Posts filed under ‘داستان های سکسی (همسایه)’

یه سایت خفن س ک س ی

سلام دخترا و اقایون چنده خوبید یا نه ؟
امروز یه سایت خیلی خفن دارم

متاسفانه بازدید کننده های ایران احنمال کم داره که داخل بتونن بشن

چون که این سایت طوری طراحی شده و فیلتر شگن استفاده شده که از داخل ایران نمیشه

اما احتمال وارد شدن نیز وجود داره امتحانش ظرر نداره


اینجا کلیک کنید

فوریه 22, 2008 at 9:00 ق.ظ. 9 دیدگاه

شیرین

شیرین

همسایه روبروی ما یه زن وشوهر بودند که 2 تا بچه داشتند . یه دختر مامانییه4 ساله و یه پسر ی10 ساله . خود زن همسایه هم حدود 35 سالشه و اسمش شیرینه . من از همون اولی که دیدمش عاشق اون بدن نازش شده بودم . بدن خیلی سکسی داشت . سینه هاش و کونش کاملا بیرون زده بودند و میخواستند لباساشو جر بدن. شوهرشم که دائم درسفربود و هر 2 یا 3 روز می یومد خونه به خاطره همین شیرین هر کاری داشت یا اگه چیزی از بیرون میخواست من براش می خریدم چون با مامانم خیلی دوست بود وبا بقیه همسایه ها رفت وآمد نمی کرد. بعد از چند مدتی خیلی با خانواده ما صمیمی شده بود و بیشتر وقتا خونه ما بود . یه روز صبح تلفن زنگ زدشیرین بود و به مامانم گفت که شیر حموم خراب شده اگه ممکنه حمید بیاد یه نگاهی بهش بکنه . منم سریع رفتم . وقتی درو باز کرد خشکم زد !!!
اولین باری بود که شیرینو بدون چادرمیدیدم . خیلی موهای قشنگی داشت . موهاش لخت و مشکی زاغ بود و تا زیر کونش می رسید . خیلی حشری شده بودم ولی می ترسیدم کاری بکنم . یه روز عصر دیدم شیرین اومد خونمون و به مامانم یه سبد لباس داد و گفت چون لباسشویی شون خرابه اگه ممکنه با ماشین لباسشویی ما اونا رو بشوریم . مامانم هم لباسا رو ازش گرفت و گفت می ریزه تو ماشین و وقتی خشک شد میدم حمید بیاره . بعد از 2, 3 ساعت مامانم اومد و لباسا رو داد بهم و گفت ببرم خونه شیرین خانم . منم داشتم آماده می شدم که یهو یه چیزی توجه مو جلب کرد . تو لباسا یه ست شرت و کرست بود که چون خیلی بزرگ بودند معلوم بود ماله خود شیرینه . زود ورش داشتم و لمس کردم کیر سیخ شده بود و هی بوش می کردم و لیس شون میزدم . وقتی فکرشو می کردم که این با چه چیزهایی تماس داشته دیونه می شدم . خیلی ازشون خوشم اومده بود تصمیم گرفتم پیشه خودم نگه هشون دارم . شبها همیشه قبل از خواب اونارو می پوشیدم و حسابی حال می کردم . حتی روزها هم تنم بود . فکرمی کردم خیلی بهش نزدیک شدم .
یه روز تولد من بود و ما یه جشن کوچیک تو خونمون گرفتیم و شیرین جونم هم اومده بود . من با یه دوربین فیلم برداری , فیلم می گرفتم . اما همش دنبال شیرین بودم و همش از اون فیلم می گرفتم و رو بدنش زوم وی کردم و اونم حالیش نبود . از 2 ساعت فیلمی که گرفته بودم حدود 30 دقیقه اش فقط از شیرین گرفته بودم!!!!
چند روز بعد وقتی فیلمو نگاه می کردم وقتی اون صحنه هایی که از شیرین گرفته بودم نا خوداگاه کیرم شق کرد و زود شورت و کرستشو آوردم و شروع به جلق زدن کردم . یه لحظه یه فکری به ذهنم رسید شوهر شیرین یه آدم غیرتی بود و شیرین هم خیلی ازش می ترسید و اگه این فیلما رو ببینه چی میشه ؟؟؟؟؟؟
می تونستم به راحتی شیرینو وادارش کنم که بیاد تو راه ولی خیلی می ترسیدمو 2 دل بودم . ولی فکر نمی کردم با این اوضاع بتونه نه بگه .
یه روز صبح مامان و بابام رفته بودن شهرستان و تا شب نمی اومدن . دیدم بهترین فرصته چون شوهر شیرینم نبود و می تونم نقشه مو عملی کنم . اول پشیمون شدم ولی وقتی چشم باز به اون شرت و کرست افتاد دیگه گفتم هر چه بادا باد.تلفونو ور داشتم زنگ زدم خونه شیرین . بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفتم که مامانم اینا رفتن شهرستان و می خوام غذا درست کنم ولی بلد نیستم و اگه ممکنه برام یه خورده غذا درست کن . اونم گفت که خوب بیام اونجا نهار ولی گفتم که مهمون دارم . اونم گفت باشه حمید جان تو خیلی بیشتر از اینا به گردن من حق داری تا 5 دقیقه دیگه میام . تا اینجاش که خوب پیش رفته بود
وقتی اومد چادر شو در آورد و رفت تو آشپزخونه مشغول غذا درست کردن شد . من هم دست به کار شدم و فیلم تولدو گذاشتم تو ویدئو و شرت و کرست شو هم زیر پیرهنم قایم کردم . روی مبل نشستم و شیرینو صدا کردم .
گفت دستش بنده و نمی تونه بیاد .
گفتم گازو خاموش کن بیا کار واجبت دارم .
اونم اومد و جلوم سرپا وایساد و گفت : چیه ؟؟؟؟ زود باش بگو کار دارم .
گفتم بشین می خوام یه چیزه جالب نشونت بدم .
گفت چیه؟؟؟
گفتم بشین طولانی یه .
نشست روی مبل و من هم ویدئو رو روشن کردم ومشغول دیدین فیلم شدیم . وقتی به اونجاهایی رسید که از شیرین گرفته بودم یه ذره خجالت کشیدم آخه خیلی ضایع بود . دوربینو کاملا زوم کرده بودم رو چاک سینه اش وکونش . یه خورده ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد و پاشد رفت تو آشپزخونه .
دوباره صداش کردم ولی گفت باشه بعد می بینه .
رفتم تو آشپزخونه . حالا وقت اجرای مرحله آخر نقشه بود .
گفتم شیرین جان
گفت باز چیه؟
گفتم اگه ساسان ( شوهرت ) این فیلمارو ببینه چی کار میکنه؟؟
گفت : هیچی می کشم منم حواسم نبوده و گرنه نمی گذاشتم اینارو از من بگیری الانم باید پاکشون کنی.
گفتم اگه پاک نکنم چی؟ گفت : منظورت چیه؟
گفتم : ببین شیرین جان من خیلی وقته که یه چیزی می خوام بهت بگم ولی میترسدم . به خاطره همین تصمیم گرفتم این نقشه رو بریزم . گفت درست حرف بزن ببینم چی میگی؟؟؟ کدوم نقشه؟؟؟
گفتم: ببین من عاشق توام و می خوام با من سکس داشته باشی!!
دیدم رفت تا چادرشو بر داره تا بره .
زود جلو در وایسادم و شرت و کرست شو در آوردم و بهش نشون دادم . یه لحظه خشکش زد .
گفتم : نظرت در مورد این چیه ؟؟؟ اگه یه نفر اینارو با این عکسا به ساسان بده چی میشه؟؟؟
شروع کرد به گریه کردن . منم سریع چادرشو در آوردمو نشوندمش رو مبل و بغلش نشستم .
گفتم : تو رو خدا گریه نکن . من مجبور شدم این کارو بکنم حالا هم ناراحت نباش میتونی فیلمو با لباساتو ور داری بری منم ازت عذر خواهی می کنم . دیگه گریه نمی کرد و گوش می کرد .
بهم گفت : تو چرا اگه از من خوشت اومده چرا صادقانه به خودم نگفتی ؟؟
گفتم: آخه ترسیدم ساسان بفهمه .
دیدم اومد کنارم نشست و خودشو چسبوند بهم . منم معطل نکردم و دستمو کردم تو موهای بلندش که خیلی نرم بودن . اونم خیلی خوشش میومد و هی خودشو بهم می مالید . لبامو گذاشتم رو لباش و ازش یک لب جانانه گرفتم . همچین لبامو می خورد انگار اونم منتظر همچین روزی بوده.لبامو می خورد و هی گاز می گرفت .یه چند دقیقه ای فقط از هم لب می گرفتیم . لباش خیلی داغ و شیرین بودند. هر چی می خوردم سیر نمی شدم . بلند شدم و بغلش کردم بردمش تو اتاقم و روی تخت درازش کردم . دوباره سرمو کشید به طرف خودش و ازم لب می گرفت . به زور ازش جدا شدم و شروع کردم به لیسیدن گردن و لاله گوشش . داشت دیونه می شد . بهش گفتم لباساتو در بیار .سریع بلوز و دامنشو در آورد . زیرش فقط یه شرت و کرست مشکی داشت . گفتم قبل از اینکه شروع کنم یه خواهش دارم . گفت : بگو عزیزم . گفتم می خوام این شرت و کرستی که پیش منه رو بپوشی تا ببینمت . تعجب کرد گفت اگه بدونی چقدر دنبال اینا گشتم ؟؟!!!گفتم دوست دارم شرتی رو که چندین بار باهاش جلق زدم و آبمو روش خالی کردمو تو بدنت ببینم . اینو که گفتم خبلی حشری شد و خیلی هم خوشش اومد سریع شرتش شو در آورد و شرت سفید رو گرفت و اولش یه خورده لیسیدش گفت : حیف نبوده آبتو ریختی رو این مگه کس شیرین نبوده . دیدم داره حرفای سکسی می زنه . خیلی حاش بد شده بود . خیلی حشری شده بود!!!وقتی اون لباسا رو تو بدنش دیدم خیلی قشنگ شده بود باورم نمی شد که به آرزوی همیشگیم رسیدم .هنوز تو کف بدنش بودم که پرید و درازم کرد روی تخت و لباسامو در آورد و کیرمو از داخل شرتم کشید بیرون و مشغول ساک زدن شد . خیلی ناز ساک می زد لباشو همچین دور کیرم حلقه می کرد و مک می زد که انگار تا حالا کیر ندیده بود . کیرمن حدود 23 سانتی هست ولی با وجود این همشو تا ته می کرد داخل دهنش جوری که ته گلوشواحساس می کردم . تخمامو لیس می زد و می کرد تو دهنش . بهش گفتم موهاتو بریز روی کیرم میخوام با کیرم احساسشون کنم اونم همین کارو کرد و موهاشو ریخت روی کیرم و همزمان ساک هم می زد . نمیدونید چه حالی میداد . موهاش جوری کیرمو نوازش می داد که اصلا قابل وصف نیست . از یه طرف اون لبای نازش کیرمو نوازش می کرد از طرف دیگه موهاش . دیگه داشت طاقتم تموم می شد . نمی تونستم جلو خودمو بگیرم بهش گفتم بسه داره آبم میاد . گفت بزار بیاد . داشتم داد میزدم فهمید که آبم داره میاد سریع کیرمو گذاشت وسط سینه های بزرگش طوری که تمام کیرم تو سینه هاش گم شده بود و تمام آبمو همون جا خالی کردم . شیرین هنوز داشت کیرمو به سینه هاش می مالید . من چند لحظه بی هوش شدم ولی هنوز کیرم سیخ بود . بلند شدم و و گفتم حالا نوبت منه . فهمید منظورم چیه . روی تخت دراز کشید و من هم شروع به لیسیدن بدنش کردم حتی سینه هاشو که از آب کیرم خیس بود هم لیسیدم خیلی خوشمزه شده بود( سینه با آب کیر چی میشه) دوست نداشتم ولشون کنم اونم فقط داشت لذت می برد و ناله می کرد . داد میزد که کیر می خوام , کسمو جر بده , و… فهمیدم داره ارضا میشه . رفتم رو کسش و شروع به لیسیدن چوچولش کردم . کسش خیس خیس بود و آب از داخلش می ریخت بیرون من هم همشو می خوردم . یه دفعه یه جیغ بلند کشید و شل شد .ارگاسم شد ولی من ولش نکردمو و کسشو می لیسیدم . زبونمو می کردم داخل کسشو با انگشت اشارم تو کونش می کردم .بعد از چند دقیقه به هوش اومد و بلند شد. هنوز شهوت تو چشاش بود این باردستمو گرفت وکشیدم روی خودش طوری که کیرم درست روی کسش بود و سینه هام هم روی سینه هاش . صدای قلبشو احساس می کردم . یه لب ازم گرفت و گفت :حمیدجان گفتم :چیه خوشکلم ؟ گفت میخوام یه قول بهم بدی. گفتم : صد تا قول میدم بگو عزیزم . گفت: قول بده همیشه مال من باشی می خوام شوهر دومم باشی . منم با کمال میل قبول کردم و گفتم باشه عزیزم .حمید مال تو.
اینو که گفتم یه لب دیگه ازم گرفت و با دستش کیرمو داخل کسش کرد . خیلی داغ بود و لیز. کیرم تا ته رفت تو کسش. دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو محکم گرفته بود و پاهاشو هم دور پاهام پیچیده بود . من فقط می تونستم کمرم رو بالا و پایئن کنم .معلوم بود که از این پوزیشن خیلی خوشش میاد . چند دقیقه ای تو همین حالت بودیم که دیدم داره آبم میاد . بهش گفتم ولی اصلا حالیش نبود و بیشتر فشارم میداد . نمی تونستم کیرمو بیرون بکشم . مجبور شدم آبمو همون تو خالی کنم .خیلی لذت بخش بود . کسش پر آب شده بود حس کردم کیرم گرم شد و محکم منو فشار داد . آبه اونم اومد دیگه جفتمون نا نداشتیم . حتی کیرمو هم از کسش بیرون نیاوردم . همین جوری تو بغل هم خوابیدیم . 2 ساعت بعد با نوازش موهای شیرین روی شکمم از خواب بیدار شدم . سفره رو پهن کرده بود و جوجه کباب درست کرده بود . نشستیم با هم غذا خوردیم مثل زن و شوهرا و بعد از غذا چند دقیقه ای تو بغل هم بودیمو و از هم لب میگرفتیم . بعد شیرین پاشد رفت خونهشون چون بچه هاش از مدرسه می اومدن . از اون روز به بعد هر وقت فرصت بشه میرم خونه شیرین عزیزم
در آخر داستانم یه چیزی به دوستای عزیزم بگم که اگه کسی رو دوست دارن و می خوان باهاش سکس داشته باشن , اگه احتمال میدن که طرف هم بدش نمیاد و سر وگوشش می خاره معطلش نکنن و مطمئن باشن موفق میشن فقط باید از راهش جلو برن و با یه برنامه ریزی دقیق
از اینکه داستانمو خواندید ممنونم
حمید 

فوریه 4, 2008 at 9:42 ق.ظ. 4 دیدگاه

داستان س.ک.س.ی

داستان س.ک.س.ی

سلام اسم من احسان الان هم 21 سال سن دارم این خاطره ای رو که می خوام براتون بگم مال پارسال بهار بود . من 1 دختر دایی دارم که اسمش راحله است . خیلی هم گوشت و ناز اینطوری براتون بگم که هر کی تو فامیل ما از کس چیزی سر در میاره وقتی این دختر دایی مار و میبینه کیرش راست می کنه . ام از اونجایی که این دختر دایی من تو 1 خانواده حرب ا… بزرگ شده و خودش هم چادری کسی جراءت نگاه کردن هم بهش نداره . اگه بخوام از خصوصیات این راحله جون براتون بگم 160 قدش 67 کیلو وزنش صورت گرد و خوشکلی داره کون بزرگ و گوشتی داره کس داره هم اندازه 1 کف دست خلاصه اینجوری بگم که 1 اندام سکسی داره که کیرت میخواد از تو شلوار جرش بده . میرم سر اصل ماجرا من خودم بچه اراکم خونمون هم با خونه دختر داییم اینا فاصله کمی داره از اونجایی که پارسال دختر دایی من کنکور داشت چون بچه کوچیک داشتند بعد از عید زیاد میومد خونمون تا درس بخونه منم که پشت کنکوری همیشه خونه بودم با کفتر از این جور چیزا سر خودمو گرم میکردم سه شنبه بود که مادرم با داداشم و خواهرم رفتند مشهد میقان برای زیارت منم که خونه نبودم باشون برم دختر داییم هم مثل همیشه خونه ما بود ساعت 2.30 بود که من اومدم خونه که ناهار بخورم کلید انداختم رفتم تو تو حال که رسیدم دیدم صدای آب میاد از تو حموم اول فکر کردم مادرم یا داداشم اما وقتی لباسای دختر داییمو خلوی در دیدم همینجوری موندم پیش خودم گفتم پس مادرم اینا کجا رفتن . تو همین فکرا بودم که در حموم باز شد و دختر داییم لخت اومد بیرون تا لباساشو برداره چون فکر می کرد کسی خونه نیست منم پشت سرش بودم منو ندید حوله رو که اومد از رو زمین برداره چشم من افتاد به کون و کس راحله جووووووووووووون همینطوری مونده بودم کسی رو که همه ء فامیل آرزوی کردنشو دارن الان لخت جلوی من قنبل کرده بود کیرم داشت میترکید . داشتم با خودم می گفتم چه جوری می تونم الان راحله رو بکنم از 1 طرف میترسیدم اگه منو ببینه جیغ بزنه و بزنه تو گوشمو آبروم بره از 1 طرف هم نمی تونستم 1 چنین موقعیتی رو از دست بدم .دلو زدم به دریا و صداش کردم یهو 1 جیغی زدو برگشت سمت من .منو که دید با دو دستاش جلوی کسشو با سینشو گرفته بودو پرید تو حموم صورتش از خجالت سرخ شده بود گفت تو کجا بودی منم با بی خیالی گفتم بیرون بودم همین الان اومدم .گفتم مامانم کجاست گفت همگی رفتن مشهد میقان تا شب هم نمیان اینو که گفت منم حالی به حالی شدم گفتم حالا چرا خودتو قایم می کنی من که همه جاتو دیدم دیدم عصبانی شد و گفت برو گمشو بیرون و داد و بیداد کردن منم که هیچی از حرفاشو نمی فهمیدو رفتم سمت حمومو درو هل دادم .نمیزاشت برم تو ولی به زور رفتم تو واستادم مخشو گرفتن به کارگفتم ببین راحله من که همه جاتو دیدم الان هم کسی اینجا نیست 1 حال کوچولو با هم می کنیمو همه چی تموم میشه بنده خدا گریش گرفته بود و التماس می کرد به هر جون کندنی بود مخشو زدم یه داشتم رو مخش راه میرفتم تا راضی شد آقا منم تا دیدم اوکی داد شروع کردم به لب گرفتن اصلاً وارد نبود باور منید دفعه اولش بود که با 1 پسر می خواست حال کنه از ترس دست و پاش داشت میلرزید بعد از 5 دقیقه لب گرفتن یکم که حالش جا اومدو براش عادی شد بردمش رو تخت تو اتاقم چون دفعه اولش بود می خواستم بهش حال بدم تا خوشش بیاد بخاطر همین برای اولین بار تو عمرم وایسادم کس لیسی یه ربی براش کسشو لیس میزدم که دیدم صداش در اومدو یه جیغی زدو خودشو شل کرد فهمیدم ارضاشده لباسامو در آوردمو کیرمو در آوردمو بردم جلوی لبش اول نفهمید بهش گفتم عین بستنی بلیسش اولش با اکراه این کارو می کرد اما بعد یه مدت جوری ساک میزد که هر کی میدید می گفت عجب جنده ای تو کارش خیلی وارد اینقدر برام ساک زد تا آبم اومد همشو تو دهنش خالی کردم مجبورش کردم همشو بخوره خیلی شاکی شد می خواست بره که گرفتمش بزور دوباره انداختمش رو تخت انگشتمو خیس کردمو با کونش وایسادم ور رفتن 1 خورده که کونشو باز کردم کیرمو که انگار نه انگار یه بار خالی شد رو گذاشتم رو کسش یه کم با کسش ور رفتم تا دوباره شهوتی شد منم تا دیدم اینجوریه معطلش نکردم کیرمو بردم در کونش فشار میدادم لامصب مگه تو میرفت کیر کلفت من اصلاً خیال تو رفتن نداشت از شدت هیجان نمی دونستم چه کار کنم آخهشما نمی دونین چه کونی داره این راحله جون من این قدر پهن که دوست داری توش شنا کنی اولش بی خیال شدم رفتم سراغ سینش شروع کردم به خوردن سینش اینقدر براش خوردم که دیگه نالش در اومده بود صداش کل خونرو برداشته بود نمی دونم دیدید وقتی با 1 دختر که برای بار اولش سکس می کنه چه حالی میده اصل شهوتو داره اینجوری نیست که برات نقش بازی کنه تا زودتر آبت بیاد و ولش کنی واقعاً داره حال میکنه سینه هاشو که خوردم رفتم از تو کمد کرمو برداشتم اومدم وایسادم کونشو کرم مالی کردن اینقدر کرم زدم که که چرب چرب شده بود کیرمم کرم مالی کردمو دوباره سرشو گذاشتم در کونش با هر بدبختی بود ایندفه سر کیرمو کردم تو کونش که 1 دفعه یه جیغ بلندی کشید که مو به تنم سیخ شد التماس می کرد که درش بیارم منم به حرفش گوش ندادم وایسادم دلداری دادنش که آره اگه درش بیارم بدتره صبر کن تا جا باز کنه دیدم گوشش به این حرفا بدهکار نیست سفت کونشو کرده نمیزاره بیشتر بکنم تو منم تا دیدم اینجوریه بهش گفتم خوب بابا درش میارم ولی الان خیلی دردت میاد کونتو. بده بالا شلش کن زور بزن تا با
بشه درش بیارم بنده خدا فکر کرد راست میگم همین کارارو کرد منم تا موقعیتو جور دیدم با فشار کل کیرمو کردم تو یه جیغی زد که گوشام داشت کر میشد واییییییییییی چه کونی بود داغ داغ داغ داشتم می مردم از خوشی راحله هم داشت گریه می کرد منم هی دلداریش میدادم که الان تموم میشه چیزی نیست الان خوشت میاد تا یکم آروم شد وقتی اینجوری شد منم یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن بعد از پنج دقیقه اینقدر محکم تلمبه می زدم که نالش سر به فلک می کشید داشت درد زیادی رو تحمل می کرد ولی مثل اینکه دیگه خوشش اومده بود چون هی می گفت محکمتر بکن منو آخ جون چه حالی دارم من آی خدا دارم می میرم از خوشی منم با این حرفا اینقدر حشری شده بدم که با تمام سرعتم داشتم تلمبه می زدم بعد از 5 دقیقه حس کردم داره آبم میاد گفتم کجات بریزم اونم گفت بریز تو کونم منم با تمام وجودم این دقیقه آخر رو تلمبه زدم جوری که از کونش داشت خون میومد وقتی آبمو خالی کردم تو کونش انگار تمام وجودم از بدنم خارج شده بود دیگه اصلاً هیچ حالی نداشتم نمیدونم چقدر شد ولی فکر کنم یه ده دقیقه ای همینجوری کیرم تو کونش بود وقتی بلند شدم دور کیرم رو خون گرفته بود .راحله تا کیرمو دید رنگش شده بود مثل گچ لاپاش اینقدر درد میکرد که نمی تونست راه بره کمکش کردم بردمش حموم اونجا شستمش آوردمش بیرون براغش آبمیوه و موز و هر چی تو یخچال داشتیم آوردم تا سر حال بیاد از اون ماجرا به بعد حداقل هفته یه رو با هم حال می کنیم باور منید از هم سیر نمیشیم الان هم اون حال می کنه هم من بهم قول داده هر وقت هم شوهر کرد اون موقع هم با هم حال کنیم حتی بهم گفته می خوام وقتی شوهر کردم از تو بچه دار بشم منم که بدم نمیاد

 

ژانویه 25, 2008 at 2:15 ب.ظ. بیان دیدگاه

حرام زاده

حرام زاده

با فريد تازه دوست شده بودم. اون سال دومي بود ولي از اونجايي كه درس رياضيش با ما يك روز افتاده بود ، اين درس رو برداشته بود. دوستي اون با نگار كه يكي از خوش هيكل ترين و با كلاس ترين دختر هاي رشت بود چشم همه پسر ها رو در آورده بود. همه فكر ميكردن حتما فريد خيلي كس ليسي ميكنه كه نگار فقط با اون دوسته. در صورتي كه من كه كم و بيش در جريان دوستي اونها بودم مي دونستم اينجوري نيست.
فريد جزء معدود بچه هاي تهران بود كه توي رشت دانشجو بودند. توي تهران حوالي پارك ساعي مينشستند. مادرش به عنوان يك آلماني پزشك معتمد سفارت آلمان بود و پدرش يك شركت حمل و نقل معروف رو اداره ميكرد. ولي در مجموع با اينكه پدر و مادرش هر دو كارمند بودند وضع مال متوسطي داشتند. به نظر فريد دختر يعني كس. اصلا دختر ها رو داخل آدم حساب نمي كرد. ولي تا دلت بخواد خوشگل بود. براي همين هم همه برايش سر و دست ميشكوندند.
نگار بر عكس ، دختر يكي از بنكدارهاي معتبر چاي در رشت بود. ويلاي آنها در دهكده ساحلي چشم هر بيننده اي رو خيره ميكرد. پدرش علاوه بر تجارت ، كارخانه چاي هم داشت. نگار دختر سوم از ميان چهار دختر پدرش بود. دوتا از دختر ها شوهر كرده بودند و آخري كلاس اول دبيرستان بود. خود نگار هم دانشجوي زبان فرانسه دانشگاه آزاد بود. خانواده نگار اصل و نسب دار بود و به همين دليل نگار با محدوديت شديد پدرش مواجه بود.
با راهنمايي بچه ها مدتي بود يك آپارتمان كوچك را در محله منظريه اجاره كرده بودم. پدرم شديداً تاكيد داشت كه با كسي هم خانه نشوم و آپارتمان را هم خودش برايم اجاره كرد. بزرگترين ملاكش ظاهراً اين بود كه نتوانم كسي را بدون ديده شدن به خانه بياورم. ولي چون آپارتمان خوشگلي بود من زياد سختگيري نكردم. فريد در يكي از كوچه هاي خيابان فلسطين با دو نفر ديگر چيزي شبيه خرپشته يك خانه قديمي را اجاره كرده بود.
آشنايي من با نگار درست چند روز بعد از آشناييم با فريد شروع شد. بيست سالگي موسم دوستي هاي سريع و اغلب ناپايدار است. فريد بلافاصله بعد از آشنايي اوليه مشكل خودش رو مطرح كرد.
-
ميشه تو خونه تو كسي رو آورد ؟
-
نه فكر نكنم. زيدتو ميخواي بياري ؟
-
آره اسمش نگاره بچه رشته. تو چي ؟ زيد ميد چي داري اينجا ؟
-
يه دختره است اسمش مليحه است. اما رشتي نيست. ( با پريسا مدتي بود به هم زده بودم )
-
حالا خونه خالي نداري ؟ ( كلمه مكان اون موقع هنوز اختراع نشده بود ! )
-
نه بابا . من خودم هم فقط هفته اي يك بار ميرم خونه خاله مليحه. هر دوشنبه خونشون خاليه.
-
چرا ؟
-
چه ميدونم ؟ ميگه شوهر خاله اش كه نميدونم تخمش يا جاي ديگه اش باد كرده دوشنبه ها بايد بره تهران دياليز بشه.
-
آهان ، خوب ايول ميشه من و نگار هم بيايم ؟
-
بايد با مليحه صحبت كنم.
مليحه خيلي راحت پذيرفت. به شرطي كه يكي از دوستاش با دوست پسرش هم باشند. اينجوري شديم سه زوج. براي مدت دو ماه هر دوشنبه گروه شش نفري ما به خونه خاله مليحه ميرفتيم. بين ما فقط نگار بود كه مشروب نمي خورد. بقيه از دختر و پسر مشروب مي خوردن. مليحه از همه بيشتر. مشروب هم هميشه يكنواخت بود . يا عرق سگي يا ودكاي ميكده قزوين باند قرمز . ولي من هر دوشنبه بيشتر و بيشتر مجذوب نگار ميشدم . و براي اينكه كسي نفهمه هيچوقت مست نكردم .
خانه خاله مليحه خانه اي بود قديمي با ديوارهايي به قطر 40 –50 سانت و 4-5 اتاق بزرگ در اطراف يك راهرو. اولين زوجي كه كارشان تمام ميشد به ميان راهرو ميدويد و بقيه را صدا ميزد كه
-
اه هنوز اون تو هستين.
-
بياين بيرون بابا ميخوايم بريم خونمون.
-
بابا كار داريم. دختر ها ديرشون شد
و خلاصه آنقدر سر و صدا ميكردن كه بقيه مجبور ميشدن يا هول هولكي كارشون رو تموم كنن يا از خيرش بگذرن. در هر حال روزهاي خوبي بود كه هيچوقت فراموش نمي كنم.
يك روز ( آخرين دوشنبه اي كه به اون خونه رفتيم ) وقتي با مليحه از اتاق بيرون مي اومديم فكر ميكرديم كه ما نفر اوليم. ولي در راهرو با قيافه عصباني فريد و چشمهاي اشكبار نگار رو برو شديم. هر دو مثل بهت زده ها نگاهشون ميكرديم.
-
فريد چي شده ؟
-
آقا فريد از شما انتظار نداشتمها . نگاري چي شده ؟
مليحه سر نگار رو ميون سينه بزرگش گرفت و نگار هم ناگهان زد زير گريه. چون جوابي نشنيده بودم دوباره با اشاره از فريد واقعيت رو جويا شدم ولي باز هم بي جواب موند.
بعد از اينكه همه را رسوندم به مليحه زنگ زدم و ازش خواهش كردم با نگار تماس بگيره و ته و توي قضيه رو دربياره. نزديك غروب بود كه مليحه زنگ زد
-
نگار حامله است !
-
برو گمشو. از كجا ميدوني ؟
-
خودش گفت. الان هم اينجاست. ميگه نميتونه برگرده خونشون.
-
آخه چرا ؟ مگه كسي چيزي فهميده ؟
-
نه ولي ميگه ميترسه. ميگه ميخواد اينجا بمونه. اما تو كه ميدوني نميشه نگهش داشت. مسئوليت داره.
-
خيلي خوب صبر كن من بهت دوباره زنگ ميزنم. به كسي هم نگو كه اون پيش توئه.
بلافاصله با فريد تماس گرفتم. فريد ساده ترين راه رو انتخاب كرده بود. ميگفت اصلاً معلوم نيست بچه مال اون باشه. با عصبانيت تلفن رو قطع كردم. نگار دختر خوبي بود. حقش نبود به اين روز بيفته. از دست فريد كلافه بودم. به مليحه زنگ زدم و خواستم اون شب رو يه جوري نگار رو بفرسته خونه يكي از خواهراش. بهانه اش هم اين باشه كه چون دير شده ديگه شب رو بر نمي گرده دهكده ساحلي. با نگار هم صحبت كردم. بهش قول دادم كه مسئله رو يك جوري حل و فصل كنم.
بعد از تلفن نگار از خونه خواهرش تلاش خودم رو شروع كردم. اول با خواهرم صحبت كردم. قبول كرد براي حل اين مسئله اون هم پيش من بياد. به نظر اون بهترين راه اين بود كه با خانواده فريد صحبت كنم. ازش خواستم خودش اين كار رو بر عهده بگيره. آخر شب بود كه مادر فريد با لهجه آلمانيش بهم زنگ زد. اولين خواهشش اين بود كه فريد بويي از دخالت اونها نبره . بهش گفتم با توجه به موقعيت خانواده دختره احتمال خودكشي هم وجود داره . گفت كه مسئله ازدواج از ديد اونها ممكن نيست . ولي اون تا صبح دكتري رو در رشت از ميان همكاراش بهم معرفي ميكنه كه مسئله بچه رو موقتاً حل كنه .
ساعت 10 صبح با صداي تلفن از خواب بيدار شدم. نگار بود . بهش گفتم بجاي دانشگاه بياد خونه من . چند دقيقه بعد در زد و اومد تو. قيافه اش حالت آدم هاي غرق شده رو داشت .
-
صبحانه خوردي ؟
با سر اشاره كرد كه ميل نداره. چهار تا نيمرو درست كردم . مجبورش كردم كه بخوره . وانمود كردم كه با فريد حرف نزدم . پرسيدم :
-
فريد چي ميگه ؟
چشمهاش به سرعت قرمز شد. و دوباره زير گريه زد. براش آب آوردم . بهش قول دادم اين مسئله رو براش حل كنم . با نا باوري نگاهم كرد .
-
آخه چه طوري ؟
-
هنوز مطمئن نيستم. خواهرم الان توي راهه كه بياد رشت پيش ما. تو هم بايد يه چند روزي بهانه اي پيدا كني كه خونه نري .
-
ميخواي چيكار كني ؟
-
بايد بندازيش
-
نه. من ميخوامش . ميخوام نگهش دارم. اصلاً ميرم تهران. ميرم تنها زندگي ميكنم.
در همين موقع تلفن زنگ زد. لهجه كسي كه پشت خط بود هندي بود و به زحمت ميشد حرفهاش رو فهميد. فهميدم دكتريه كه قرار بود مادر فريد معرفي كنه . قرار شد عصر بريم پيشش . دوباره با نگار صحبت كردم .
-
احمق جون ميدوني خودت رو داري قرباني كي ميكني ؟ داري قرباني بچه اون كثافت ميشي .
خواهرم ساعت 11 رسيد . از ترمينال تماس گرفت . رفتم دنبالش . نهار در محيطي نسبتاً دوستانه طي شد . نگار نهار پخته بود . بعد از نهار بود كه خواهرم هم به كمك من اومد . بعد هم خيلي محترمانه من رو از صحبتها كنار گذاشتند و بحث هايشان خصوصي شد . بعد از ظهر بود كه خواهرم منو صدا كرد و به تنهايي باهام صحبت كرد .
-
ميدوني كه اينكار مسئوليت داره ؟
سرم رو پايين انداخته بودم
-
آره ميدونم
-
چرا داري اين كار رو براش ميكني ؟
-
دلم براش ميسوزه
-
فقط يه دلسوزي ساده ؟
-
آره
-
دروغ ميگي.
-
به هر حال الان ديگه چه فرقي ميكنه. آره دوستش داشتم. ولي قبل از اين ماجرا ها
-
پس تو هم با كثافتي كه اين بلا رو سرش آورده هيچ فرقي نداري
-
ببين. من ازت ممنونم كه اينهمه راه براي كمك به من اومدي. ولي لطفا افكار فمنيستي تون رو براي خودتون نگهدارين سركار خانم !!
خواهرم هميشه از اينكه بجاي تو بهش شما بگم حرص ميخورد . ولي اينبار با خنده رو به من كرد و گفت كه به اتاق برم . نگار كارم داشت
-
سلام . خوب مخ آبجي منو گذاشتي تو فرقون ها !
-
سلام. ميشه بشيني فرشاد ؟
پشت ميز تحريرم نشستم. او لبه تختم رو اشغال كرده بود .
-
من هيچوقت نشناختمت
-
مهم نيست
-
مليحه رو دوست داري ؟
-
خودت چي فكر ميكني ؟
-
خواهرت خيلي دختر گليه
-
ما خونوادگي همينجوريم
-
تو كه ماهي
-
ببين نگار. صبح بهت قول دادم اين مسئله رو حل كنم. حالا ميخوام بدوني به هرقيمتي باشه اين كار رو ميكنم. حتي …..
-
حتي چي؟
-
حتي اگه لازم باشه …..
-
لازم باشه كه چي؟
- …….
بـ بـ بگيرمت.
-
فرشاد ؟؟؟!!!
-
بله ؟
-
جدي نميگي؟!
در اتاق كمي باز بود . خواهرم داشت پشت در گريه ميكرد . بلند شدم و ايستادم . قطره اشكي به آرامي از گونه ام غلطيد . اينبار بدجوري عاشق شده بودم . با عجله به سمت در آپارتمان رفتم و داد زدم
-
بچه ها زود بپوشين. دكتر منتظره !
با برگشتن نگار به خونشون محيط خونه كمي آروم تر شده بود . دكتر به فرشته (خواهرم ) اطمينان داده بود كه هيچ خطري نگار رو تهديد نميكنه . قرار شده بود نگار اونشب رو به خونه بره تا بتونه موقعيت رو براي غيبت دو سه روزه خودش فراهم كنه . فرشته و من زياد با هم حرف ميزديم و بر عكس خيلي از خواهر برادرا خيلي كم با هم دعوا ميكرديم . چند روزي كه فرشته پيشم بود خيلي خوش گذشت . حتي يكي از همسايه ها كه مي دونست من مجرد و دانشجو هستم با كميته تماس گرفته بود كه باعث شد كميته بياد جلوي در خونه . با خنده هاي من و فرشته عصباني بشه و سر انجام با ديدن كارتهاي دانشجويي من و فرشته با كلي عذر خواهي اونجا رو ترك كنه !
نگار دو روز بعد همه كارها را براي يك غيبت سه روزه آماده كرد . فرشته هم خيلي به اون كمك كرد . عصر همون روز رفتيم پيش دكتر . تمام مدتي كه نگار و فرشته پيش دكتر بودند 20 دقيقه هم نشد . من فكر ميكردم دكتر قراره نگار رو جراحي كنه . ولي ظاهرا فقط يك آمپول به نگار تزريق كرده بود .
در راه برگشت به خونه رنگ نگار حسابي پريده بود. با اين حال تا شب خنديديم و شب فرشته پيش نگار خوابيد و من هم توي حال روي يك كاناپه كتاب زمين اميل زولا رو ميخوندم. رمان هاي اميل زولا باعث ميشه آدم از انسان بودن خودش دلش به هم بخوره و اين يكي ( زمين ) ديگه آخرش بود. ساعت 4 صبح بود كه فرشته بيدارم كرد .
-
پاشو برو دنبال دكتر. خونش طبقه بالاي مطبشه
-
الآن ؟!
-
بدو زود باش
و خودش به طرف آشپز خانه دويد . وقتي من داشتم از در بيرون ميرفتم فرشته در حالي كه يك لگن بزرگ دستش بود به آرومي گفت :
-
فقط دعا كن
آمدن دكتر به داخل ماشين من زياد طول نكشيد. گويا منتظر بود. تا خونه با او اصلاً حرف نزدم . او رو هم به نوعي به فريد وابسته مي دونستم. نيم ساعت بعد فرشته منو صدا كرد و لگن پر از خوني رو كه چيزي شبيه لخته يا شايد هم بچه حرومزاده فريد روي اون شناور بود به من داد تا اونو توي دستشويي خالي كنم . بالاخره نزديك صبح بود كه نگار رو ديدم . رنگش پريده تر از ديشب بود ولي خيلي سر حال بود . لبخند معصومانه اي به لب داشت . كنارش نشستم و دست يخ كرده اش رو توي دستم گرفتم .
-
خسته نباشي خوشگل خانم
-
منو ببخش. خيلي اذيت شدي . اصلاً نمي دونم چه جوري تو چشم تو و فرشته نگاه كنم . از جفتتون خجالت ميكشم .
-
اصلاً دوست ندارم اين حرفا رو بزني
-
ميدوني فرشاد ؟ تو خيلي آقايي
-
ديگه خجالتم نده . حالا بگير بخواب. دكتره ميگفت بايد 24 ساعت بخوري و بخوابي . تا يك ماه هم فعاليت سنگين نداشته باشي .
بلند شدم كه از اتاق بيرون برم. ولي دست منو همچنان نگه داشته بود . برگشتم و نگاهش كردم. منو به سمت خودش كشيد و بوسيد .
-
فرشاد خيلي دوستت دارم .

دوباره كنارش نشستم. دستم رو زير بالشش فرو كردم و صورتش رو به صورتم چسبوندم. با صداي سرفه فرشته از خودم جداش كردم. فرشته با اخم ظاهري گفت :
-
نه ديگه ! كار سختي كه نبود. يه بچه ديگه هم درست كنين . دكتر هنديه هم كه مفته . پاشين جمعش كنين ببينم !
با خنده از اتاق بيرون رفتم .
نگار دو روز ديگه هم پيش ما موند . اشتهاش هم مثل روحيه اش كاملاً باز شده بود. موقع خداحافظي با فرشته زانو زد و قبل از اينكه فرشته بتونه مانعش بشه دست فرشته رو بوسيد . فرشته قبل از رفتن يك كار ديگه هم كرد . نگار رو به عنوان نامزد من به زن صاحبخونه معرفي كرد . اينجوري ديگه مشكلي براي حضور نگار توي خونه من وجود نداشت .
روزها ميگذشت و دوستي من با نگار عميق تر و عميق تر مي شد . ولي از لحاظ رابطه جسمي ، بعد از اون روز اول كه صورتش رو به صورتم چسبونده بودم من و اون هيچ رابطه اي با هم نداشتيم . من به شكلي جدي به نگار بصورت نامزد احتمالي ازدواج نگاه مي كردم . تا اينكه پدر تماس گرفت . درست چند روز قبل از امتحانات پايان ترم .

- فرشاد جون بابا. خوبي ؟
-
آره پدر. چي شده ؟
-
فرشته. فرشته تصادف كرده . خودت رو برسون بابا

ديگه نفهميدم چي شد . فاصله رشت تا تهران رو با وحشت شديدي طي كردم . كسي خونه نبود . به منزل عمو زنگ زدم و آدرس بيمارستان رو گرفتم. پدر توي حياط بيمارستان نشسته بود . خوشبختانه فقط استخوان لگن فرشته شكسته بود كه بايد با عمل سر استخوان با پروتز تعويض مي شد. فرداي اونروز بعد از خريد پروتز ماجرا رو تلفني براي نگار تعريف كردم . قرار شد به خونه من ( كه كليدش رو داشت) بره تا شير آب و گاز رو ببنده .
عمل جراحي يكي دو روز بعد با موفقيت انجام شد.طي ده روزي كه تهران بودم اصلاً نشده بود كه بتونم با نگار صحبت كنم. هيچوقت خودش گوشي رو بر نمي داشت . براي برگشت ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم . ميخواستم به امتحان ساعت 9 برسم . دو تا از درسها رو اصلاً امتحان نداده بودم . خوشبختانه امتحان خوبي دادم .
ساعت يازده بود كه به خونه رسيدم . ميخواستم لباسم رو عوض كنم و بعد از ده روز نگار رو با قيافه تر و تميز تري ببينم . در رو كه باز كردم نگار داشت جلوي آينه موهاش رو خشك ميكرد . حوله قرمز فرشته ( كه جا گذاشته بود ) تنش بود. صداي آب از حمام همچنان مي اومد. خنديدم و گفتم اي پدر سوخته از كجا فهميدي من برگشتم؟ و خواستم بگيرمش توي بغلم . كه صداي ديگري از حمام آمد كه گفت :
-
نگار كيه ؟
صداي فريد بود !!! نگاهي به نگار انداختم . به آرامي از در بيرون رفتم . سوار ماشين شدم و مستقيم به طرف انزلي راندم . نياز به آرامش داشتم .

 

 

ژانویه 22, 2008 at 5:26 ب.ظ. بیان دیدگاه


Blog Stats

  • 12,780,932 hits

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 833 مشترک دیگر بپیوندید