افتاده زمين من رفتم طرفش و بلندش کردم خوشبختانه طوريش نشده بود و فقط ترسيده بود اما اصلا حواسش نبود که لخته من کمکش کردم بردمش تو اطاقش حولشو درست کردم و روي تخت خوابوندمش و رفتم براش آب قند بيارم همش پيش خودم هيکل توپولي و سفيد نرگس و پيش خودم تجسم ميکردم اب قند و درست کردم بردم تو اطاق ديدم به خودش اومده و داره خودشو جمع و جور ميکنه و نشسته و ميگه آقا مهدي ببخشيد من هم گفتم خواهش ميکنم وظيفس!
ازش پرسيدم جاييتون درد نميکنه گفتش يه ذره پشتم من آب قند رو دادم بخوره و کنارش نشستم و به عنوان معاینه از رو حوله به کمرش دست ميزدم تا اينکه کمکم با حالت مالش شروع کردم پشت نرگسو ماليدن اون هيچي نمي گفت من هم داشتم پشتشو ميماليدم يهو ديدم زل زده به چشمام و داره منو نگاه ميکنه من هم از خدا خواسته بهش گفتم ميخواي پشتتو بهتر بمالم بخواب اون جوري بهره اون گفت نه مرسي اما من گفتم اين جوري دردش کم ميشه اون دراز کشيد و من با ماليدن کمرش کمکم خودم رو روی بدنش کشيدم و کنارش دراز کشيدم و بغلش کردم اون هم منو بغل کرد من هم دستمو بردم رو سينه هاش و سينهاي سفيدشو ماليدن کلي ماليدمش و سينه هاشو خوردم رفتم پايينتر و با کسش بازي کردن اون رو فضا بود             !
کسشم تميز بود و خيس اما حسابي داشتم حال میکردم و کلي لب بازي و ماليدن کلي سر حال شده بودم تا اينکه دستشو کرد تو شورتم و با کيرم بازي کردن منم لباسامو در اوردم و بدون معطلي کير و گذاشتم در کونشو فشار دادم تو تازه فهميدم نرگس خانوم بله                  !
چون کير من به راحتي وارد کون خانوم شد و هيچ آخ و اوخي هم نکرد  
من هم تند تند تلنبه ميزدم تا اينکه آبم اومد و ريختم رو سينه و شکم نرگس من کلي حال کرده بودم. و از انوقت به بعد همش ميگفتم من ميخوام برم رشت اما جور نمي شد همين چند روز پيش فهميدم ازدواج کرده!
خوش بحال شوهرش هم از کس باهاش حال ميکنه هم از کون! 

فوریه 9, 2008 at 3:09 ب.ظ. ۱ دیدگاه

منو خالم (قسمت دوم(

منو خالم (قسمت دوم(
از حموم که اومدم بیرون رفتم پیشه خالم یه بوسش کردم و گفتم ممنون.
گفت: دیگه از این خبرا نیست! تازه بلیزمم کثیف کردی.
ما میدونستم که خوشش اومده. منم از اون لحظه رفتم پی یک نقشه درستو حسابی که بکنمش. پنجشنبه ها عموم با دوستاش میرفت کوه و این پنجشنبه هم پسر خالم امتحان داشت بعدشم کلاس باید میرفت. منم گفتم به خودم که اگه امروز نکنم دیگه نمیتونم!!!
ساعت 6 بود که با خالم تنها شدم سریع پاشدم به کیرم اسپری زدم و رفتم یه خیار هم از تو یخچال ورداشتم و گذاشتم تو جیبم. رفتم تو اتاق خالم و دیدم خالم خوابه.(معمولا چون هوا گرم بود با شرتو کرست میخوابید) دیدم بعله ایندفعه هم مثل همیشه با شرتو کرست خوابیده.
منم پیرهنمو در آوردم شلوارمم همچنین خیارم ورداشتمو گذاشتم زیره بالش.
رفتم کنار خالم خوابیدم و یواش یواش خودمو بهش نزدیک کردم. با اولین تماسه بدنم با بدنش بیدار شد ولی خودشو به خواب زده بود.
منم دیدم که موقعیت جوره خودمو بهش نزدیک تر کردم دیگه نمیتونست تظاهر به خواب بودن کنه. یدفعه از جاش بلند شد و گفت تو چقدر پررویی.
گفتم خاله الان که کسی نیستش میتونیم مال هم باشیم.
گفت خفه شو بابا.
گفتم تورو خدا.
گفت خیلی پروریی.
منم سریع بغلش کردمو شروع کردم ازش لب گرفتن یه کاری میکرد که مثلا دوست نداره من بهش دست بزنم. منم سریع کرستو شرتشو در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش چه آهو اوهی راه انداخته بود انقدر خوردم که خودش گفت بسه برو پایین تر!
منم رفتم سراغه اون کسش که انگار همین الان اصلاحش کرده بود. یدونه مو هم نداشت منم شروع کردم به خوردن کسش. از کسش همینجوری آب میومد منم با یک انگشت تو کسش کرده بودم و با دهن چوچولشو میخوردم. خیاری که آماده کرده بودمو ور داشتمو کردم تو کسش یه آه ه ه ه بلند کشید و بدنش لرزید فکر کنم به خاطر سردی خیاره بود.
با دهنم میخوردم و با خیاره کسشو میگاییدم دیگه آه کشیدناش تبدیل شده بود به جیغ و با یه لرزش ارضا شد.
گفتم چه طور بود خاله جون؟
گفت: عالی بود تا حالا همچین تجربه ای نداشتم انگار با دو نفر دارم حال میکنم.
گفتم شما نمیخوری؟؟
گفت چرا بده میخورم برات.
منم کیرمو دادم دستشو شروع کرد به ساک زدن. خیلی حال میداد.
بعده 5 دقیقه گفتم بسه. رفتم نشستم لای پاش و کردم تو کسش یه دفعه ای.
گفت: وحشی کسم جر خورد اندازه کیرتو ببین بعدا بکن تو کسم. منم اون تو یذره نیگر داشتم بعد شروع کردم به تلمبه زدن.
گفتم میخوای خیارم بکنم تو کونت گفت تا حالا تجربه نکردم دوتایی.
گفتم خیلی بهت حال میده!! گفتم به حال سجده به خواب تا بتونم راحت بکنمت. اونم اطاعت کرد.
اول با آب کسش خیارو چرب کردمو کردم تو کونش. یه آخ گفت که کلی حال کردم.
خیارو کامل کردم تو کونش که گفت بسه بکشش بیرون گفتم نه صبر کن حال میده. گفت نمیخوام درد داره. گفتم الان دردش خوب میشه.
یذره وایستادم بعدش شروع کردم به تلمبه زدن. میخواستم سرویسش کنم اساسی. گفتم خوبه. هیچی نگفت.
حالا وقتش بود که کیرمو بکنم تو کسش یه دفعه محکم یا تمتم توان کردم تو کسش نفسش بند اومده بود و تکون نمیخورد.
گفتم خوبه؟؟ حال میده؟؟ دارم کسو کونتو با هم میکنم!!!! یه دفعه اونم حشری شد.. آررره … خوبه محکم تر بکن…. جرم بده…. منم محکمو محکم تر میکردمش تا جایی که حس کردم بازم داره ارضا میشه. کردمو کردم تا ارضا شد. گفتم حالا جاها عوض. کیرمو از تو کسش چپوندم تو کونش و خیارو کردم تو کسش. یه آخ دیگه گفت و آروم شد. عینه خر داشتم تلمبه میزدم. دستم خسته شده بودو داشت آبم میومد خیارو محکم کردم تو کسش و ولش کردم خیار رفت تو کسش و دستمو گذاشتم جلوش که در نیاد.
داشت دیگه التماس میکرد: بسمه… تورو خدا بسه… دارم جر میخورم… منم میگفتم : آره جر بخور….محکمتر میکردمش واقعا از حال رفته بود منم داشت آبم میومد کیرمو از تو کونش کشیدم بیرونو کرئم تو دهنش و همه آبمو تو دهنش خالی کردم و اونم مجبور شد همشو بخوره. گفتم یذره زور بزن تا خیاره در بیاد. زور که زد خیاره از تو کسش پرید بیرون. کیرمو که داشت میخوابید کردم تو کسشو خودم خوابیدم روش گفتم چه طور بود؟؟
گفت عالی بود فقط جای اون خیاره یه کیره دیگه بود بیشتر حال میداد. منم گفتم اونم به موقش. کیرمو از تو کسش کشیدم بیرونو خودمونو جمع و جور کردیم تا کسی شک نکنه!!!
ادامه دارد 

فوریه 9, 2008 at 3:07 ب.ظ. 2 دیدگاه

منو خالم

منو خالم (قسمت اول(

تابستون بود و ما رفته بودیم شهرستان که یه سری به خانواده مادرم زده باشیم. اونجا من دوتا خاله و یه مادربزرگ دارم. یکی از خاله هام دوتا دختر کوچولو و اون یکی خالم یه دختره کوچیک و یه پسر داره که یه سال از من کوچیکتره. من وقتی میرم اونجا میرم خونه اون خالم که پسر داره و دخترخالم هم میره خونه اون خالم که با خواهرم و اون یکی دختر خاله هام بازی کنه. خالم یه زنه 35 سالس با یه کونه خیلی بزرگ و سینه های خیلی گنده. قدش ولی کوتاه. پسر خالم هفته ای دو روز به مدت 3 ساعت کلاس داشت و من اون موقع با خالم تنها بودم. اون کونش که جلوی من بازی میکرد منو بد جوری حشری میکرد. یه بار که پسر خالم رفته بود کلاس دیدم خالم داره میره حموم. بالای دره حموم هم یه شیشه هستش که توی حموم کاملا پیداس.خالم هم معمولا جلوی من زیاد خودشو جمع و جور نمیکرد و از صحبتای مامانم فهمیده بودم که بین خواهر زاده هاش منو از همه بیشتر دوست داره. موقعی هم که خواستم واسه اولین بار که از سفر اومدیم ببینمش منو قشنگ تو سینه هاش فشار داد که سریع شق کردم. با خودم عهد کرده بودم که تو این سفر حتما بکنمش واسه همین اسپری هم همرام برده بودم.
خالم گفتش که اوم میره حموم منم پشته کامپیوتر بودم. تا اینو شنیدم منتظر شدم که بره حموم. رفتم سراغ لباس زیراش و یه جق مفصل روشون زدم و با یکیشون کیرمو تمیز کردم.حموم خالمینا تقریبا کوچیکه و اونا لباساشونو بیرون می پوشن و لباساشون بیرون از حموم میذارن که خیس نشه. منم رفتم و تمام لباسایی که خالم قراره بپوشرو بو کردمو مالیدم به کیرم و شرت و کرستشو جوری گذاشتم که بفهمه بهشون دست زدم. یدفعه یاد پنجره حموم افتادم و سریع پریدم یه صندلی آوردمو گذاشتم زیر پامو شروع کردم به دید زدن خالم. واااااااااای ی ی چه کونی داشت عجب سینه های گنده ای داشت. داشت خودشو میشست و اصلا متوجه من نبود منم شق کرده بودم اساسی. دیگه هیچی حالیم نشد و فقط داشتم نیگا میکردم. یدفعه آبو بستو داشت میومد حولشو ور داره منم سریع صندلیمو ور داشتم گذاشتم اونور.بعدش که از حموم اومد بیرون مطمئن بودم که فهمیده به شرتو کرستش دست زدم. گفتم من دارم میرم حموم خاله!!
پاشدم رفتم حومو و اونجا کلی با لباس زیرای خیس خالم حال کردم. خودمو شستم و یدفعه گفتم خاله میشه بیای پشته منو بشوری آخه با این لیفا عادت ندارم. منم که شق کرده بودم و از شرت همه چی معلوم بود.خالم اومد تو گفت دوش بزن رو شیر که خیس نشم منم همین کارو کردم. تا اومد تو چشمش به کیره باد کرده من افتاد و بی خیال خودشو نشون داد.منم پشتمو کردم بهش و گفتم اگه میشه پشته منو بشور. اونم شروع کرد گفت تموم شد گفتم اگه میشه پشت رونمم بشورین اونم شست گفتم اگه میشه پشتمو زیره آب هم بشورین قبول کرد و پشتمو شست گفت فرمایش دیگه ندارین گفتم چرا بی زحمت یه لحظه. گفت چی کار داری؟ گفتم یه سواله. گفت بپرس. شرتمو کشیدم پایین و گفتم اندازش از واسه عمو(شوهر خالم) بزرگتره یا کوچیکتره.با خنده گفت واسه تو بزرگتره اون موقع ها که پوشک بهت میبستم معلوم بود چی میشی. گفتم یه خواهش دیگه دارم ازت. گفت بگو. گفتم شما که منو خیلی دوس دارین منم شمارو خیلی دوس دارم میشه برام جق بزنین. یه نگاه بهم کرد که یعنی خیلی پروریی گفتش نه. گفتم تورو خدا. گفت نمیشه. گفتم فقط همین یه دفعه ما که سالی یه بار بیشتر همدیگرو نمیبینیم. گفت باشه فقط همین یه دفعه. کلی خوشحال شدم و پریدم بوسش کردم. گفت نکن خیس میشم!!! شروع کرد برام جق زدن. باورتون نمیشه که چه حالی میداد.گفتم میشه یذره چربش کنی که بیشتر حال بده. با یه نگاه باحال گفت که آره میشه!! یذره از آب دهنش ریخت روش .وااااااااااای ی ی ی ی چه حالی میداد.دیدم داره آبم میاد گفتم داره میاد اگه میشه بذار تو دستت بیاد. گفت باشه. منم با تمام فشار آبمو خالی کردم تو دستش انقدر فشارش زیاد بود که یذرش ریخت رو بلیزش من داشتم حال میکردم که گفت ببین چی کار کردی!! منم گفتم ببخشید. دستشو شست و بلیزشو همونجا در آورد و شستش. خالم با یه کرست جلوم داشت لباس میشست. منم با تمام پروگری دستمو کردم تو کرستشو با سینه هاش بازی میکردم اونم مخالفتی نکرد و بعد از اینکه لباسشو شست از حموم رفت بیرون و گفت فکر نکنی هر دفعه همین برنام هستشا!!!
ادامه دارد 

فوریه 9, 2008 at 3:06 ب.ظ. 4 دیدگاه

من و منشي شركت

من و منشي شركت


داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم كاملا واقعي هست و براي خود من اتفاق افتاده . من در يكي از شركتهاي دولتي كار مي كنم كه تو اداره يك منشي خيلي خوشكل كار مي كنه . يادمه اولين باري كه ديده بودمش اصلا خجالت مي كشيدم تو روش نيگا كنم ديگه چه برسه به اينكه… درباره ش فكر كنم . همون ابتدا درباره ش تحقيق كردم بچه ها گفتن كه طلاق گرفته و الان با پدر و مادرش زندگي مي كنه . بدجوري تو راگوزم خورده بود . واقعا دوستش داشتم و همش به اون فكر مي كردم . مدتها بود تو كفش بودم تا اينكه يه روز بهم زنگ و گفت چند تا عكس منظره مي خواد كه پروژه خودش رو تزئين كنه . منم هر چي عكس منظره و گل و گياه داشتم جمع كردم و گذاشتم كه بهش بدم يه دفعه يه فكر عجيبي به سرم زد دو تا عكس سكسي خيلي قشنگ رو انتخاب كردم و گذاشتم لاي اون عكسها . و همه عكسها رو باهم گذاشتم روي يك ديسكت و بهش دادم . هر چند سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم نتونستم خيلي ترسيده بودم . روز بعد اول صبح به بهانه يك كار اداري رفتم اتاقش و بهش سلام كردم اونم خيلي عادي جواب سلام منوداد نمي دونستم عكسها رو ديده يا نه منم سئوال نكردم يعني نمي شد سئوال كنم . چند روز گذشت و هيچ حرفي از اون عكسها نزد منم موضوع رو فراموش كردم تا اينكه نزديكهاي ظهر دوباره بهم زنگ و گفت كه درباره يه موضوعي مي خواد مقاله تهيه مي كنه و از من خواهش كرد كه تو اينترنت براش بگردم و پيدا كنم . منم سريع ده دوازده تا مقاله پيدا كردم مرتبشون كردم و بهش دادم خيلي از من تشكر كرد . كم كم بهش نزديك شدم و روز به روز بيشتر باهم حرف مي زديم . روزي سه چهار بار مي رفتم تو اتاقش يا بهش تلفن مي كردم و باهاش حرف ميزدم . خيلي دلم مي خواست بدونم چرا از شوهرش جدا شده ولي مي ترسيدم بپرسم. مدتها گذشت تا اينكه يك روز يكي از بچه ها اداره اومد بهم گفتم كه كيوان همه مي دونن تو با اين خانم رابطه داري و مي بينن كه هر روز چند بار مي ري پيشش منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم من با هيچكس رابطه اي ندارم . بعد از اينكه فهميدم همه چيز رو مي دونه بهش گفتم ببين من فقط با اين خانم حرف مي زنم همين . بعضي وقتا كه دلم مي گيره زنگ مي زنم باهاش صحبت مي كنم . گفت مي خوام يه چيزي بهت بگم ولي قول بده به كسي نگي منم گفتم باشه نمي گم . گفت اين خانم وقتي اومد تو اين اداره متاهل بود ولي با يكي از كارمندهاي اينجا رابطه نامشروع داشته وقتي هم كه شوهرش فهميد اونو طلاق داد . بعد از طلاقش هم چند بار گفتن كه با مردها رابطه داره . من كه اصلا حرفهاش رو باور نمي كردم بهش گفتم اينها همش دروغه اون خانم خيلي پاك و محجوب هست و اينها همش شايعه هست . من نمي دونم چرا از شوهرش طلاق گرفته ولي مي دونم كه اينكاره نيست . گفت تو خيلي ساده هستي و همه چيز رو با چشم خودت مي بيني بعدش گفت اصلا يه چيزي خودت يه روز كه اينجا خلوت شد برو تو اتاقش و در رو قفل كنم ببين اون چيكار مي كنه . آن شب تا نصفه هاي شب همش به اين فكر مي كردم كه آيا اون واقعا …. روز بعد تصميم گرفته بودم كه بهش تلفن كنم و همه چيز رو بهش بگم . اول صبح بهش تلفن كردم و گفتم مي خوام درباره يه موضوع مهمي باهات صحبت كنم گفت خوب بگو گفتم تلفني نميشه وقتي اداره خلوت شد و رئيس رفته تو اداره نبود مي يام اتاقت و بهت مي گم گفت باشه . نزديكهاي ظهر بود بهم زنگ و گفت رئيس نيست مي توني بياي منم سريع بلند شدم رفتم تو اتاقش و در رو قفل كردم . بهم گفت چرا در رو قفل كردي ؟ گفتم نمي خوام وسط حرفها كسي بياد داخل . تو چرا از شوهرت جدا شدي ؟ گفت همينو مي خواستي بپرسي از صبح تا حالا دلم هزار راه رفت گفتم آره همينو مي خواستم بپرسم . گفت شوهرم معتاد بود و هر كاري كردم ترك نمي كرد . گفتم تو خواستي ازش جدا بشي يا اون خواست گفت نه من خواستم . وسط حرفهاش بلند شدم و رفتم روي ميز پيشش نشستم دستم رو گذاشتم روي سرش و آروم صورتش رو بوسيدم يه دفعه دلم ريخت ولي اون هيچ عكس العملي نشون نداد . منم پر رو شدم و دوباره بوسش كردم . خودش رو عقب كشيد و گفت خوب ديگه بلند شو برو الان همه مي فهمن تو اينجا هستي گفتم خوب بفهمن . بلند شد در رو باز كرد منم مجبور شدم برم بيرون . تا نصفه هاي شب خوابم نمي برد و همش به صحنه امروز فكر مي كردم با خودم گفتم كه واقعا اينكاره نيست چجوري منو راه داد تو اتاقش اجازه داد كه در رو قفل كنم .
روز بعد دوباره بهش تلفن كردم و گفتم ميشه امروز هم بيام اتاقت ؟ گفت براي چي ؟ گفتم همين جوري بشينيم باهم حرف بزنيم گفت باشه اگه خلوت شد بهت زنگ مي زنم . دو ساعت بعدش زنگ زد و گفت رئيس نيست مي توني بياي اينجا منم از خدا خواسته دويدم رفتم اتاقش و در رو قفل كردم . مستقيم رفتم پشت ميزش بوسش كردم و بهش سلام كردم . بهم گفت خيلي شجاع شدي روز اول خجالت مي كشيدي سلام كني ولي حالا … منم تودلم گفتم كجاشو ديدي . آروم دست كردم مقنعه اش رو كشيدم گفت چيكار مي كني ديووونه گفتم هيچي مي خوام موهات رو ببينم . موهاي طلايي و گردن بلوري سفيدي داشت زير گردنش رو نيگا كردم سينه اش مثل پنجه آفتاب سفيد بود . بهم گفت خوب ديدي حالا مقعنه ام رو بده گفتم نمي دم . صورتم رو بردم جلو و لبهاش رو بوس كردم . دستام رو گذاشتم دور كمرش و محكم بغلش كردم بهش گفتم دوستت دارم . گفت ديووونه مي دوني اگه كسي بفهمه چي ميشه ؟ گفتم نترس هيچكس نمي فهمه . لبام رو گذاشتم رو لباش و محكم مك زدم . بعد از چند لحظه اونم شروع كردم مك زدن . مثل تشنه ها لبام رو مك مي زد . دست كردم دكمه هاي مانتوش رو باز مي كردم و لباش رو مك مي زدم . مانتوش رو در آوردم . واي چي داشتم مي ديدم … بدنش مثل لامپ مهتابي سفيد بود يه كرست و شورت فيروزه اي پوشيده بود داشتم ديوونه مي شدم . كيرم داشت شلوارم رو سوراخ مي كرد دست گذاشتم رو شورتش از رو شورت كسش رو مي ماليدم لباش رو مي خوردم . گفت خوب واستا منم در لباسات رو در بيارم كمكش كردم و سه سوت لباسام رو در آوردم .كير شق شده ام رو از رو شورت ديد گفت اوووه چقد بهش فشار اومده . گفتم مي شه يه خورده بخوري ؟ گفت چيو بخورم ؟ بهش گفتم كيرم …. اون گفت نهههه خوشم نمي ياد يه خورده كه اصرار كردم قبول كرد . يه جوري مي خورد انگار صد ساله كارش همينه . دقيقا حركاتش مثل فيلمها بود . اول همشو مي كرد تو دهنش بعد تند تند عقب و جلو مي كرد يا زيرش رو زبون مي كشيد . ديگه مطمئن شده بودم كه من در موردش اشتباه مي كردم . بهش گفتم رو ميز دولا شو مي خوام بكنم . روي ميز خوابيد طوري كه پاهاش رو زمين بود من رفتم عقب اول يه خورده با دست ماليدم كيرم رو گذاشتم لاي پاش و ماليدم به كسش . آه و ناله ش بلند شده بود گفت زود باش بكن تو زود باش ديگه … منم كيرم رو محكم فشار دادم تو كسش يه دفعه داد زد آه آه من دستم رو گذاشته بودم رو كونش و عقب و جلو مي كردم . كيرم رو كشيدم بيرون دوباره محكم فشار دادم داخل و شروع كردم به تملبه زدن . بعد بهش گفتم بكنم تو كونت ؟ گفت نه اصلا خوشم نمي ياد اگه اينكار رو بكني ديگه اصلا باهات حرف نمي زنم . منم همينجوري تو كسش عقب و جلو مي كردم يه دفعه كيرم رو تا ته كردم تو كسش و روش خوابيدم آبم رو تا ته ريختم تو كسش يه خورده از پشت سينه هاش رو گرفتم ماليدم و بلند شدم . دوباره لباش رو بوسيدم بهش گفتم نمي ترسي حامله بشي ؟ گفت نه بابا مطمئن باش نمي شم . بعد از اون هم چند بار رفتم اتاقش و باهم حال كرديم كه دفعه بعد براتون تعريف مي كنم
فرستنده: کیوان 

فوریه 9, 2008 at 3:05 ب.ظ. ۱ دیدگاه

من و پريود خواهرم

من و پريود خواهرم

سلام اسمه من فرهاده و 16 سالمه من داستانهاي شما و سايت هاي ديگر رو در مورد سكس با خواهر يا مادر ميشنيدم اما هيچ وقت فكر نميكردم به روز خود منم اينكار رو انجام بدم.
هميشه مي گفتم من از خوندن و شنيدنه اينا لذت مي برم نه انجامش اما به روز با مسئله اي برخورد كردم كه اينطوري شروع مي شد.
من دوتا خواهر دارم سارا و سمانه سارا 14 سالشه و سمانه 15 من هيچ وقت به اونا نظري نداشتم و از بچگي با هم بازي ميكرديم و تو درسا بهشون كمك مي كردم . اما وقتي كه هم من و هم اونا به سن بلوغ رسيدن وضع فرق كرد من به برجسته شدن بدنشون نگاه ميكردم و اينگه بعضي وقتا برايه من عشوه گري ميكنن منم دورانه بلوغم بود و خيلي كنجكاو بودم در مورده بدن دخترا چيزي بدونم اما نه تو كتابا و لايه حرفايه بي سر و ته دوستام و پسره همسايه و كسايه ديگه!
دوست داشتم از نزديك پستون و كس و كون یه دختر رو ببينم دست مالي كنم و با هاش بازي كنم تا اينكه با اينترنت و اين سايتاي سكس خانوادگي آشنا شدم و يه كم جراتم بيشتر شد و ترسم ريخت با كسايي چت مي كردم كه اونا هم دوست داشتن و ميگفتن اگه شرايطش فراهم بشه با خواهرشون و حتي از اون جالب تر با مامانشون هم سكس كنن يا حداقل دست ماليشون كنن من همش تو فكر اين مسائل بودم كه يه شب كه مامانم و بابام رفته بودن خونه يكي از دوستاشون تو شهرستان اوله شب سمانه همش مي گفت دلم درد ميكنه و زيره شكمم تير مي كشه بعدشم همش آخ و اوخ مي كرد من فكر مي كردم بازم داره براي من خودشو لوس مي كنه اما ديدم تو اتاقش داره گريه ميكنه سارا هم كنارش نشسته و دل داريش ميده كه الان خوب مي شي من كه ديدم اينطوري رفتم بهش گفتم اگه زياد دلش درد ميكنه بريم دكتر
اما گفت نه نميشه بعدش زياد درد نميكنه من متوجه نميشدم برايه چي ميگه نميشه . سارا رو يواشكي صدا زدم و ازش پرسيدم تو ميدوني چرا سمانه نميخواد بره دكتر اونم يه نگاه شيطنت آميزي كرد به من و گفت خوب شايد نميتونه به دكتر بگه كجاش درد مي كنه؟؟ منم به چيزايي حاليم شد اما خجالت مي كشيدم بيشتر سوال كنم.
رفتم تو اتاقم و كتاب ميخوندم ديگه نفهميدم كه حاله سمانه چي شد
رفتم دستشويي كه بشاشم يهو چشمم به يه چيزي تو حموم افتاد رفتم جلو ديدم به چيزي شبيه دستمال دراز و خونيه بويه بدي هم ميداد رويه زمين حموم هم چند لخته خون بود خيلي ترسيدم و سريع اومدم و سمانه رو صدا زدم و گفتم تو چيزيت شده؟ اين خونا چيه؟ ماله توست؟ از كجات خون اومده؟
اونم كه سرخ شده بود گفت نترس بابا چيزيم نشده!
من دوباره پرسيدم سمانه اين خونا چي؟ ماله توست؟ ديدم سرخ شد با من و من گفت خوب آره
من ساده هم با تعجب گفتم خوب از كجات اومده؟
سمانه هم گفت ديگه به تو مربوط نيست منم همش كنجكاوي مي كردم و يهو ياد حرفه سارا اوفتادم كه گفت شايد يه جاش درد ميكنه كه نميتونه بگه؟
ترس و حس كنجكاوي و حشری شدنم با هم جمع شده بود سادگي و صداقتش تو جواب دادن منو تحريك مي كرد .
من يه سوال مي كردم ميگفتم مگه ميشه سمانه جونم خوني بشه و من ندونم ماله چيه؟
گفت مگه تو دكتري؟
خودشم يه ذره كنجكاو بود و حشري شده بود كه سوالاي بعديم چيه؟
گفتم دكترم سمانه خانم بيا بيا تو اتاقم رو تخته معاينه بخواب ببينم چته؟
من نمي دونستم جريان چيه ولي همش بي اين فكر ميكردم كه چرا خون اومده ازش؟
چرا اونجاشو زخمي كرده؟
عجيب بود يهو گفت باشه بريم آقاي دكتر!
انگار دنيا رو به من دادن سريع رفتيم تو اتاق و در رو بستم كه سارا بيدار نشه
بهش گفتم خانم خوشگل ويزيت دادين؟
مثل اينكه از اين جمله خيلي حال كرد گفت بله دادم ولي خيلي گرون ميگيرين
گفتم عوضش ميارزه
كيرم داشت ميتركيد و درد گرفته بود حس عجيبي داشتم خواهرم جلوم بود
خجالت و كنجكاوي و ترس و شهوت واي چه شبي بود
خلاصه بهش گفتم رو تخت بخوابيد لطفا بدنش ميلرزيد
گفت چشم آقايه دكتر و رفت و رو تخت دراز كشيد به پشت رفتم كنارش دستمو گذاشتم رو رونش و گفتم كجات دردت ميكنه عزيزم؟
گفت دلم آقاي دكتر به دادم برس
چشماش برق ميزد منتظر كاراي ديگه بود دستمو ماليدم روي روناش گفتم الان عزيزم خوب ميشي
دستمو گذاشتم رو شكمش و پرسيدم انجا عزيزم؟
گفت نه پايين تر آقاي دكتر يهو جا خوردم خودش داشت چراغ ميداد
صاف دستم گذاشتم لايه پاش و گفتم اينجاست خانم؟
يهو پاشو جم كرد و آبه دهنشو قورت داد و ساكت شد دست كشيدم رو كسش نميدونتسم كس چه شكليه اما داغ و گرد بود هيجي نمي گفت ساكت ساكت بود هي دست ماليش كردم گفتم نازش كنم خوب ميشه الان
بعد دستمو كردم تو گوشته كسش و فشار دادم يهو جيغ زد و گفت آقاي دكتر يواشتر كم درد ميكرد كه شما هم بيشترش كردين
گفتم الاهي من قربونه اون دردش بشم
خجالت كشيد و قرمز شد من شلوارو و شورتشو در آوردم و خودشم پاهاشو جمع كرد كه راحت تر در بياد و اون چيزي كه نديده بودم پيدا شد يه تيكه گوشته قرمز قرمز با لبه هايه صورتي قلبش داشت مثله موتوره ماشين ميزد فقط بالا رو نگاه ميكرد منم هي دست ماليش ميكردم سوراخشو و لايه لبايه نازك كسشو و بويه بدي ميداد و توش خوني بود گفتم سمانه برام بگو چي شده؟
ميخام بدونم
اونم گفت برات فرقي نداره به ارزوت رسيدي و اونجاي منو ديدي دست هم زدي ولي من ماله تو رو نديدم كه؟؟
من هم فوري در آوردمش و انداختم بيرون چشماي سمانه داشت ميتركيد و ميخاست از خوشحالي داد بزنه
گفت مرسي ممنون خواهرتو تنها نذاشتي و نشونش دادي چرا ماله كسه ديگه رو ببينم ماله داداش جونمو ميبينم
من ديگه داشتم ميمردم نمي دونستم چيكار كنم گفت بشين تا برات بگم امشب چي شدم مامان بهم گفته بود يه روز اينطوري ميشي از جلوم خون اومده فرهاد بهش ميگن پريود در ماه يه دفعه ما دخترا ميشيم كه منم خواهر جونت امشب شدم باره دومه كه اينطوري شدم
گفتم جدي؟ چه جالبه درد داري الانم گفت نه يه ذره اوله شب بود زيره دلم درد ميكرد گفتم سمانه اون تو حموم چي بود؟
گفت اسمش نواره بهداشتيه و گفت بزار مصرف نشدشو بهت نشون بدم رفت و آورد يه بسته بود كه قبلا ديده بودم ديگه حالا كيرم خوابيده بود و كنجكاو بودم چيزاي ديگرو بدونم گفت اينو ميذارم روش تا شورت و لباسام خوني نشه
گفتم سمانه چرا لايه پات اينقدر بويه بد مي داد گفت خوب ديگه ماله اين عادتمه
بعد گفتم يه سوال يگه بپرسم؟ گفت بفرماييد
گفتم كونت چطور؟ اون جات كاري نميشه؟
گفت اي بي ادب با اونجام چي كار داري؟
بعد خنديد و گفت نه جايه شكرش باقيه كه اونجام سالمه
گفتم وقتي خون مياد كه بريزه بيرون خودت ميفهمي؟
گفت آره خوب چون خون پريود يه كم داغه و با فشار و سوزش مياد ميفهمم
بعد پاهاشو باز كرد گفت دوست داري جلومو از خون تمييز كني؟
منم از خدا خواسته گفتم آره ولي دكتر بودم حالا نظافت چي شدم
رفتم جلو و دهنمو نزديك كسش بردم واي بوش خيلي گند بود اما منظره كسش كه پر از لكه هاي خون بود خيلي حشريم مي كرد زبونمو گذاشتم رو لبه هاي كسش و كشيدم روش يهو مثله اين كه خيلي لذت ببره گفت آه ه اوه ليسش بزن خوناناشو برام پاك كن منم تند و تند ليس ميزدم و زبونم مي كردم توش هي تف مي كردم دوباره رو كسش
يهو آبم با فشار پاشيد رو كسش و روناش اونم گفت از شيوا دوستم در مورده آبي كه از كيره پسرا مياد يه چيزايي شنيده بود اما اين چقدر غليظ و چسبناكه دست كشيد رو روناش و يه ذره از آب كيرمو برداشت و بو كرد گفت اوم م م چه بويي خوبي داره بين دو تا انگشتاش با آب كيرم بازي كردو و انگشتاشو ليسيد
ساعت 3 صبح بود شورتشو پوشيد و گفت برم بخوابم فردا هم بازم ازم خون ميره بايد بخوابم چون من مريضم در واقع
منم بوسيدمش و ازش به خاطره اينكه بهم در مورد پريودش برام گفت و چيزايي بهم ياد داد تشكر كردم و اونم گفت مرسي كه اونجات و بهم نشون دادي و منو بي تجربه نزاشتي و بهم قول داد بزاره با كونش ور برم. 

فوریه 9, 2008 at 3:04 ب.ظ. بیان دیدگاه

من، ستاره و ریحانه

من، ستاره و ریحانه

12 سال پيش در رشته پزشکي قبول شدم اونم تو يه شهر ديگه دور از پدر و مادرم اما باز خوب بود پدربزرگ و مادر بزرگم نزديكم بودن
به بابام گفتم که مي خوام يه طبقه آپارتمان داشته باشم تا خوب درس بخونم آخه ميدوني که تو پزشکي حسابي بايد درس خوند و تو خونه مادربزرگ هم نميشه و بابام هم قبول کرد اما تا اومديم يه طبقه آپارتمان بخريم من ترم اولم رو تو خوابگاه بودم. زندگي من تو خوابگاه يه تجربه جديد بود که اگه تا اون سال هنوز نمي دونستم کجام رو مي مالونم و اون حس چيه و اصلا چه شکليه؟! دنياي شناخت بدنم به رويم باز شد و چه قدر اون لحظات شيرين بود ، ديگه لازم نبود برا اون حس برم دوش بگيرم. حس کنجکاوي من و هم اتاقيام که همشون بچه هاي خوبي بودند اين امکان را بهم داد که ذهنم نسبت به بدنم بازتر بشه تو اون اتاق سه نفر بوديم: من ، ستاره و ريحانه که هر سه دانشجوي پزشکي بوديم و هر سه هم ترمي. اون روز رو يادم نميره ، تازه از حموم بيرون اومده بودم و حوله رو دورم پيچيده بودم ، وقتي تو اتاق رفتم ستاره تنها تو اتاق نشسته بود و داشت درس مي خوند. ستاره بلند شد و گفت سرما نخوري و سشوار رو برام آماده کرد تا موهام رو خشک کنم. اومد جلو تا حوله رو ازم بگيره که گفتم: نه! بهتره حوله دورم باشه. گفت: نکنه لباسات رو نپوشيدي دختر! سرما مي خوري … بيا لباسات رو تنت کن تا سرما نخورديستاره لباسام رو که رو تخت بود برداشت و برام اورد و به زور حوله رو از دور تنم برداشت. دستم رو رو سينه هام گذاشتم که نبينه و خجالت کشيدم که ستاره گفت: مريم! چه تن خوشگلي داري ، چقدر سفيدي و خنده اي کرد و کرستم رو داد دستم تا دستم رو از رو سينه هام برداشتم تا کرستم رو بگيرم با انگشتاش يه نشگون کوچيک از نوک پستونم گرفت و شروع کرد با اون دستش اون يکي پستونم رو ماليد و دهنش رو اورد جلو و شروع به خوردن پستونم کرد. حس خوبي بود. نتونستم اعتراض بکنم و آروم انداختم رو تخت و کنارم خوابيد و آروم پستون هام رو مي خورد ، ديگه داشت آبم از وسط پام بيرون مي ريخت ، آهم بلند شده بود، آروم بين دو پستونام رو ليس زد و اومد پايين و آروم آروم تا نافم رو ليس ميزد به نافم که رسيد همينطور که با دو تا دستاش سينه هام رو مي ماليد و وسط پاهام دراز کشيده بود زبونش رو تو نافم مي تاپوند و من هم تو احساسم به اوج رفته بودم که اومد پايين و شروع کرد با دستش کسم رو مالوندن و من هم به خودم مي پيچيدم که ستاره گفت: مريم جون اينقدر حرکت نکن تا يه حال اساسي بهت بدم که زبونش رو گذاشت رو کسم و از پايين به بالا مي ليسيد. ستاره خوب مي دونست کجا رو بايد بماله
اون روز برا اولين بار بود که اسم چوچول رو ياد گرفتم و بهم گفت اينجا رو وقتي ميمالي خيلي حال ميده و کلي برام ليس زد که ناگهان اون احساس به اوج خودش رسيد و من هم آه بلندي کشيدم ، وقتي فهميد خوب ارضا شدم ، گفت حالا نوبت توست و لخت شد و خوابيد رو تخت ، من هم که تا حالا کس نديده بودم! و هنوز هم نسبت به بدن خودم آگاهي نداشتم فوري رفتم وسط پاهاش و با دقت نگاه کردم. واي کس اين شکليه! يادمه قبلا وقتي تو آينه به وسط پام نگاه کرده بودم به اين خوبي نديده بودم. و من هم شروع کردم همون کارهايي که ستاره باهام کرد ، کردم. اولش وقتي آبش رفت تو دهنم يه حالي شدم ، خوشم نيومد ولي ازم خواست ادامه بدم و کم کم عادت کردم و اونقدر برام خوشمزه شد که الان هم که پزشکم اگه تشنه ام بشه ، دلم ميخواد يه آب کس حسابي بخورم .
وقتي ستاره هم ارضا شد شروع کرديم با هم لب گرفتن ، لب هاي آبداري که بعد از اون سکس حسابي سر حالمون اورد و دلمون خواست دوباره ارضا بشيم. من همينطور که لب تخت خوابيده بودم ، ستاره دو تا پاهام رو از هم باز کرد و نشست وسط پاهام جوري که کسامون روبروي هم قرار گرفت و شروع کرديم که کسامون رو بهم بماليم. صداي آه هر دومون بلند شده بود و من تازه اون موقع لذت واقعي سکس رو فهميدم. به ستاره گفتم: من فکر مي کردم تا دخترم و ازدواج نکردم نمي تونم لذت سکس رو بفهمم ولي تو امروز به من ياد دادي که چطور مي تونم از زندگي لذت ببرم. ديگه دلمون نمي خواست لباسامون رو بپوشيم که ستاره به من گفت: اگه بخواهيم راحت باشيم بايد اين موضوع رو با ريحانه هم در ميان بگذاريم که بهش گفتم: من مي ترسم ، چون ريحانه يه دختر چادري بود و همين هم من و ستاره رو به وحشت مي انداخت ولي ستاره گفت که بايد با احتياط عمل کنيم ولي ريحانه چه چادري باشه چه نباشه بالاخره يه دختره و اونم احساس داره و به نظر ستاره ، ريحانه هم ميتونست از سکس لذت ببره.
آره! اون روز تا عصر تا قبل از اومدن ريحانه ، من و ستاره چندين بار به اوج لذت جنسي رسيديم که بعدها فهميدم به اين اوج لذت ميگن ارگاسم. من و ستاره به نوبت خوابيديم و اطلس آناتومي را جلومون باز کرديم و تک تک اعضاي کسمون رو که جزء مهمي از بدنمون بود و هيچکس به ما ياد نداده بود که اينها چيه ، تک تک ياد گرفتيم. فهميديم چوچول همون کليتوريس است و قسمت حساس کس همينه و با ماليدن کليتورس ميشه به ارگاسم رسيد. اون شب وقتي ريحانه اومد ، من و ستاره مرتب در مورد آناتومي دستگاه تناسلي زن صحبت کرديم و با اطلس اون رو دقيق مطالعه کرديم و ريحانه هم توي بحث ما شريک شد. من و ستاره هم مرتب با جکامون سعي مي کرديم ريحانه رو هم تحريک کنيم که در همين حين ستاره از پشت سر ، دستاش رو رو پستونهاي ريحانه مايد و او رو تحريک کرد و ريحانه هم که انگار بعد از تمام اين بحث ها کلي حشري شده بود راحت خودش را در اختيار ستاره قرار داد و ستاره آروم ريحانه رو لخت کرد و شروع کرد به ماليدن بدن ريحانه و آروم آروم شرتش رو هم در اورد و شروع به خوردن کس ريحانه کرد. صداي آه ريحانه هم بلند شده بود و ديگه شبيه به جيغ بود تا آه! من هم نشسته بودم و درحاليکه با يه دستم پستونم رو و با يه دست ديگم چوچولم رو مي ماليدم ، نگاهشون مي کردم. راستش نگاه کردن به يه سکس هم کلي حال ميداد. اون شب ستاره به من و ريحانه گفت ، به دخترهایی که با هم حال کنند ميگن لزبين يا هم جنس بازي زن با زن. راستش من و ريحانه از لزبين کلي خوشمون اومد ، چون هم خطري برامون نداشت و هم به اوج لذت جنسي مي رسيديم.
اون شب تجربه يه سکس سه نفره رو هم کرديم. من وسط اتاق در حاليکه دوتا پام از هم باز بود خوابيدم و ستاره هم وسط دو تا پام نشست و شروع به خوردن کسم کرد و ريحانه هم به حالت نيمه نشسته روي صورتم قرار گرفت و در همون حال من هم کس ريحانه رو مي خوردم. واقعا با شکوه بود ، ديگه صداي آه بگوش نمي رسيد ، فقط جيغ هاي کوتاه من و ريحانه بود. اون شب تا نزديکاي سحر مرتب جاهامون رو عوض کرديم و بارها و بارها به ارگاسم رسيديم 

فوریه 9, 2008 at 3:02 ب.ظ. 4 دیدگاه

مگه چیزی میخوری؟

مگه چیزی میخوری؟

با سلام و ارادت خدمت همه بر و بچه های سکسی و با حال بازم دکتر علیرضام و یه خاطره سکسی دیگه.
سال 4 دانشگاه بودیم و خونه مجردیمون رو تازه عوض کرده بودیم . محله جدیدمون از اون محله های قدیمی اما با کلاس بود و خونه ما یه خونه 2 طبقه با قدمت صد و بیست سال بود که صابخونه که یه پیرمرد و یه پیرزن با پسرشون که 5-4 سالی از ما بزرگ تر بود . در واقع بیشترین خاطرات دوران دانشجویی ما تو همین خونه رقم خورد که حدود دو سالی تو اون خونه بودیم پسر صابخونه هم که رحیم نامی بود یه سال اول خیلی توپ باهامون راه اومد ولی سال بعد ازین رو به اون رو شد که نهایتا مجبور شدیم اون خونه رو عوض کنیم. بگذریم اون روزا من یه سگ خوشگل تریر به اسم تینا داشتم که اون بدبختم آخرش دزدیدن حالا بماند که ما از خیر سر همین تینا خانم چندین و چند فقره کوس بلند کردیم . یه روز عصر که من و شاهین و تینا رفته بودیم ولگردی هنگام برگشت سر کوچمون چشمون به دوتا کوس باحال افتاد که با مادرشون جلوی ما داشتن میرفتن. یکیشون که مفصلا راجع بهش صحبت خواهم کرد یه مانتوی تنگ چرمی تنش کرده بود که ای جوووون تمام کون و کپلش به قشنگترین و حشر ترین وضع ممکن بیرون زده بود.
القصه داستان ما از اونجا شروع شد که همین خانمه شروع به کرم ریختن کرد که اره اسم سگتون چیه و از این حرفا تا اینکه جلو خونشون که تقریبا رو به روی خونه ما بود از هم جدا شدیم و ما اومدیم خونه. شاهین رفت ترتیب شام رو بده و من هنوز تو فکر کون با حال این خانومه بودم. دیدم طاقت ندارم به رحیم جون زنگ زدم و فوری شماره تلفن و آمار دختره رو گرفتم که بله اسمش فرنازه یه خواهر کوچیک به اسم سهیلا داره و یه خواهر کوچیکتر به اسم سپیده و دو خواهر بزرگتر که اولی شهناز خانم با دو تا دختر نسبتا رسیده و آبدار که اسماشون الان یادم نیست نمیدونم اندیا یا انتا… یا تو این مایه ها و یه خواهر دیگه که اونم باز یه دختر و یه پسر کوچولو داشت و من حیث المجموع خانوادتا» کوس تشریف داشتند. با این اطلاعات گوشی رو برداشتم زنگ زدم خونشون .. یک دو سه … یه خانومه گوشی رو برداشت و خیلی مودب خودمو خسرو معرفی کردم و خواستم با اون خانومه که مانتوی چرمی پوشیده بود صحبت کنم و از شانس من خودش بود و استارت آشنایی رو زدیم و به خونه جدیدمون نرسیده یکی از همسایه ها رو تور کردیم که البته همین جا اعلام میکنم که در چنین شرایطی سعی کنین از همسایه ها برا ی دوستی استفاده نکنین که در نهایت دهنتون سرویس و کونتون پارس که جریان اونم بهتون خواهم گفت.
خلاصه اون موقع من 22 سالم بود و نوبت سن و سال که رسید فرناز خودشو 21 ساله معرفی کرد که خیلی زود گندش در اومد و فهمیدیم که 31 سالشه و از اون ترشیده هاست و با رسیدن به خودش در صدد جور کردن یه شوهر ساده و مشنگ واسه خودشه که البته از لحاظ هیکل و کون کپل چیز بیستی بود .دوستی من و فرناز از همون روز شروع شد و از همون اول هر دوی ما ادعای دلباختگی و عاشق بازی رو در می آوردیم که واقعیت چیز دیگری بود و از این کس شعرا من فقط به کردن فکر میکرم و فرنا ز به شوهر کردن. و من خیلی اوستا تر از این حرفا بودم خیلی زود تونستم بیارمش خونه!
هیچ موقع یادم نمیره ماه رمضون بود و من درگیر کلاس هام بودم ولی روزی که قرار شد بیاد خونه کلاس ملاس و بی خیال شدم. تقریبا اولین دختری بود که تو اون خونه می آوردیم و یه کم ترس داشتم ولی چون فرناز مال همون کوچه بود یه خرده خیالم راحت بود چرا که خواهر کوچیکشم اوضاع کوچه رو کنترل و گزارش میداد. فرناز اومد خونه بردمش اتاق خودم که هر چند خونه دانشجویی بود ولی در حد خودم وسایل منزل کم نداشتم و خونه رو خیلی خوب تزیین کرده بودم شروع کرد 300-200 بسته سیگار رو که به دیوار وصله کرده بودم نگاه کردن و منم رفتم چایی بیارم که تا چایی آوردم برگشت گفت زحمت کشیدی ولی من روزه ام.
ایییییی کیر تو این شانس حالا حتما بخایم بکنیمم افه میاد که روزم.
لبخندی زدم و گفتم قبول باشه. اومدم رو مبل روبه روییش نشستم و شروع کردم شر و ور گفتن یه کم که صحبت کردیم گفتم معذب نیستی اینطوری یه کم اون روسریت رو شل کن تو این گرمای اتاق عرق میکنی و موقع بیرون رفتن سرما میخوری. یه کم من و من کرد و گفتش که فکر نکنی که کلاس میاما اخه من روزه ام.
با صدای بلند خندیدم و گفتم اخه کم عقل چه ربطی داره مگه چیزی میخای بخوری
نه
پس در بیار باطل نمیشه!
مطمئنی
آره بابا من خودم نیمچه مجتهدم درش بیار!
و اون با کمی استخاره روسریشو در اورد قیافش کلی تغییر کرد و خوشگل تر شد و کیر من اینا رو خیلی خوب می فهمید بنا بر این شروع به بلند شدن کرد و من خزیدم به طرف فرناز و دستمو گذاشتم رو شونش خودشو کشید کنار و گفت اخه روزه ام حرفشو قطع کردم و گفتم مگه چیزی میخوری؟
پس با این چیزا باطل نمیشه. کمکم دستم به طرف مانتوش رفت و این دفعه مقاومت بیشتری دیدم ولی هر دفعه با این جمله که تو که چیزی نمیخوری خرش کردم تا اینکه لخت مادر زادش کردم.
جلو چشام یکی از قشنگترین مناظری که تو اون روزا می تونست به چشمم بخوره نمایان شد و از اونجا که فرناز بدنساز هم بود هیکل توپی داشت هر چند خدای باریتعالی در مورد قیافش خساست به خرج داده بود ولی وای از اون هیکل هر چی بگم کم گفتم هنوزم که هنوزه پستونای به اون قشنگی ندیدم حتی در بدترین پوزیشن که حالت سگی به خودش میگرفت مثل گنبد شابدوالعظیم صاف و سفت بود انگار که سیلیکون گذاشتن توش ولی طبیعی بود یه بدن سفید و متناسب بدون شکم و لمبر های گوشتی که یه کوس تپل ناز رو در میون گرفته بودن همه اجزای فرناز رو شامل میشد و من با هوسی آتشین با این تن و بدن زیبا نگاه میکردم دستشو گرفتم بردم به طرف تختم که جنایت های بیشماری رو دیده بود و شروع کردم انگشت مالی کون سفیدش که هنوزم وقتی یادم میفته کیرم تبر میشه.
قنبلش کردم و اخرین مقاومت رو با گفتن بیستمین بار آخه روزه ام از خود نشون داد و من باز خرش کردم و خودشم میدونست که کار ازین حرفا گذشته و در لحظاتی بعد کیر من اون کون زیبایش را فتح خواهد کرد.
کمی هم با چوچولش بازی کردم که همزمان با دست دیگرم نوک سینه هاش رو فشار میدادم و زبونم پشت گوشش میچرخید تمام این عوامل باعث شد که به سرحد اورگاسم برسه و بدون لحظه ای درنگ کیر 22 سانتی نازنینمو تو کون فرناز جا دادم وای که عجب حالی داشت و با شروع تلمبه های من صدای جیغ های فرناز فضای اتاق رو پر میکرد و دستان من لحظه ای بیکار نبودن و دائم با تن و بدن فرناز ور میرفتن در یک آن احساس کردم داره اورگاسم میشه عضلات بدنش سفت و منقبض شد و تو اون حالم برگشت گفت مطمئنی مطمئنی روزه ام باطل نشد؟!!!!
ولی من هنوز ارضا نشده بودم و در حالی که شالاپ شولوپ به کونش میکویدم میگفتم آرههههه آرهههههه واییییییییی مگهههه چی زی میخورییییییییییییی هان وای آخ مردمممم مردم و فوران آب کیرم روی سر و کول فرناز و باطل شدن روزه فرناز خانوم.
خوش باشید و منتظر خاطرات این دسته از فرناز خانوم.
فرستنده دکتر علیرضا 

فوریه 9, 2008 at 3:00 ب.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین نوشته‌های تازه‌تر


Blog Stats

  • 14,465,385 hits

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 869 مشترک دیگر بپیوندید